تبليغاتX
عطر ریخته - بدون تیتر !
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

     امروز در اراک هوا بارانی بود. محله ی عباس آباد ،  چترش را با خود نیاورده بود و به ناچار خیس شد.محله ی انتهای ملک ،  شعر سهراب را زیر لب می خواند و عشق را زیر باران می جست. بیمارستان  گردو  گمان کرد آنقدر باران خواهد آمد که عنقریب اراک بندر انزلی خواهد شد به همین خاطر مایو پوشید و منتظر شد تا در دریا شنا کند. سفره خانه ی چهار فصل قلیان می کشید. خیابان مخابرات حجابش را زیر باران درست کرد. سینما فرهنگ دنبال کرایه کردن یک پراید بود تا به گشت و گذار زیر باران  برود. نوح گفت به  گمانم درست خواهد شد. آنقدر باران خواهد آمد که همه  ی گناهکاران غرق خواهند شد. بین آپارتمانهای شهر صنعتی دعوا شده بود. دوازده طبقه ها بیشتر باران می خوردند و شش طبقه ها کمتر و این عادلانه نبود. هتل امیر کبیر زیر باران  موسیقی گوش می داد.یک دانشگاه داشت از دست پلیس فرار می کرد. او متهم به فساد بود و پلیس پشت سرش تعقیبش می کرد. دانشگاه از جاده ی کمربندی که گذشت کمربندش رها شد. سر جاده ایستاد.

      بهروز وثوقی داشت از قم به خوزستان می رفت. سوار یک جیپ بود و داوود رشیدی هم بغل دستش نشسته  بود. بهروز به جاده ی کمربندی رسید. دانشگاه را دید بی کمربند و آشفته موی. داوود گفت : بهروز وایسا ! رضا صادقی هم  که در آن جیپ نشسته بود گفت وایسا دنیا !

      حالا جیپ چهار سرنشین داشت. بهروز و داوود و رضا صادقی و دانشگاه. بهروز از مردانگی حرف می زد و دانشگاه  هی سیگار دود می کرد.

       پلیس با تمام قوا شهر را تحت کنترل خود  داشت.      

       لب جاده آدمی ایستاده بود که لباسش از جنس روزنامه بود . بهروز ترمز زد . آن آدم روزنامه ای التماس کرد او را سوار کنند. نام او کافه تیتر بود. کافه تیتر گفت من پول ندارم کرایه ی شما را بدهم در عوض یک تیتر مهمان تان می کنم .

      جیپ می رفت و می رفت.

       باران زیاد و زیاد شد.

       خیابان هفده متری زیر آب رفت . پل سر بازار زیر آب رفت . تماشاگران فیلم در سینما عصر جدید شماره ی دو دیدند که آب تا پشت پنجره بالا آمده است. رییس در سینما فرهنگ ترسیده بود.  بازارچه ی سهام سلطان  شاهنامه می خواند تا نترسد. بازار به خودش روسری بسته بود و می دوید تا به بلندی برسد. بانک ملی سر ملک بغچه ی خودش را باز کرد و تراول ها و اسکناس ها را می خواست نجات دهد. سکه ها چون کسی تحویلشان نمی گرفت بی سکه شدند. در رستورانی که اکبر جوجه فروخته می شد جوجه ها آزادی شان را جشن می گرفتند غافل از اینکه دارد سیل می آید. خیابان شریعتی در کویر نبود و بالا بود همه ی شهر را می دید که چگونه مردمان از ترس جانشان حتی کودکان خود را از یاد می برند و نیز پدران پیر خود را و مادران خود را.

         بهروز به فردین تلفن زد و از قیامتی که می دبد حرف می زد. فردین در بهشت داشت برای مادرش سلطان قلبها را می خواند و دل فردین گرفت و" سلطان"  نام فیلم دیگری از مسعود کیمیایی شد.

          نوح دریا را می دید و بیمارستان  گردو شنا می کرد بی توجه به اینکه دهها مریض در سینه اش به امیدی بستری شده اند.

          کافه تیتر هی فکر می کرد تیتر مناسب کدامست ؟

          یک آپارتمان دوازده طبقه به کارت هوشمند سوخت خود نگاه کرد دید هنوز سی لیتر سهمیه دارد . بار و بندیل خود را جمع کرد. و از شهر فرار کرد. و خیلی ها که ساکن آن آپارتمان بودند به گرد آن سوار نرسیدند و کودکی بستنی به دست جا ماند. یک خانه در کشتارگاه سهمیه ی بنزین خود را فروخته بود تا نان بخرد برای بچه هایش و او نمی توانست از جای خود تکان بخورد.سهمیه ی او زنده به گور شدن بود. 

          شب شده بود و همه جا زیر آب. کتابفروشی طلوع پیدا بود ولی از خورشید خبری نبود .... در  محله ی راه آهن ریل ها نا پیدا بود و چوب بستنی آن پسرک جا مانده  ، روی آب بود.

         دانشگاه هی سیگار دود می کرد.

         بهروز به عکس جوانی اش خیره شده بود.

         داوود رشیدی کمرش خم شده بود.

         رضا صادقی به همسرش نگاه می کرد که چگونه به زیر آب می رود.و داد می زد وایسا ! وایسا دنیا ! تو را به خدا وایسا دنیا !

         و کسی گوش به حرف کسی نمی داد

          کافه تیتر هر چه گشت تیتری پیدا نکرد...جیپ می رفت به آسمونها و شهر می رفت به  اعماق  زمین تلخ و خالی از چای و صبحانه و دامن گلدار دخترکان کوچک....

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:13 | لینک  |