X
تبلیغات
عطر ریخته
یادداشت های رضا مهدوي هزاوه

               به بهانه ی توقیف مجله ی " هفت "

 

         روح مرحوم هفت دیروز به آسمانها رفت. یک روح خشن لم داده بود روی تکه ای از قالی کرمانی. کتاب " نبرد من " در دستانش بود. هفت ، غریبه بود. تازه از راه رسیده بود. هفت ، روح را شناخت. او هیتلر بود. هیتلر به او خوشامد گفت. هفت با او هم کلام شد.دم دمای غروب بود. شب که شد هفت به خانه ی هیتلر رفت. در خانه ی هیتلر عکس هایی از جنگ جهانی دوم بود. شب که شد هفت بیخود بیخود دلش گرفت. دوست داشت قدم بزند و موسیقی بابک بیات گوش کند. یواشکی در خانه را باز کرد و پا به آسمان ها گذاشت. زیر پایش حجم آبی رنگی دید که وقتی پایش را به درون آن فرو می برد خوشش می آمد. در روی گوشواره هایش شعری از سید علی صالحی درج شده بود:" قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود / پس بی جهت بهانه میاور / که راه دور و / خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست ! " هفت در جیب هایش به دنبال چیزی ، کوچه ای ، حیاط امامزاده ای ، لواسانی... می گشت. یکباره همه چیز را گم کرده بود. حالا در آسمان بین این همه ارواح چه کند؟ روی تن اش پر از نوشته بود. بر تن خود نگاه می کرد. کسی می گفت از" رو نوشته حرف نزن "...روی دستانش بوف کور نوشته شده بود. روی سرش فروغ نشسته بود. روی انگشتانش روبر برسون بود. سهراب سپهری شال گردنش بود. بابک بیات گوش هایش بود. کافکا عینکش بود. و او مسخ شده بود. تا دیروز به لواسان می رفت و در کوچه های آنجا شاهد جشن تولد مرتضی و احمد و عنایت و شمس بود. آتش بود و سیب زمینی خام. پاییز بود و خنده ی رود بود. ساز بود و رودکی خوانی بود.عشق بود و آسمان بالای سر بود. و حالا هفت ، مرده بود و زمین را می دید که حاجی فیروز ها در بزرگراهها ی تهران دایره و تمبک می زنند.نوید می دهند که عیدی در راهست ." نبرد من" پاره پاره نیست که همیشگی است، هیتلر خواب نیست که منتظر دائمی است... هفت ، ژان پل سارتر را می بیند.رمان" کار از کار گذشت " را در دستانش می بیند. هفت خانه ای نداشت. هفت به خودش نگاه می کرد. ولی کسی ترانه می خواند :" از رو نوشته حرف نزن " روی سینه اش نوشته شده بود در زندگی زخم هایی هست که نمی شود به کسی گفت و روی پیشانی اش طرح گرگور سامسارا حک شده بود ، همان گرگوری که روز بعدش قرار بود به سوسک مبدل شود. و حالا آسمان سیاه از سوسک بود و روح هفت از آن بالا به زمین خیس از باران نگاه می کرد و اخرین برگ سفرنامه ی باران را می خواند که" زمین چرکین است."

   رنگ سرخ حاجی فیروز ها و رنگ آبی خزر و رنگ سبز جنگل های گیلان را از آن بالا می دید . پسرک شعر باز باران با ترانه ی گلچین گیلانی را می دید که حالا پیر شده بود و سی ساله بود. سی سال ! همان مدتی که فردوسی کاخ بلندش را از جنس شعر ساخت. همان مدتی که دیگران هم کاخ بلند خود را منتها از جنس زر و زور و تزویر ساختند. هفت ، شب را به کجا برود ؟هر کس سرش به کار خود گرم بود. تنها دری که باز بود در خانه ی هیتلر بود. نصف شب بود. گرسنه بود. نانوایی نبود. میدان هفت حوض آنجا نبود. به آسمان های دیگر سرک کشید .در میان آسمان ها امواج ماهواره ها را دید. به یکی از امواج آویزان شد. روی موج" حمید شب خیز" و "حجی جون "بود." حجی جون "داشت فال حافظ می گرفت. از" حجی جون" خواهش کرد برای هفت فالی بگیرد . شعر حافظ باز شد. آسمان کنار رفت :" چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار که از اختیار بیرونست"

     باد می وزید.در خانه ی هیتلر هی باز و بسته می شد. هفت ، روسری اش را محکم تر بست و به کوبه ی در نگاه کرد...برای آخرین بار به زمین خیس از اشک مادران پسر از دست داده به خاطر جنگ نگاه کرد. ماشین ها را دید که برای زنان خیابانی دم تکان می دهند. زنانی را دید که به جای در آغوش گرفتن کودکان شان بمب به خود می بندند و دفتر مجله ی هفت را دید با استکان های نشسته و اجاقی تاریک و دلهایی پر از اشوب و زنان قلم به دستی را دید که هی از این روزنامه به آن روزنامه کوچ می کنند و هر لحظه و هر روز درگیر نبرد هستند و انگار این جدال که از اهورا و اهریمن شروع شده همیشگی است و نازی آباد را دید که کوچه هایش مثل کوچه های فیلم تنگنا ی امیر نادری شده است و بهار را دید که انگار از آن دورترها دارد دامن کشان خودش را به سرزمین آریایی ها می رساند. همان سرزمین قالی و مینیاتور و کاخ های سی ساله و شراب ناب حافظ و دل اندوهگین فرهیختگانش و صبر ایوب وار مردمانش و حمام هایش که همه " فین " است و سریال هایش که همه حکایت از " زیر تیغ " است و زخم هایش که مثل خوره روح را می خورد و شعرهایش که همه اش خون دل است و بار امانتی که آسمان نتوانست کشید و بر هم زدن چرخ است و نیز شعر هایش که" از دیاری می گویند که طوطی کم از زغن باشد "و" مزد گورکن از آزادی آدمی بیشتر"...و سرزمینی که افتخارش نخبه کشی است و حلاج را بر بالای دار می برد و بر سر عین القضات چه و چه می آورد و گردنه ی حیران را حیرت زده می کند و موسیقی اش" نینوا "ست و بنزین ماشین هایش پر از هواست و "پزشک احمدی" دارد ."محرمعلی خان "دارد .قاجاریه دارد . سرهای آویزان بر مناره ها دارد. چشمان کور مردمان کرمان دارد. زمستان هایش طولانی است .آمار طلاق هایش با ازدواج هایش رقابت می کند و خانه نشینی های غریبانه دارد . "حجاریان" اش روی چرخ است" .مصدق "اش در احمد آباد است .کامنت وبلاگ هایش" عزیزم بیا سر بزن است" و "شاملو"یش بی پاست و دوستی هایش مثل باد هی از این سو به آن سو می رود...

   و هفت ، دید چگونه مردمان ، حکایت بغض های خود را در درون بطری پنهان می کنند و بطری را در جوی آبی می اندازند و دید زانتیا ها جلوی زنان می ایستند و" قیمت " را می گویند و" سعید حنایی " نمی تواند تحمل کند و این زنان را سوار موتور خود می کند و در مزرعه ی گوجه فرنگی خفه می کند و هفت، دید ، مردان شاعر ، رابینسون کروزوئه شده اند و حسین رضا زاده برای آینده ی خود مبلغ املاک رابینسون شده است و هفت ، کارمند دون پایه ای را دید که پول پاداش آدم فروشی اش را هی می شمارد و هی می شمارد و به امید جایزه ای که بانک ها قرار است به ارتفاع برج میلاد اسکناس دو هزار تومانی بدهند هر روز با چشمانش برج میلاد را اندازه می گیرد و شب در خیال خریدن یخچالی نو به بسترش هی چنگ می زند و نیمه های شب از خواب بیدار می شود و به یاد می آورد دیروز چه کسی را برای چه چیزی فروخت و گریه می کند روی ایوان خانه اش و این فروغ است که می گوید: دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ایوان می روم و انگشتانم را / بر پوست کشیده شب می کشم / چراغ های رابطه تاریکند / چراغ های رابطه تاریکند...

    و من هم - که اینها را دارم می نویسم - منتظر عید هستم. در این یکی دوروزه رفتگرهای شهرداری در خانه ام را خواهند زد و طلب عیدی خواهند کرد . به پایین می روم. در را باز می کنم .به آنها عیدی خواهم داد و شاید با لبخندی به آنها بگویم عیدتان مبارک ! شاید با بغضی در گلو بگویم ...شاید هم هیچ نگویم...

    در خانه ی هیتلر باز است...و به قول سید علی صالحی " ...و اشتباه از ما بود / اشتباه از ما بود / که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم "

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 23:52 | لینک  | 

    چند روز پیش بهارستان بودم و در قهوه خانه ای چای می نوشیدم و به صحبت پیرمردی گوش می دادم ...از شعبان بی مخ حرف می زد و از طیب و قبرش که هنوز زیارتگاه شیرمردان است...هما سرشار از شعبون می گوید.. پیرمرد می گوید" قدم زدن در خیابان های امریکا پاداش ظلم های  شعبان بود" ...رادیوی کوچک قهوه خانه روشن است ...بزرگراه همت ترافیک سنگین است...پیرمرد می گوید خانه اش در سرچشمه بوده...میوه فروش بوده و از بس داد می زده صدایش گرفته است...در بهارستان مجلسی هم هست...بزرگراه صدر هنوز شلوغ است و شعبون بی مخ هم با جیپ به خانه ی مصدق می رود و قهوه چی زمین را تمیز می کند...کنار بهارستان جمهوری است و کنار جمهوری حافظ است و حافظ سالها پیش مرده است و کتاب های در دست بررسی هم در  وزارت ارشاد بهارستان است و جان اشتین بک و تولستوی و هوشنگ گلشیری و شهریار مندنی پور شب های طولانی زمستان در کنار هم می نشینند و منتظرند تا کدام یک زودتر از بهارستان بیرون بروند...مندنی پور الان چند جای دیگر هم هست...امریکا و شیراز و تهران.الان امریکاست و کودکی اش شیراز و وقتی همنشین گلشیری بود به تهران می آمد و در بهارستان هم  البته هست... و الان مندنی پور واقعی کجاست ؟ جسم او مهم است و یا ذهنش ؟ کدام حقیقت است ؟ بزرگراه رسالت همچنان شلوغ است و در بهارستان دستفروشان داد می زنند : روسری و پیرهن و کمربند و هویج و شمع و سفره ی هفت سین ! و من چقدر دلم می خواهد تمام روسری ها را بخرم و بر موهای لخت ساختمان مجلس بیندازم ...مجلس چقدر شبیه زن است !...جیپ شعبون بی مخ با خود چه دارد ؟ مصدق و یا یک زن خیابانی ؟جیپ ، رادیو پیام دارد که بفهمد بزرگراه نوری روشن است یا تاریک ؟ قهوه چی چای دارد و املت و نان و پنیر و دیزی و چند صندلی و یک رادیو ...زن در بهارستان روسری دارد و به وزارت ارشاد می رود...و حالا من و تو هر کدام جسم مان در جایی است و ذهن مان جایی دیگر...طیب از پولدارها می گرفته و به فقرا بذل و بخشش می کرده...زمستان هم  نیست که بشود هویج را دماغ آدم برفی کرد!

    چند روز پیش بهارستان بودم هر چند بهار نبود...کمربندی در آسمان پیچ و تاب می خورد...چیزی شکسته  می شد و تو فکر کن شیشه است و خود می دانم چیزی دیگر است...جسم من حالا اینجاست و ذهنم پیش آن پیرمرد است که زنش سالها پیش مرده و بچه ای هم ندارد و دلش که شکسته بود و صدایش که گرفته بود و طیب طیب می گفت و صبح  نوجوانی اش  را می دید در سرچشمه که صدایی داشت و به دختر همسایه چشمکی می زد...دختری که بعدها زنش شد و حالا همه چیز دود هوا شده و مانده است میان روسری ها و کمربندها و  خاطرات طیب...

    چند روز پیش بهارستان بودم ولی چیزی شکسته بود و هست...تو تصور کن شیشه بود...

   یک لحظه به استکان چای خود نگاه کردم...نکند این چای که من و تو هر روز می نوشیم پاداش یک ظلم باشد ؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:18 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

  " این عکس بسیار مشهور در سال 1994 هنگام قحطی در سودان توسط " کوین کارتر " گرفته شده و برنده ی جایزه ی پولیتزر هم شده است. عکس دختر بچه ای را نشان می دهد که افتان و خیزان به طرف کمپ سازمان ملل در فاصله ی حدود یک کیلومتری در حرکته.لاشخور منتظر مرگ کودک است تا او را بخورد. کارتر به گفته ی خودش حدود بیست دقیقه منتظر بود تا بهترین کادر را انتخاب کند. کارتر بعد از گرفتن این عکس صحنه را ترک کرد و هیچ کس نمی داند چه بر سر کودک آمد...

    کوین کارتر چند ماه بعد از گرفتن این عکس از فرط ناراحتی خودکشی کرد..."

    دلم نمی آید چای روبرویم را بنوشم . چگونه می توانم به خیابان بروم و بنرهای اصولگرایی و اصلاحگری را ببینم ؟ و مردمانی ببینم که تنگ ماهی عید در دستانشان است و چگونه به فرحزاد بروم و در قهوه خانه ای آدمیانی ببینم که گونی گونی چای می نوشند و دود قلیان شان جهانی را در برمی گیرد ؟

    به خودم در آینه نگاه می کنم . روزی گرد پیری بر چهره ام خواهد نشست...در آینه ، دختر بچه ی سودانی را می بینم که هنوز گرسنه است و آب می خواهد و استخوانهایش را همگان می بینند و چند روز دیگر ساعت نه و هجده دقیقه عید می شود و آدمیان صورت هم را می بوسند بی آنکه استخوانی ببینند... و پراید ها و پیکان ها و پژو ها و بنزها به سمت بندر انزلی می روند ...

   سرعت لاکپشت از سرعت کودک سودانی بیشتر است و سرعت آدمی برای نشستن بر روی صندلی های سبز رنگ مجلس  از سرعت خرگوش بیشتر است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:10 | لینک 

      اگر پای صحبت پیرمردان روستای هزاوه - 17 کیلومتری اراک و زادگاه امیرکبیر - بنشینی و از آنان بخواهی در مورد سفر ناصرالدین شاه قاجار به هزاوه حرفی بزنند احتمالا اشاره ی آنان به این نکته ی تاریخی خواهد بود که ناصر الدین شاه حدود 12 سال پس از مرگ امیر با خدم و حشم به هزاوه می آید و از ریش سفیدان ده سراغ اقوام امیر را می گیرد. دو نفر را به ایشان معرفی می کنند: اکبر بیگ و جعفر بیگ...سواران به تاخت به سوی آن دو می روند که شاه عجله دارد آنها را ببیند...

     روزهای قبل در جشنواره ی تئاتر فجر نمایشی از کشور لهستان به نام " چه مرد ظالمی " بر اساس مکبث شکسپیر در پارکینگ تالار وحدت اجرا می شد...نمایشی در مورد فرجام ظلم و اینکه در نهایت ظالم در آتش ظلمی که کرده خواهد سوخت...

     در پارک امیرکبیر اراک پیرمردی چرخ و فلک دستی اش را تابستانها هر شب به پارک می آورد و بچه ها سوار بر فلک می شوند . تکیه کلام مرد را همگان می دانند. او مدام به بچه ها می گوید " خوشحالید ؟! لابد خوشحالید؟ ! که انقدر می خندید ! "و وای به حال بچه ای که بخواهد زودتر از حد معمول پیاده شود. انگار پیرمرد می خواهد خوشحالی را به هر قیمتی به بچه ها تزریق کند. دائما برای بچه ها شعر می خواند و همه را وادار به دست زدن می کند و همه باید بگویند خوشحالند حتی اگر لبخند زدن  یادشان رفته باشد.

     تهران دماوند دارد. تهران سرمای سیبری دارد. تهران مترو دارد. تهران مسجد دارد.تهران تئاتر شهر دارد که گرد است. تهران پل سید خندان دارد که قرار بوده است چهره ی آدمیان در حال گذرش خندان باشد. تهران پل کریمخان دارد که " کریم " بپروراند...

     سواران به سراغ اکبر بیگ و جعفر بیگ رفته اند. همه نگرانند. شاه با آنان چکار دارد ؟ نکند می خواهد سزای اعمالشان را بدهد ؟ آخر آن دو قداره بند هستند، آدم کش و دزد و چپاولگر هزاوه هستند.آن دو را به نزد شاه می آورند...اما مراد شاه قاجار این است که از بازماندگان امیر دلجویی کند ! همه تعجب می کنند. ولی در برابر " سایه ی خداوند " مگر چه می توان کرد ؟ که حکم ازلی این است و دگر نخواهد شد . شاه به اکبر بیگ و جعفر بیگ لقب " یاوری " می دهد و سکه ها و بذل و بخشش فراوان نثار آنان می کند و حضرت شاهنشاه با خدم و حشم زادگاه امیر را ترک می کند و لابد دلش خوش است به اینکه روح امیر شاد شده است که به دو قداره بند خلعتی داده است...شاه از تهران به هزاوه آمده است که ظلم خود را نسبت به امیر پاک کند که همان خلعتی باعث می شود اکبر و جعفر با مجوز رئیس مملکت آدم بکشند و غارت ها را لابد چند برابر کنند...

     و اینگونه است که نمایش " چه مرد ظالمی "در حد یک " نمایش " باقی می ماند. و واقعیت همان خلعتی ناصرالدین شاه است و مانده ام که آن پیرمرد با چرخ و فلک اش در این زمستان طولانی که شبیه فضای رمانهای روسی شده است چه می کند و اکنون که بچه ها را نمی تواند خوشحال کند چه کار می کند...و هنرمندان به دور تئاتر شهر می چرخند و تئاتر شهر گرد است مثل جهان و مثل چرخ و فلک آن پیرمرد...اکبر بیگ و جعفر بیگ در ازای ظلم جایزه می گیرند و "پاول ژیکوت" کارگردان " چه مرد ظالمی " هم از جشنواره جایزه می گیرد...

    چرخ و فلک در ذهن پیرمرد می چرخد و می چرخد او خواب می بیند که در نهایت زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند و شاید روزی روزگاری خنده بر لبان پدران و مادران آن بچه ها هم بنشیند و هنرمندان هم خواب ببینند که روزی در پارکینگ تالار وحدت مکبث ایرانی هم اجرا شود که فرجام ظلم فقط از آن مرد ظالم لهستان نیست و هنرمندان به دور تئاتر شهر هی می چرخند و رسانه ها به آنها می گویند : خوشحالید ؟! آنها مدام به کافی شاپ ها می روند و سیگاری دود می کنند و در برابر دوربین ها فال تلخ قهوه شان را پنهان می کنند.

     این روزها در تهران زمستان است. باد است. کاج بی چراغ است. خورشید لاغر است و اکبر بیگ ها و جعفر بیگ ها زنده اند و خلعتی می گیرند و خلعتی ها به اندازه ی دماوند ارتفاع دارند و به اندازه ی سیبری گشادند و اینگونه است که دم به دم خزر آب می رود و نام خلیج فارس عربی می شود و ابوالفضل بیهقی همچنان تاریخ ما را در آسمانها می نویسد و سواران شاه به دنبال قداره بندان می گردند نه برای مجازات که برای پاداش و اینگونه است که در این ملک ، ظالم در آتش می سوزد ، اما انگاری تنها در پارکینگ تالار وحدت !

    تابستان خواهد رسید و پیرمرد همه را سوار چرخ و فلک خود خواهد کرد و وای به حال کسی که بخواهد بی لبخند از چرخ و فلک پیاده شود و نگوید" خوشحالم "

    تهران مترو هم دارد و روی دیواره های ایستگاهها تبلیغ نسکافه دیده می شود با این شعار :  " یک ترکیب عالی  "!

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:48 | لینک