تبليغاتX
عطر ریخته
یادداشت های روزانه ي رضا مهدوي هزاوه

   سالها پیش باغ ملی اراک بزرگتر از حالا بود.اسم سینما فرهنگ  ، دنیا بود.سالها پیش این زنی که امروزه ، هر روز روبروی پاساژ اسلامی کنج دیوار در سرما و گرما روی زمین می نشیند و دستش به سوی ما مردمان دراز است ، نبود. سالها پیش نام سینما عصر جدید ، کاپری بود.کنارش یک ساندویچی بود که البته حالا هنوز هم هست و به منوی نه کاغذی اش که شفاهی اش پیتزا هم اضافه کرده است.سالها پیش این پله های برقی که حالا دور تا دور باغ ملی مثل ماری پیچیده بر تن ما آدمیان تنیده است نبود.سالها پیش گاراژ ایران پیما کنار سینما دنیا شلوغ بود.پر بود از کارگران سرخوش.آنان که وقتی خسته می شدند از کار و تعمیر ماشین ها به سر بازارچه ی سهام السلطان می رفتند و از آقا مرتضی طلب لبویی داغ می کردند.درست است که آن موقع برف بیشتر بود و سرما مغز استخوان را می سوزاند اما لبو ها هم داغ بود.آن موقع ها آقای بیات مدیر سینما دنیا جلوی در سینما می ایستاد و به آشنا ها بفرمایی تعارف می کرد.باغ ملی بیضی شکل بود و انگار برای ما بچه ها کعبه ی آمال بود.آن موقع ها سر خیابان امیر کبیر نزدیک باغ ملی مغازه ای بود که تا دلت بخواهد اسباب بازی های کودکانه داشت.مغازه اش کنار گاراژ بود.عید نوروز سالها پیش را به یاد می آورم که تفنگ خوشگلی را در ویترین آن دکان دیدم و دلم برایش ضعف رفت. قیمتش هفده تومان بود.به هر شکل ممکن اسلحه را خریدم و با آن تفنگ انگار می خواستم تمام آدم بد ها را مثل فیلم ها بکشم.باغ ملی گرد  نبود، بیضی شکل بود.پیرمرد ها دور تا دور، روی صندلی های به گمانم سبز رنگ می نشستند و از دار دنیا می گفتند و از سالهای از دست رفته و عشق های تجربه شده و از فیلمفارسی های سیاه و سفید و فردین و جوانمردی و دایی جان ناپلئون و تلخ و شیرین و ...باغ ملی یک نفر آدم محترم هم داشت به نام عقلایی .این آقا کتابفروش بود.ویترین مغازه اش قدیمی بود اما کتاب هایش به روز بود.خوش برخورد بود.عشق می ورزید به کتاب . آنور میدان هم کتابفروشی حقیقی بود.هر دو فرهیخته و شریف بودند.سالها پیش درباغ ملی اراک آقایی  تنومند با مو های پر پشت و سراسر سپید کنار سینما کاپری می ایستاد و تخته ی چوبی با خودش داشت و تفنگی بر دوش.روی تخته پوستر فیلمی می چسباند و نوجوانانی که ما هم گاه در بین شان بودیم ، تیری به سوی چشم خوشگل هنر پیشه ی حک شده بر تن پوستر می انداختیم و اگر به هدف می زدیم جایزه ای داشتیم.باغ ملی شاد کننده ی روزهای اندوهمان بود.کافی بود دل تنگی امانت را ببرد و غروب کوچه ی "مد آقا سیا " آزارت بدهد و یا عصر های جمعه از قدم زدن در خیابان کشتارگاه دلت بگیرد و یا ظهر ها یکباره به یاد بیاوری شبش میهمانی در کار نیست و وقتی میهمانی نباشد و شب نشینی هم تعطیل باشد ، یک باره ندانی باید چکار کنی.آن هنگام باغ ملی بدادت می رسید.برادرت به دادت می رسید و به تو وعده ی سینما می داد.سینمایی در مرکز شهر.مرکز جهان می شد انگار باغ ملی و دلت می خواست طواف کنی به دورش و بعد ازچند بار راه رفتن و دور زدن میدان ، به صندلی های از رنگ و رو رفته ی سینما کاپری پناه ببری و از بوفه تخمه بخری و خیره شوی به پرده ی نقره ای و به خود بگویی مثل فردین آدم بد ها را باید نابود کرد و تو در سن و سال بچگی ات می خواستی با یک تفنگ هفده تومنی تمام آدم بد ها را بکشی. باغ ملی، مکه بود. خیابان مخابرات کنار باغ ملی وعده گاه بود.بستنی سعادت آنجا مستقر بود.حالا بستنی سعادت رفته است عباس آباد.همیشه جلوی آن مغازه صف بود.بستنی هایش انگار مزه ای دیگر داشت.بستنی می خریدیم و می آمدیم روی صندلی های سبز باغ ملی و می خوردیم.گاهی وقتی بچه ای خیره می شد به بستنی مان ما به جای بستنی آب می شدیم.باغ ملی محل قرار های دانسته و ندانسته بود.هر کسی را که می خواستی ببینی می دیدی.کافی بود از باغ ملی تا سه راه ارامنه چند بار پیاده بروی و برگردی آن موقع حتما چند آشنا را می دیدی که آنها هم لابد  از خانه ماندن حوصله شان سر رفته بود و تلویزیون هم که دو شبکه بیشتر نداشت و تمام شادی خلاصه می شد به شب نشینی ها و قدم زدن دور باغ ملی و حرف زدن از بستنی و جنگ ، خرت و پرت های مغازه ای در بازارچه ی سهام السلطان را خریدن و نشستن روی صندلی ها و خیره شدن به آدم خوب ها و آدم بد ها.باغ ملی دکه ی مطبوعاتی هم داشت.عشق هم نسل های ما ماهنامه ی فیلم بود.هر اول ماه می دانستیم گونی های محتوی مجله ی فیلم در گاراژ ایران پیما از کدام اتوبوس به روی زمین سرد انداخته می شود.ماهنامه را می خریدیم و تا به خانه می رسیدیم صفحاتی را خوانده بودیم و حسرت می خوردیم که کاش فلان فیلم خارجی را می دیدیم.یکبار که برای ماهنامه ی محبوبم نقد یک فیلم نوشته بودم و در صفحه ی نقد خوانندگان چاپ شد یادم هست که در همان باغ ملی اسم خودم را دیدم و به گمان فتح جهان ذوق زده شدم و تا خانه دویدم.گمان می کردم هر کس که در دنیا زنده است حالا می داند که من منتقد فیلم هستم! باغ ملی محل شور دسته جمعی هم بود.یادم می آید روز فتح خرمشهر خانه مان خیابان آل احمد بود.آن موقع بابا مغازه ی کاموا فروشی داشت و معمولا من در مغازه کار می کردم.یکباره خیابان پر از آدم شد.همسایه ای جنگ زده داشتیم به نام عادل.دیدم عادل ذوق می کند و از خود بیخود شده است.برادرم آشکارا می خندید.روبروی  کاموا فروشی ما مغازه ی  پارچه فروشی بود که پیرمرد همیشه بد اخلاقی صاحبش بود.آن روز می خندید.بلند می خندید. از ته دل می خندید.رفت از درون مغازه پرچم ایران را آورد و از بس ذوق زده بود پرچم را بر عکس به درخت پیاده رو آویزان کرد .مردم همه به طور غریزی می دانستند که باید بروند باغ ملی و همه در حالی که از جلوی پرچم بر عکس ایران عبور می کردند می خندیدند و به پیرمرد تذکر می دادند و پیرمرد انگاری در جهان نبود.آنقدر سرخوش بود که صدایی نمی شنید .ماشین ها بوق می زدند.عادل از خوشحالی گریه می کرد.طاقت نیاوردم.به دل مغازه رفتم و به کامواهای رنگی نگاه کردم و یکباره بغضم ترکید.مارش نظامی شنیده می شد. و رادیو  مرتب می گفت "شنوندگان عزیز توجه فرمائید خرمشهر ....آزاد شد". بازارچه ی سهام السلطان کنار باغ ملی کتابخانه ای داشت که معمولا بچه های جنگ و بسیجی ها آنجا بودند.گاهی می رفتم و کتابی به امانت می گرفتم.خوش رو بودند و بعد از ظهر ها آنجا پاتوق شان بود. پنج شنبه ها هم در گلزار شهدا به دور هم جمع می شدند . خیلی های شان را به مرور و بعد ها هم دیدم. منتها نه ایستاده در گلزار شهدا و نه نشسته در کتابخانه ی بازارچه که اعلامیه ی شهادتشان  روی بدن دیوار های خیابان قائم مقام و بازار و باغ ملی. باغ ملی معجونی بود.محل فرار از غروب های غمگین شهر و محل خوردن بستنی های سرد سعادت و محل خریدن تفنگ های خیالی برای کشتن آدم های بد و محل هیاهو کردن و شادی فتح خرمشهر و محل بیان نوستالژی های پیرمردان نشسته بر روی صندلی ها و محل تیر انداختن به صورت دختران هنر پیشه، نه در عالم واقعیت که روی تخته چوب مرد سپید پوش.باغ ملی برطرف کننده ی سرطان دلتنگی های کشتارگاه و خیابان مشهد و راهزان و شهر صنعتی بود.باغ ملی ، ماهنامه ی فیلم بود.نوروزهای مان  پر می شد از سینما دنیا و کاپری باغ ملی.آب میوه می خوردیم و معمولا آب هویج.جرات نمی کردیم به قهوه خانه ی کنار سینما کاپری برویم.باغ ملی لبو فروش داشت.باقلا فروش داشت.انگاری گدا نبود آن روزگار.ایران پیما رنگش سرخ بود.سینما هایش صدا داشت.صامت نبود.صدای شادی به گوش می رسید.بچه ها می دویدند و با دیدن اسم خودشان در ماهنامه ی فیلم تا ثریا می دویدند و مملکت غروب را رد می کردند و از کوچه "مد آقا سیا" عبور می کردند و سعادت مند می شدند. 

   این روزها هفته ای دو روز به اراک می آیم. و معمولا  سری به باغ ملی می زنم.حالا دیگر عقلایی نیست.عقل هم انگار با عقلایی کتابفروش رفت.آن زن که گدایی می کند روبروی پاساژ اسلامی ، روی زمین سرد می نشیند. دیگر خبری از بچه های جنگ نیست.لبو فروشان همچنان هستند.اما انگاری لبوها  مثل عشق های امروزی  دیگر داغ نیست.کتابخانه ی بازارچه انگاری مفقود الاثر شده است.اسم سینما کاپری، عصر جدید شده است و عصر، لابد خیلی جدید شده است.شهرداری، صندلی های سبز باغ ملی را برداشته است .نمای بیرونی سینما دنیا، آجر سه سانتی شده است.و به تبعیت از حال و هوای جدید اسمش هم فرهنگ شده است.بستنی سعادت به بالا شهر هجرت کرده است.مرد سپید مو با آن تفنگ بادی اش حالا دیگر نیست.سینما کاپری دو فیلم با یک بلیط نشان نمی دهد.حالا ماهنامه ی فیلم سایت اینترنتی دارد.هوشنگ گلمکانی ، سردبیر مجله ی فیلم ، کسی که نوشته هایش را می بلعیدی حالا وبلاگ دارد.ایمیل دارد.لازم نیست یک ماه در فراق  نوشته هایش منتظر بمانی. می توانی هر لحظه به سراغ او در نت بروی و برایش نوشته ای ایمیل کنی و حالا دیگر خرمشهر شادی ندارد، که بی آبی و فقر و بیکاری دارد.فتحی در کار نیست.پیرمرد پارچه فروش سالهاست که مرده است.پرچم ایران را حالا بر عکس به روی درخت آویزان نمی کنند. حواس همه  جمع است. از بس تلویزیون  مرتب می گوید" امسال حواستان را جمع کنید " . دلم برای رفتن به کنج مغازه و گریستن برای فتح خرمشهر چقدر تنگ شده است...آن موقع که دلتنگی آزارمان می داد با وعده ی سینمای باغ ملی آرام می شدیم.مثل الان نبود که فارسی وان باشد و شبکه هایی پر از آگهی درمان سنگ کلیه.عادل هم ، بچه ی خرمشهر ، یک روز همینطوری افتاد و مرد و هنوز نحوه ی عزاداری کسانش را به یاد دارم که بر صورت شان چنگ می زدند و ما همبازی خودمان را  به جای زمین آسفالت شده ، در آسمان ها دیدیم .حالا  اتوبوس مدل "ایران پیما" مد نیست.گاراژ ایران پیما پارکینگ شده است.حالا سالهاست که نوروز دیگر طعم آن قدیم ها را ندارد که پسته ها را در جیب می گذاشتیم و به سراغ باجه ی بلیط فروشی سینما کاپری می رفتیم و دو فیلم با یک بلیط می دیدیم.خوش بودیم که ناهار قرار است خانه ی عمو باشیم.شب هم که مهمان خواهیم داشت.عصر ها هم که لباس نو می پوشیدیم و به میهمانی می رفتیم.نسل ما نسلی بود که می خواست با تفنگ های هفده تومانی جنگ کند و دیگر گدا نباشد ، ظلم نباشد، آدم بدها  له بشوند، کتابخانه برقرار باشد، لبو داغ باشد، ماهنامه ی فیلم ما را منتقد کند، آدم یا راه برود و خوب باشد و یا اگر دیگر نمی تواند راه برود عکسش در روی دیوار جا خوش کند و شهید شود.حالا مفهوم حسرت ، انگاری عوض شده است.

   نوجوان که بودم گاهی با همکلاسی های مان علیرضا تبرته و علیرضا حسنی پیاده می آمدیم باغ ملی.یادم می آید یک بار با تبرته بحث تندی داشتم.درباره ی آرمان ها و حرفهای  مختص دوران نوجوانی ...یادم می آید او سکوت می کرد و هیچ نمی گفت....یک سال نگذشت که علیرضا به جبهه رفت و چند ماه بعد اعلامیه اش را روی بلوغ دیوار های باغ ملی خواندیم.باغ ملی حالا دیگر بزرگ شده بود. حالا دیگر کمتر بازیگوشی می کرد.دیگر تنها دلش خوش نبود به لبو و آب میوه. باغ ملی حالا پر شده بود از اعلامیه ی نسل آرمانگراها.همان جوان هایی که دلشان می خواست تنها اسم پاساژ ها اسلامی نباشد.خود پاساژ هم اسلامی باشد.و روبروی آن ساختمان بزرگ  اسلامی، زنی به گدایی ننشسته باشد.

   حالا دو روز در هفته  قدم به میدانی می گذارم که جوانهایش لباس های شیک می پوشند.عصر، جدید شده است. در باغ ملی فست فود افتتاح شده است.پیتزا فروشی ها از کتاب فروشی ها بیشتر شده است.کتاب فروشی حقیقی دیگر در باغ ملی نیست.باغ ملی پر شده است از عابر بانک.پولی باید بدهی، پولی باید بگیری.رنگ تاکسی ها عوض شده است.رنگ قرمز تاکسی ها یادتان می آید؟ حالا هم جوانها از باغ ملی تا سه راه ارامنه قدم می زنند .شهر بزرگتر شده است.فیلم های زیادی ساخته شده است. کاغذ اعلامیه های شهادت بچه های جنگ زرد شده است.هوا سرد شده است.آقای بیات مدیر سینما دنیا پیر شده است.تفنگ ها گران شده اند.بچه ها برای نوروز به جای آرزوی خرید تفنگ هفده تومانی ، هوس سفر به کیش و دبی می کنند.باغ ملی حالا گورستان شده است.گورستان تمام آرمان ها و گریه ها ، عشق ها و کتاب ها. اشک ها و لبخندها ...تیر انداختن ها و خوش بودن به وعده های پدر و برادر...وعده هایی  به اندازه ی یک سینما رفتن ساده ، کوچک اما قشنگ

   ...نوروز در راهست و ما داریم پیر می شویم ، مثل باغ ملی ، مثل سینما...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 8:5 | لینک 

   چند روز پیش مینو دختر هشت ساله ام به من گفت بابا چرا اسم من را مینو گذاشته اید و بعد بلافاصله گفت از اسم ویکتوریا خوشم می آید! گفتم این اسم را از کجا بلد شدی ؟ می دانستم که این اسم باید مربوط باشه به یک سریال در شبکه ی فارسی وان . گفت از همکلاسی ها !

   یکی دو روز بعد کیمیا دختر ده ساله ام از مدرسه که برگشت دیدم  کمی دلخور است.  گفت : چرا اسمم را فاطمه نگذاشته اید؟ !  گفتم چی شده مگه؟گفت آخه امروز امام جماعت مدرسه سر صف گفت هر کسی اسمش فاطمه است بیاید جلو و یک کتاب جایزه بگیرد، کلی هم بچه ها تشویق کردند.

    کتاب سه جلدی" ایران در چهار کهکشان ارتباطی" دکتر محسنیان راد جلوی چشمم است و برای بار چندم مشغول خواندن فصل ششم جلد دوم ، مربوط به شیوه های دستگاه تبلیغاتی  و پروپاگاندایی صفویه هستم.

   گاهی اوقات که خسته می شوی انگار چندان نیاز به خواندن کتاب نیست.کافیست به حرف های  بچه هایت کمی دقت کنی!

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:36 | لینک 

   چند روز پیش بهشت زهرای اراک بودم.زمستان است اما برفی در کار نیست. خیلی وقت پیش داستانی از محبوبه میرقدیری خواندم که ماجرایش در بهشت زهرای اراک می گذرد.روز اول عید و زنی تنها که آمده است سر قبر مادرش و یا پدرش.در داستان، زمین پر از برف است زن تنها قبر را پیدا نمی کند. در ماجرای من، زمین پر از چرک و ظلم است و من خودم را پیدا نمی کنم.سر قبر مادرم فاتحه ای خواندم.ظهر بود.گل فروشان مشغول چیدن گل هایشان در گوشه و کنار بودند.

   تابستان امسال در رامسر بودم.کنار دریا و جنگل.جواهر ده رفتم.پارچه های سبز آویزان بود بر تن ماشین ها و تله کابین رامسر درگوشی به من رازی گفت.گفت از پایین ، خون ریخته بر زمین دیده می شود و هر چه بالا و بالا برویم زمین سبز می شود.

   امسال هاییتی برف ندارد.برق ندارد. استخوان های شکم بچه هایش هی می ریزد در باغ ملی اراک و تاکسی ها به جای مسافر ، استخوان سوار می کنند.خان مرده است سالها پیش و  جان در بدن نیست و ایمیل بره به گرگ اینست ، چوپان دیگر پیر شده است.

   ریز علی هر روز پیراهنش را در می آورد و به داخل ماشین لباسشویی می اندازد. ریز علی هر روز نشسته است بر سر راه قطار اصفهان به شیراز تا هر وقت قطار رد شد خبر بدهد.خبر سقوط.خبر مرگ.خبر از ریل خارج شدن.خبر "...و لا یبقی مع الکفر".و قطار نمی آید.

   چند روز پیش اراک بودم. برگه های امتحان ادبیات کهن در دستانم بود.قهوه خانه ی باغ ملی اراک املت دارد و چای و کاشی های قشنگ بر دیوار و دیزی.با برگه ها به قهوه خانه رفتم.بی برگ و خزان زده به بالای درخت بید مجنون روستا رفتم.و البته در خیال ولی نه بی خیال، که با ساز و ماشین و خورشت قرمه سبزی و رامسر و شعر و شعار.چای خوردم بالای بید و می لرزیدم در بهمن پنجاه و هفت.

   هشت ساله بودم. سال پنجاه و هفت .برف باریده بود. آن موقع خانه ی مان در ابتدای خیابان جهانگیری اراک بود.بابا گفت  برو برف ها رو پارو کن.رفتم.یکی از اقوام مان خانه ی مان بود.آمد کمک. رفتیم بالای پشت بام.آن موقع ها بالاترین و گویا نیوز و جرس نبود ، تنها، رگه ی قرمزی وسط برف بود. فامیل مان که از من بزرگتر بود با دیدن رگه ی قرمز میان برف گفت خدا به خیر کند. آن سال خیابان ها پر از جمعیت شد.مجسمه ی شاه سرنگون شد.شاه فرار کرد.آنان که مجسمه ی شاه را با طناب به پایین آوردند انگاری که مجسمه ، بو و یا عطری جادویی داشته باشد ، خود ، شاه شدند.مجسمه ها همیشه حامله اند.

   چند روز پیش در اتوبوس  اراک به اصفهان نشسته بودم و "ام پی فور" در گوشم بود.موسیقی فیلم دزدان دریایی را گوش می دادم.به خودم می گویم حالا چرا دزدان دریایی؟به ساندیس انگور نگاه می کردم و به روزنامه ی اعتماد و به مجله ی فیلم.با ساندیس انگور به باغ های روستا رفتم و با اعتماد به یاد روزهای انتخابات  و با مجله ی فیلم به یاد انجمن سینمای جوان و استاد مرحومم پرویز اشتری افتادم که دلم می خواهد بدون توجه به اینکه می دانم نباید صفت به کار ببرم ،بگویم و بنویسم که استاد خوب خوب خوب خوب خوب خودم.دزدان دریایی یکجا همه را با خود برد! حالا فهمیدم چرا دزدان دریایی! دزدان دریایی مرا با انگور ها و سینماها و باغ های گیلاس و دروازه شهرجرد و بازار یکجا بلعید و برد و مغول مرا لحظه به لحظه دارد می جود.

  حالا اصفهانم. برف هم که نمی آید.رگه ی قرمزی هم که لابد نیست.اسکناس دویست تومانی روی میز افتاده است.با رنگ سبز مطلبی روی آن نوشته شده است.به عالم خیال فرو می روم. حالا در خیال به هاییتی می روم.کودکی می بینم نشسته در تاکسی و هی دور باغ ملی می چرخد.ابوالحسن اشعری را می بینم که تقدیر گرایی را برایمان هی می نویسد و هی به سینما فرهنگ باغ ملی اراک می رود و خستگی در می کند. موبایلی می بینم که هی روی پله های برقی دور باغ ملی زنگ می خورد و زنگ می خورد تا اینکه شکسته می شود و تمام اس ام اس هایش روی سر مردم آوار می شود.هی پیامک از دل موبایل بغض کرده بر سر و روی مردم  می ریزد و هی مردم دانه دانه پیامک ها را از روی زمین بر می دارند و می خوانند  و گریه می کنند بر حال و روز خودشان ، بر سرزمین گربه ای خودشان و میو میو هایی که دیگر از سر شیطنت و خوشمزگی نیست که شبیه لالایی های حزن انگیز مادر بی سهراب است، که رستم اگر سهراب راکشت حالا زور بازوی رستم شده است اسلحه و توپ و تانک .

   حالا در عالم خیال به تله کابین رامسر می روم. شب است اما می روم. بلیط می خرم.چای می خورم.اسکناس دویست تومانی را به چای فروش می بخشم. می گوید عوضش کن. جیب هایم را می گردم.همه ی اسکناس ها خط خوردگی دارد.عابر بانکم را نشانش می دهم تکه ای از موهای سر یعقوب بروایه به آن چسبیده است.دسته چک را بیرون می آورم.به دسته چک، ساز ندا آویزان است.به جای پول چای، موبایلم را به او می بخشم.هی از موبایل، پیامک به رامسر ریخته می شود.کاخ شاه پر می شود.موزه ها پر می شود.کویر لوت پر می شود.خزر پر می شود.ذره ذره.حالا موبایل ها حامله اند.

   نگاه کن ! آسمان ابری ست.نکند برف در راه باشد! نگاه کن ! آسمان موبایل شده است!نگاه کن! قطار در راهست! ریزعلی ! این بار پیراهنت را از تن بیرون نیاور...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 13:9 | لینک 

   بیدارم.بیرون، باران گورستانی ، بر تن شیروانی ها چکه چکه خبرهای بد فیس بوک و ناصرخسرو را برایم می آورد و مناظره ی خسرو با فرهاد را نمی آورد.باران حامله ی قصیده است.من کودک غزل می خواهم.من سهراب حماسه می خواهم.من حافظ بی موبایل می خواهم.من شاعری می خواهم که معلم باشد و درباری نباشد.نیست.می خوابم.پتو را بر سر می کشم و به ایالت استعاره سفر می کنم.عطسه نمی کنم  مبادا ناصر خسرو بیدار شود. سرفه نمی کنم تا مبادا گزمه ها مرا به نزد امیر تیمور لنگ ببرند.نمی خندم مبادا شبیه  محمد خاتمی شوم. سرب کیمیایی را نمی بینم مبادا سربی در گلویم ریخته شود.بی بی سی نمی بینم تا همچون دق مرگ شدن بی بی ، بخاطر اسیری نوه اش در اردوگاههای اسارت عراق ، دق نکنم و نمیرم.صدای امریکا نمی شنوم تا نکند صدای آرش سیگارچی مرا سیگاری کند.سایت مسیح علی نژاد را نمی خوانم مبادا بر بالای دار، شبلی هم کلوخی بر تن نحیفم پرت کند.هیچ کاری نمی کنم. تنها می خوابم.امید دارم این خواب جرم نباشد... و امید دارم به جای خواب احمد شاملو ، مریم حیدر زاده ببینم!

   به خواب فرو می روم.در عالم رویا پادشاهی می بینم که قصرهای بزرگی دارد.چنگیزخان مغول را زنده می بینم که والی بغداد را نمد پیچی می کند.عارف قزوینی را می بینم که در کوچه پس کوچه های تهران می نالد از درد ظلم و بی کسی و تنهایی .روزنامه ی قرن بیستم را می بینم که ورق ورق ،ورق ورق بر دل های در خون تپیده  افتاده است و حروف خود را به قصد التیام بر چشمان  دختری  به نام نل   می مالد.

   به خواب فرو می روم.اینجا جایی است که احمد شاملو نیست. اینجا جایی است که مغز جدا شده ازسر، از پای بریده از تن زیادتر است. اینجا آسمانش ابری ست ولی بارانی در کار نیست که هر چه هست طپانچه است و سرب و پادشاه. مولانا در قونیه است. حلاج بر بالای دار است.عین القضات لحظه ی آخر عمرش را می بیند.مولانا می رقصد.تبریز زلزله می آید.نظامی عروضی گفته بود برای شاعر شدن  باید بیست هزار بیت شعر از حفظ کرد. پادشاه قصه ی ما می گوید برای ملک ری و یا  ویلای شمال و یا  تراول های چرک کف دست، بیست هزار پنجه بوکس باید بکوبی بر تن این و آن ، آن و این.

   به خواب فرو می روم. روانشناسان می گویند خواب هم یک مکانیزم دفاعی ست.در خواب ،عطار نیشابوری شرح حلاج می گوید و می گرید.در گوشه ای خواجه عبدالله انصاری مناجات نامه می خواند. در گوشه ای یک مجری تلویزیون که خیلی مشهور است کلافه است.کلافه از باران های نیامده و سرب ، نه سرب کیمیایی که سرب آغشته با فتوای کاغذین. کلافه از حرف هایی که بدون ایمان ، مومنانه باید بگوید. شاعری در کناری ایستاده است و به پای بریده ی خود هی نگاه می کند و به آیدا که آیدا در دیس بود و دشنه در کف مست بود و زهد ریایی تنها در وقت امیر تیمور لنگ نبود .که زهد آلوده به ریا نام دیگرش طپانچه بود.که خوزستان همه اش گلهای تابستانی نیست ، نخل های فرو افتاده بر شلمچه هم هست. که طپانچه در دست هر طفلی هست...

   به خواب فرو می روم.از وزیر قصه ی خوابم، می پرسم سلطان کیست؟می گوید به جاده خیره شو.انتهای آن قصری ست رو به پنجره ای بزرگ. پنجره رو به باغ بنفش است.گفتم چه خوب ! گفت صبر کن! قصر چهار پنجره دارد.یکی رو به خرس خوابیده در برف.یکی رو به کبک سر به زیر برف.یکی رو به آدم برفی  عاشق بر هویج.یکی رو به شعر " در اینجا چهار زندان است..."

   به خواب فرو می روم. گلوله ای در خواب می بینم. با او صحبت می کنم.گلوله می خواهد به جشنواره تئاتر فجر برود.گلوله می خواهد به برج میلاد برود. گلوله می خواهد به فست فود نیاوران برود.گلوله می خواهد ابرها را بارور کند.گلوله می خواهد چای بخورد.گلوله می خواهد سرب کیمیایی ببیند.گلوله می خواهد  زمستان بندر انزلی را ببیند.اما به گلوله گفته اند بیا برو به ماموریتی برای وطن! بیا و برو به قلب  آدمیان...شاه  سابق ایران هم روزی روزگاری همین عبارت را گفته بود،ماموریتی برای وطنم.  

   به خواب فرو می روم و حالا منوچهری دامغانی را در خواب می بینم.خواب یک شاعر بی اعتنا به حال و روز مردمان.شعر بهاریه می خواند.کیسه کیسه صله به سویش پرت می شود.وصف شب می گوید و کاری به کار ظلم شب ندارد.منوچهری وقتی خیابان ها را می بیند و چماق ها را می بیند و شب های کریستال را می بیند ، وصف شب می گوید و  اشک می ریزد و حالا کار به کار ظلم درون شب  هم دارد.منوچهری دامغانی یکباره از خود بیخود می شود و می گوید" هراس من از مرگ نیست...هراس من از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد..."به دور و برم خوب نگاه می کنم.منوچهری دامغانی درباری ، دربه در می شود.شاعر خوش پوش که معلم هم هست درباری می شود.پس از کاسه لیسی، صله و مرحمتی ست.پس از مرحمتی چشم فرو گذاشتن به مردمان است.پس از در به دری سر های بریده هفتاد و دو تن در کربلاست.پس از کربلا عزت است.پس از چشم فرو گذاشتن، نابینایی مطلق است.پس از شمشیر ابن ملجم مرادی ، رستگاری ست. پس از قطامه ، شوم بختی ست.

   بچه که بودیم کارتون دختری به نام نل می دیدیم.بزرگ که شده ایم دختری به نام ندا را دیدیم و البته نه در کارتون که در خیابون آغشته به خون... و من هی خواب می بینم و هی قصه می شنوم و هی آدم می بینم  و هی کربلا می بینم و هی سر آدم بر نیزه می بینم و هی علی اصغر تشنه می بینم و هی پادشاهی می بینم که به جای ردایی بر شانه و قرآنی بر دل و حدیثی بر لب ، فشنگ هایش را به رخ می کشد...فشنگ تمام می شود.شعر تمام نمی شود.   

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:11 | لینک 

   پیامکی برای دوستم می نویسم ، ولی انگار سیستم ارسال پیامک قطع است. نمی دانم ارسال شده یا نه. می خوابم.

   در خواب می بینم که پیامک من در آسمان اصفهان میان ابر های سپید و سیاه سرگردان است. فرشته ای به پیامک می رسد. می گوید به کجا چنین شتابان؟ پیامک می گوید حامل خبری هستم. خبری از جنس امید.فرشته راه را باز می کند.از مقصدش می پرسد.مقصد بندر عباس است.آسمان انگار پر از خون و سر نیزه است. پیامک به ابری می رسد و می گوید چه خبر است؟ ابر می گوید هیچ مگو.اگر درنگ کنی، رعد و برق تو را کتک می زند."بارون میاد خیس می شی گوله می شی بعد هم سرما می خوری نفله می شی!"

   پیامک با باد مواجه می شود.باد او را به آسمان ولایات دیگر می برد. حالا به آسمان تهران رسیده است.برج آزادی را می بیند. پیامک از برج آزادی می پرسد اسم تو چیه که انقدر قشنگی؟ برج می گوید از نامم مپرس که جزو " مگو " هاست.پیامک احساس سوزش در چشمانش می کند.چشمانش را می مالد. باد او را به بالای برج میلاد می برد.میلاد به او می گوید تو اینجا چکار می کنی؟برگرد برو خونه ات.برو کنار زن و بچه ات.اینجا پر دود و غباره.مگه نمی بینی ؟ مگه نمی شنوی؟ پیامک گفت والله من نمی خواستم بیام تهران. بابام گفته بروم بندر عباس.اما باد مرا با خود آورد. میلاد گفت باز هم این باد عده ای را بیچاره کرد .حالا غصه نخور  کمکت می کنم برگردی".با گردباد تماس گرفت که بیا این دوست شهرستانی مان را ببر از اینجا. گردباد گفت شرمنده من در حال" آماده باشم".میلاد به پیامک گفت همه اینجا" آماده "اند.من به زمین سفت چسبیده ام وگرنه کاری برات می کردم. اما فکری به ذهنم خطور کرد. برو ترمینال جنوب بلیط بندر را بگیر و برو ولایت. پیامک می خواست این کار را بکنه که یکباره باد پر زور آمد و او را دوباره به آسمان برد.

  دریاچه ی نمک قم را طی کرد. به بالای سر کاشان رسید.نشست سر تپه ای و تپه به او گفت از بالای سر حمام فین هم گذر کن. حالا که داری می روی سفر، سیر و سیاحتی هم بکن.پیامک گفت آنجا چه خبر است؟ تپه گفت الان خبری نیست. ولی سالها پیش ، بزرگ مردی را درون حمام به قتل رساندند.نامش امیرکبیر بود.خیلی آدم بزرگی بود.پیامک گفت خب اگر بزرگ بود چرا کشتنش؟ تپه گفت آخه رسمه دیگه.یعنی اون موقع رسم بود! پیامک به آسمان کرمان رسید. در آنجا هم روی درختی نشست. درخت برایش از جنگ های آغا محمد خان قاجار گفت . از آدم کشی ها و از رسم های خوب دیگر!  پیامک به شیراز رسید.برای زیارت به حافظیه رفت.ستون های حافظیه در حال درد دل با همدیگر بودند.آنها از امیر تیمور لنگ می گفتند. پیامک ترسید.گفت کجاست این امیر ؟ ستون ها گفتند نترس این حکایت مال سالها پیشه. پیامک گفت خب چرا شما انقدر حکایات مربوط به سالها پیش را برای هم می گویید؟ ستون ها نگاهی به هم کردند و به پیامک گفتند تو خیلی خامی جوان ، این عادت ماست.به تاریخ رجوع می کنیم برای زدن حرف های امروزی.برو نوشته های مسعود بهنود را بخون متوجه می شی. پیامک گفت آره. من تازه امروز به دنیا اومدم.توی راه شن های کویر گفتند حتما بیام زیارتتان.ستون ها قاه قاه خندیدند. حافظ بالای ستون ها در حال خوردن چای بود.پیپ هم می کشید. پیامک به ستون ها گفت آن آقای خوش قد و بالا کیه؟ ستون ها گفتند  او مردی است که گفت " دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ...که زسرپنجه شاهین قضا غافل بود..." پیامک گفت جدا؟ این شعر را او گفته؟ ستون ها گفتند بله. این شعری است متعلق به این شخص.یعنی حضرت حافظ. پیامک حالا با جسارت تمام رو کرد به ستون ها و گفت من شما را متوجه ی اشتباهاتتان می کنم.مرا خوب ببینید. پدرم که امروز مرا به دنیا آورده به من ماموریت داده که پیامش را به دوستش برسانم.  ستون ها گفتند خب ؟ پیامک گفت این شعر متعلق به این آقای چای خور نیست. این شعر متعلق به صاحب من است!  ستون ها خوب که نگاه کردند دیدند روی تن پیامک همین بیت حافظ نوشته شده است. پیامک گفت پدرم سفارش کرد که حتما به دوستش این شعر را ابلاغ کنم و بگویم غصه نخور. همه چیز به مرور زمان درست میشه.

   از خواب می پرم.به موبایلم نگاه می کنم.به سوی پنجره می روم. امشب شام غریبان امام حسین (ع) بود.شمع ها حالا لابد دیگر خاموش شده اند.و لابد در دل شب کسانی هستند که دلشان شکسته است و سیگار پشت سیگار روشن می شود. و چای پشت چای خورده می شود. و غزل پشت غزل خوانده می شود.چقدر امشب دلم گریستن می خواهد. امشب دلم سخت گرفته است. شن های کویر حالا پرواز کرده اند و حقیقت در حال دفن شدن است.گروهی، گروه دیگر را یزیدی می خوانند و بالعکس.چوب جنگل های تالش، هم مداد می شود هم چماق.مداد ، بدیع الزمان فروزانفر می پروراند.چماق، شعبان بی مخ.

   اس.ام.اس همچنان قطع است.پیامکی که برای دوستم می خواستم ارسال کنم را پاک می کنم.الان دیر وقت است. فردا با او تماس خواهم گرفت و به او دلداری خواهم داد و به او با بغضی در گلو خواهم گفت  کبک خرامان، قهقهه اش ابدی نیست... و بلندتر به او خواهم گفت "دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ...که ز سرپنجه ی شاهین قضا غافل بود..." و آرامتر در گوشش زمزمه خواهم کرد "دیدی!" و باز هم خیلی آرامتر  به او می گویم "شنیدی ؟"  

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:30 | لینک 

   "اکبر رادی"  نمایشنامه ای دارد به نام " پلکان"، ظاهرا یکی از دانشجویان استاد رادی چند عکس از یک آدم برای ایشان فرستاده بودند.عکس ها درباره ی سیر زندگانی یک آدم بوده است.در عکس اولی  - اگر یادم باشد -  آدمی باربر دیده می شود و به تدریج همان آدم دارای موقعیت های شغلی بهتری می شود تا اینکه در عکس آخری آن شخص تبدیل به یک چهره ی ثروتمند شده است .استاد رادی در مقدمه ی کتاب نوشته است دیدن این عکس ها تلنگری بوده است برای نوشتن این نمایشنامه...

   الان ساعت حدود سه و نیم صبح است. لحظه ای پیش از پنجره ی آشپزخانه ، رفتگری دیدم که میان مه و سرما مشغول جارو کردن بود. روبروی خانه ی ما یک حسینیه است. به همین علت هم هر شب پر می شود از ظرف های یک بار مصرف نذری ها و لیوان های خالی از چای. به رفتگر خیره شدم.به جز رنگ لباسش و سرمای محله ی ما چیز دیگری نبود ببینم.

   نمی دانم چرا به یاد پلکان افتادم.باید خوب فکر کنم.باید به یادبیاورم من هم آیا آدمی می شناسم که یک شبه به موقعیت های بالایی رسیده باشد؟ باید فکر کنم.شاید هم نیاز به فکر کردن نباشد.

   حالا فصل زمستان است.درختان خشکیده اند.کلاغ ها گرسنه اند.فروغ فتح باغ را در چه فصلی نوشته است؟ نام خیابان های وطنم پر شده است از اسم کسانی که حالا نیستند.و دغدغه های شان میز و قدرت نبوده است.

   بلند می شوم.به آشپزخانه می روم. برای خود چای می ریزم. به اتاقم می روم. روی کتابی از دوایی، کبریت "بی خطر"  توکلی افتاده است. صدای جاروی رفتگر به گوشم می رسد. به اتاق بچه ها می روم. مینو خوابیده است. کیمیا پتو را از روی سر خود کنار زده.کادو های جشن تولدشان ،که چند وقت پیش بود ، هنوز روی میز است.دوباره به آشپزخانه می روم. پرده را کنار می زنم.رفتگر در گوشه ای نشسته و دارد سیگار می کشد.

   اینجا ایران است.لابد سلطانی داشته است به نام سلطان محمد خوارزمشاه.لابد مغول به اینجا حمله کرده است. شاید وقتی سهراب به دست رستم کشته می شد فردوسی قطره ای اشک هم ریخته باشد. اینجا ایران است.پر از پلکان است.خوش می پرد افسانه هایش از دل این مردمان.اینجا سهراب سپهری است.اینجا طلا در مس است.می گویند اگر سلطان محمد خوارزمشاه اندکی درایت به خرج می داد و دستور بررسی کشته شدن بازرگانان مغول را  صادر می کرد شاید تاتار حمله نمی کرد.می گویند اگر فهمی در کار بود شاید حسین بن منصور حلاج آنگونه نمی مرد.می گویند اگر تنگ نظری نبود شاید حسنک وزیر به بالای دار نمی رفت.می گویند اگر ناصرالدین شاه اندکی قاطعیت داشت خون رگ امیرکبیر به جای هم آغوشی با سنگفرش حمام کاشان در قلبش آشیانه می کرد...می گویند و خیلی ها می گویند و مدتهاست که خیلی ها از خیلی چیزها می گویند...

   اکبر رادی الان میان خاک های سرد زمستان ایران نه موسیقی گوش می دهد و نه ارداویراف نامه می خواند.چشمانش را بسته است و به خیلی چیزها می خندد. به این بیهوده نگاری ها...چه فایده دارد نوشتن و تذکر دادن ، وقتی سلطان محمد خوارزمشاه آن کار که باید بکند نمی کند و مغول آن کار که نباید بکند می کند؟ ارمغان بی درایتی ، چنگیزخان است.

   به بچه های رفتگر دارم فکر می کنم.به اینکه آنان انگار الان در حال خواب دیدن اند. خواب یک قصر می بینند.خواب کادو های روی میز بچه هایم.خواب یک ساعت کوکی. یک ماشین پرنده.خواب یک پدر که شب ها به جای سیگار کشیدن در میان مه و سرما ، کنارشان بخوابد.

   به راحتی می شود به " قدرت"  سلام داد. می شود سلام نظامی داد. می شود سلام شاعرانه داد. می شود سلام چاپلوسانه داد. می شود سلام مومنانه داد.و پس از سلام جواب شنید. از پلکان بالا رفت. به بالای پشت بام رفت. بالای برج میلاد خوبست؟بالای دماوند خوبست؟ بالای بالا ها ، آن دور و دورترها چطور است؟ ولی هرچه بالاتر می رویم انگار از " خلوت " گریزی نیست.انگار نمی شود بچه های رفتگر را از یاد برد.انگار نمی شود خواب ندید. انگار نمی شود هم سلام داد هم غلام نشد،  نمی شود هم غلام شد، هم چشم تر داشت.

   این روزها کسی به زیر خاک رفت که بلد نبود سلام کند.طنز روزگار اینجاست ، کسی که بلد نبود سلام کند میلیونها آدم سلامش فرستادند.تلخی و عبرت روزگار هم اینجاست که این معادله طور دیگری رقم بخورد...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:16 | لینک 

 

   مدتها بود  می خواستم به یاد کارگاه نمایش آوینی دانشگاه اراک که هم اکنون به دلیل انتقال دانشجویان به شهرک دانشگاهی تقریبا بلا استفاده  مانده است مطلبی بنویسم، در حین نوشتن بود که ناخودآگاه حرف های دیگری هم به میان آمد...:

***

   کارگاه  نمایش آوینی دانشگاه آزاد اسلامی اراک ، تنها در میان برف و اندوه و چای نشسته است و در حال شانه زدن به مو های پریشانش است. ظهر ناهارش را خورده  و حالا منتظر شام تیره ی خود است. کارگاه ،بازوبند رستم است که ماههاست پاره پاره شده است...

   ساره وفا در حال ساختن عروسک کودکی افریقایی است. حسام الدین باتمانی برف های جلوی آوینی را می خورد. بچه های عضو کارگاه داستان سایه مشغول خوردن انجیر های استهبان هستند.بها مرشدی به چای علاقه ای ندارد. شماره ی موبایل کیارش عباسی را گم کرده ام. ریحانه حسن زاده لهجه ی اراکی دارد.

   کارگاه آوینی دیگر ماجرا ندارد. اجرا ندارد. ازدحامی نیست.سایه ای نیست. داستانی نمانده است.انجیر ها خورده شده اند.موسیقی "سیر" در سفر ابدی است .آوینی شهید شده است.عروسک افریقایی مثل آدم برفی در حال آب شدن است.چهارشنبه های کارگاه داستان سایه پر از چای بود. کیارش هماهنگ کننده بود. حسام داستان های کوتاه می خواند.لاله بیات بود.ریحانه بود.انجیر بود.سلف اساتید در کنارمان بود.  حیاط روبروی آوینی هفته ای دو روز پر از قدم زدن های ابراهیم کریمی می شد.ابراهیم با آن پیراهن آبی ، آن عطر ، آن ریش ها ، آن کیف قهوه ای چرمی ، آن "پا" که دیگر نبود ، آن لیوان های چای در دستش که حالا  لابد دیگر سرد شده است ...

   کارگاه آوینی شاهد برف بازی بچه های نمایش بود و گلوله های برف ، آتشین نبود که کسی را بکشد ، از میان گلوله های برف، هملت و مکبث بیرون می پرید و افلیا با گل سرخ پاسخ می داد.

   آوینی پدر بزرگ شده است و حالا به گمانم سرش را میان دو دستانش گرفته و دارد ورد می خواند و دلش می خواهد بچه ها دوباره به دورش جمع شوند و رامین محمودیان آجیل بیاورد ، وحید فخر موسوی از شمال کلوچه بیاورد ، وحید لک از تهران نخود چی بیاورد ، ساره وفا برای دلتنگ نشدن پدر بزرگ قصه بخواند ، ریحانه دسته گل نرگس از باغ بچیند و بیاورد ، وحید اشرف پور از سلماس لبوی پخته بیاورد ، عبدالرضا کاهانی چند فیلم خوب قدیمی مثل سینما پارادیزو  بیاورد و بنشینیم و تخمه بشکنیم و بابا بزرگ برای ما از گذشته حرف بزند، از کارگاه سایه بگوید ، از کسی حرف بزند که این روزها سالروز مرگش  است و آنوقت درد دلها آغاز شود ، و  کسی از یعقوب بروایه بگوید و اشکان احمدی و شقایق شکیبا هی جلوی آوینی راه بروند و اشکان  هی تکه هایی از گزارش روستای سنجان  را برای شقایق بخواند و آوینی زیر کرسی لم  بدهد و به ما  بگوید بچه ها غصه نخورید. زمستان می رود و امشب که شب یلداست خوش باشید که دنیا را بقایی نیست. "دل به دنیا درنبندد هوشیار..." ساره از آوینی می پرسد با نبود آنان که دوستشان داریم چه کنیم؟ یادت می آید ابراهیم کریمی چگونه قدم برمی داشت؟ چگونه بچه ها کمکش می کردند تا به پشت تریبون برود و کیفش را به کجا می آویخت؟ یادت می آید آوینی ؟

    آوینی غرق در دیدن برف ها شد و کسی ساز زد. به گمانم سه تار بود.آوینی می خواند. ناله می کرد. شب یلدا پر بود از آجیل و چای و سه تار و حرف هایی از قدیم.کیارش داستان مینی مال می خواند. از شخصیتی می گفت که روزی روزگاری برای خود ابهتی داشت...حسام کلاه کج قهوه ای اش را بر سر کم مو یش گذاشت و مودبانه رو کرد به زمستان و گفت بمان ، همیشه بمان که یلدا خوبست ...

   آوینی آرزو کرده بود که یک شب تاریخ تکرار شود. همه بیایند. آرزو برآورده شد.نیمه های شب ابراهیم  آمد.مکه هم آمده بود. مسعود شعاری سه تار می زد.حسام سیبی گاز می زد.شمع ها روشن شدند. ابراهیم کریمی شروع کرد به صحبت. از آیین مهر گفت. از فلسفه ی گریه در ماه محرم. شب بود و بیرون برف می بارید و هیچ گس نگران نبود که دیر وقت است که محفل حافظ خوانی بود و "در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست ...مست از می و میخواران از نرگس مستش مست..." اتوبوس اصفهان دیگر منتظر ابراهیم نماند و رفت. برف به آرامی بر سر اشکان می ریخت و اشک از گوشه ی چشمان آوینی دیده می شد که می گفت به ابراهیم،  از آن آسمان که تو هستی بگو و ابراهیم تنها می خندید و می گفت "به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می باش ...که نیستیست سرانجام هر کمال که هست..." 

   شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید...شبی خوش است ...شبی خوش است...با هق هقی در گلو و بغضی فروخورده و برفی به وسعت یک موسیقی ...شبی خوش است... 

  و گنج خوبست ، اما روان است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:15 | لینک 

" هوشنگ گلمکانی" در سایت خودفیلم نوشته ها از سینما پارادیزو نوشته است: "... عمق پیام تم "عشق بازیافته " سینما پارادیزو را خیلی دیر کشف کردم.این که عشق های قدیمی که به خاطره تبدیل شده اند ، بهتر است همان جور خاطره باقی بمانند. و آدم سعی نکند در واقعیت " بعدها " محقق شوند. چون نمی شود. واقعیت واقعی و بیرحم زمان ، کار خودش را می کند و هیچ چیز مثل" آن وقت ها" نمی شود..."

   در قهوه خانه ی ترمینال کاوه ی اصفهان هستم.مرد میان سالی روبرویم نشسته است.صورتش را نمی بینم.دستانش را جلوی صورتش گرفته است. چای روی میز او حتما تا به حال سرد شده .قهوه چی ترانه ای از بنان در پخش صوت گذاشته است.چند سرباز نیروی هوایی قلیان می کشند و دود به هوا می رود.دانشجویی کتاب " نوشتن با دوربین، رو در رو با ابراهیم گلستان" را در دست دارد.و گاهی لای آن را باز می کند و مطلبی می خواند.موهای مرد میانه سال سفید است.برایم جالب است که بدانم چرا دستانش را از روی صورتش بر نمی دارد.سرباز ها از مرکز پیاده شیراز حرف می زنند.حالا دانشجو از کیف اش کتابی از فروغ در آورده است.و همزمان با خوردن چای شعر می خواند.مرد میان سال خیلی شبیه ابراهیم گلستان است.جوانکی با دوربینی در دست وارد قهوه خانه می شود.ابراهیم گلستان و فروغ و دوربین و شیراز و سینما پارادیزو ...ترکیب غریبی شده است.

   مرد دستانش را از روی صورت خود برمی دارد. درست است ! شبیه "گلستان "است.شبیه "سالواتوره" است.

   مرد سفارش املت می دهد.اما با دیدن ساعت روی دیوار بلافاصله منصرف می شود.بلند می شود.کت و شلوار راه راه بر تن دارد.پول چای را می دهد. از قهوه خانه بیرون می رود. سربازها برای هم لطیفه تعریف می کنند.جوان دانشجو همچنان فروغ در دستانش است.دزدکی به صفحه ی کتاب نگاه می کنم. " فتح باغ " را می خواند.

   مرد به طرف جایگاه اتوبوس ها حرکت می کند. بلیطی از جیب کتش بیرون  می آورد. به جلوی اتوبوسی می رسد. روی شیشه ی جلوی ماشین " اصفهان - رشت " نوشته شده است.مرد مکثی می کند. چرایش را نمی دانم.چشمم به کلمه ی رشت می افتد.خیره می شوم به دریای آبی خزر.به هیزم های در حال سوختن در دل جنگل های تالش ، میم درخت گلابی را می بینم ، "مارگریت دوراس" را می بینم سوار قایقی شده است و دارد "مدراتو کانتابیله" را می نویسد."ابراهیم گلستان "را می بینم که به "پرویز جاهد" می گوید تحت تاثیر "سعدی" است." سعدی "را می بینم که حکایتی برایم می گوید:"هندویی نفط اندازی همی آموخت.حکیمی او را گفت ترا که خانه نیین است ، بازی نه این است."

    مرد انگار مردد است که برود یا نرود.

   "هوشنگ گلمکانی" در سایت خود نوشته است" ...وقتی که «سالواتوره» در ميان جمعيت، شاهد تماشای انفجار و تخريب سالن متروک سينما پاراديزو است، چشم‌هايش را می‌بندد و همزمان، «النا» در خانه‌اش انگار از صدا و موج آن انفجار بر خود می‌لرزد (گويی انفجار، درون آن‌ها رخ داده است). زمان، همه چيز را عوض کرده و گذشته همراه با همه متعلقاتش نابود شده است. پس بهترين راهی که می‌ماند، همان پناه بردن به خاطره است..."

   مرد مردد ، به ارتفاعات دو هزار تنکابن خیره شده است. به "النا "یش، به عشقی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. به موسیقی "کیهان کلهر" ، به اینکه خانه ها از نی ساخته شده است...

   مرد مصمم بر می گردد. به باجه می رود.بلیط اش را پس می دهد.اسکناس های کهنه را به جیب کتش فرو می کند.دوباره به همان قهوه خانه برمی گردد.سفارش املت می دهد.سفارش قلیان می دهد. حتی می خندد. با سربازهای نیروی هوایی شوخی می کند.بنان دارد می خواند. صبح جمعه است .لطیفه ای برای سربازها تعریف می کند. دانشجو کتاب را کنار می گذارد.او هم می خندد. قهوه چی خوشبو کننده ای با عطر نسیم دریا در دستش است.بوی نسیم دریا همه جا پخش می شود.

  فروغ سوار جیپ می شود.گلی ترقی شروع کرده است به نوشتن درخت گلابی .برف می آید.پرویز دوایی با بهرام ری پور شمیران  گردی می کنند.قهوه خانه، دریای خزر شده است. اتوبوس به رشت می رسد."النا "پیر شده است. سینما پارادیزو منفجر می شود.فروغ به جزامخانه ی تبریز می رود.پری می رقصد. هامون به سوی دریا می دود و می دود و می دود.عمو خسرو می پرد و می پرد و می پرد.سربازها از جای خود بلند می شوند و به شیراز می روند.و سکه در حوض ماهی می ریزند. جیپ تصادف می کند. فروغ به میان برف ها می رود.مثل میرزا کوچک خان.مثل قهرمان ها.

    انگاری تنها  جنس خانه از نی نیست.آدمی هم، نیین است...

   "هوشنگ گلمکانی" در سایت خود نوشته است:"... ( سالواتوره ) تکه‌فيلم‌های سرهم‌شده را برداشت برد به سالن سينمای خصوصی‌اش و آن‌ها را انداخت روی پرده، در صندلی فرو رفت، دست‌ها را پشت سر گره کرد و با چشمانی نمناک، شروع کرد به غوطه خوردن در خاطره‌ها. همين، بهترین کار است..."

   انگاری تنها خانه از نی ساخته نشده است.آدمی هم نیین است.روزگار هم نیین است." بشنو از نی  چون حکایت می کند، از جدایی ها شکایت می کند " هم نیین است...

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:30 | لینک 

   امروز به کلیسای وانک اصفهان رفتم.در موزه ی آنجا  یک دستگاه چاپ بسیار قدیمی را دیدم. تصویر "خاچاطور گیساراتسی" را  هم دیدم ، ایشان اولین کسی بودند که دستگاه چاپ را به جلفای اصفهان آوردند.

   امروز به باغ پرندگان اصفهان رفتم. پرندگانی دیدم که در پشت شیشه ها در کمال آرامش و بی زحمت غذا می خوردند. پرنده ای به نام" توکان " که طبق اطلاعات تابلوی آنجا، باید در جنگل های بارانی پرواز کند ، وطنش امریکای شمالی است. پرنده ای به نام "هورن بیل" که در هندوستان و در میان جنگل ها و درخت زارها زندگی می کند.پرنده ای دیگر دیدم که نامش "مرغ عشق سر هلویی"  بود.موطن اش افریقاست.و در مناطق پر درخت باید زندگی کند.در تابلو نوشته شده بود علت نام گذاری این پرنده به مرغ عشق این است که مدام بدن یکدیگر را تیمار می کنند. " سارگوش آبی " هم نام پرنده ی دیگری بود که شرح تابلو برایم جالب بود. این پرنده اجتماعی تر است.دوست دارد غذای خود را از روی شاخه های درختان پیدا کند و بخورد و تمایلی به برداشتن غذا از روی زمین ندارد. بالای سر باغ ، توری بزرگی دیدم که مبادا پرنده ای هوس آزادی به سرش بزند.پرنده ها  دور از وطن بودند.

   موقع برگشتن از کلیسا روبروی در ورودی ، تندیس "خاچاطور گیساراتسی" را دیدم. کنارش ایستادم. عکسی به یادگار گرفتم. او اولین کسی بود که به قول دکتر" محسنیان راد " ما ایرانی ها را به "کهکشان چاپ" سوق داد.

   مردم با بلیط هایی به قیمت هزار تومان آمده بودند پرندگان محصور در قفس ها را ببینند. ببینند پرندگانی که می بایست در افریقا باشند و در جنگل های بارانی استوایی باشند و در استرالیا باشند و غذایشان را از روی درخت بردارند و همدیگر را در چمنزارهای پر از درخت تیمار کنند...اما آنچه می دیدند خلاف واقع بود. ما پرندگانی می دیدیم که معنی تیمار را فراموش کرده بودند.عزت نفس بر نداشتن غذا از روی زمین را نداشتند.از جنگل چیزی نمی دانستند و قصه ی طوطی و بازرگان مثنوی را هم بلد نبودند.

   حالا از کنار "خاچاطور ..." عبور می کنم و پا به خیابان می گذارم. روزنامه ای را ورق می زنم و قفس ها را نگاه می کنم و  به " باغ مردمان"  نگاه می کنم.

   "نادر ابراهیمی"  خدا بیامرز کتابی دارد به نام "صوفیانه ها و عارفانه ها" . کتاب پر است از حسرت ها و دریغ ها و اندوه از یاد رفتن اصالت های قدیمی و قصه های کهن...

   در رساله ی" قشیریه " ، "عبدالکریم قشیری نیشابوری"  حکایتی از رابعه آورده و نوشته است :" گویند رابعه به روشنایی چراغ سلطانی پیراهن خویش را که دریده بود باز دوخت دل وی بسته شد به روزگاری دراز. بازش یاد آمد سبب آن ، آن جایگاه پیراهن که دوخته بود بدرید دلش گشاده شد."

   در خیابان های پر از بادبادک و رنگ اصفهان قدم می زنم. به ایران قبل از چاپ فکر می کنم. به قول دکتر "محسنیان راد"  به" کهکشان شفاهی"...

  " اسماعیل مستملی بخاری"  در  متن صوفیانه ی خود  ،" شرح تعرف"  نوشته است : "مردی را زنی بود و بر آن زن عاشق بود و یک چشم آن زن سپید بود و شوی را از آن عیب خبر نبود.چون روزگار بر آمد و مرد ، مراد خویش بسیار از آن زن بیافت و عشق کم گشت ، سپیدی بدید.زن را گفت : آن سپیدی در چشم تو از کی پدید آمد؟ گفت : از آن زمان که محبت ما در دل تو نقصان گرفت."

   درپیاده رو های خیابان توحید اصفهان مردم به همدیگر نگاه می کنند بی بلیط ... و گاه به یاد می آورند و البته زود فراموش می کنند که زادگاهشان جنگل های پر از باران بوده است و  در میان گندم های بلند و سیب های درشت زندگی می کردند و عشقی به وسعت دریا  داشتند...

   فراموشی ، ارمغان دستگاه چاپ "خاچاطور گیساراتسی " بوده است.افریقای من کجاست ؟ باران من کو؟ استرالیای دوست داشتنی من کجاست؟ من" سارگوش آبی"  بودم که از بالای درختان غذا می خوردم.حالا چرا روی زمین چروکیده و پر از خمپاره و مین و تانک و موشک می لولم؟

   ...آن سپیدی  در چشم از کی پدید آمد؟ آن پیراهن که بر تن ماست کی دریده می شود؟ 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 6:0 | لینک 

   بندر انزلی در شمال سالم و سلامت است.  گنبد امام رضا در مشهد می درخشد. ملافه ی بیمارستان ها  شسته می شود.درختان انار ساوه پر بارند.اصفهان،  زاینده رودش پر از آب است.حال حسین رحیم زاده خوب است. قطار تهران به اهواز الان در حال حرکت است، رستورانش پر از آدم های سیگاری است. لباس فروش میدان بهارستان الان خواب است. خلبان پرواز شماره ۷۸۵ به مقصد فرانکفورت همین الان از خواب بیدار می شود تا به فرودگاه برود زنش با او خوش و بش می کند. رییس مترو روی بام است. اتوبان افسریه هنوز پر از ماشین است. حال عمو  در تهران خوبست. طلا فروشی اکبر آقا در چهارراه کوکاکولا در امنیت کامل است.  مسعود کیمیایی زنده است. محمد رضا شجریان  در حال گوش دادن به صدای افتادن پاییز از برگ است و قهوه می نوشد... و در این میانه انگار تنها ابراهیم کریمی با آن مو های پرپشت و عطر خوشبو و کیف چرمی قهوه ای و خنده هایش نیست... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:59 | لینک 

   ریچارد براتیگان ماهیانش را دارد به کجا می برد. من امشب می خواهم به میدان هفت تیر بروم و به خانه ی  عنایت سمیعی بروم  و از او بپرسم ماجرا از چه قرار است و اگر استاد پرسید کدام ماجرا ؟! بگویم نمی دانم. دلم می خواهد به شهرک آپادانا بروم و از  شمس لنگرودی بپرسم یک سوال دارم و اگر  استاد پرسید چه سوالی؟ بگویم نمی دانم. فقط احساس یک سوال دارم. احساس یک رعد و برق دارم. احساس یک نماز صبح گاهی کنار دریا دارم. دلم می خواهد الان آپادانا و میدان هفت تیر تفنگ بشوند و مرا تیرباران کنند. خسته ام . عصر باران نیامده است ؟ موسیقی آوار نشود بر سر من ؟ کافکا تکراری است. پروست تکراری است. فروغ تکراری است. جمعه است این روزها . "دنیا زندونه برام" رادیو پیام داره می خونه.

   صدای باران به گوش می رسد اما نه باران ریزان از آسمان،  که باران مانده در قلب یک سی دی خش دار که خش دار بودن بهتر از سفر به خاش است که  کفش های زاهدان پر از ریگ های "ریگی" است و حافظ در سی سی یو ست و سعدی در سایت خود دیروز نوشته بود بیا برویم به قهوه خانه ای که  استکان هایش کثیف باشد و ویزا برای  دیدن الیزابت اول نخواهند. من این روزها انگار مرده ام و در سالروز مرگ استاد ابراهیم کریمی چقدر آدمها مودب شده بودند و اصفهان زاینده رود دارد ولی باران ندارد . محال است شنا در پاییز، که آنفولانزا سخت سهمگین است. بچه ها بازی می کنند در پارکینگ روبروی خانه و نمی دانند روزی روزگاری وقتی به خانه برمی گردند پدرشان به خواب رفته است و مردمان می آیند و جنازه را برمی دارند و در میان اشک و اندوه به قبرستان می برندش و همین بچه ها روزی روزگاری دوباره به پارکینگ می روند و بازی می کنند و گرگم به هوا بازی می کنند و قایم موشک بازی می کنند و نمی دانند روزی روزگاری دوباره از میان یاس های تنیده شده در روی دیوارهای آجری خانه شان صدای ضجه ای به گوش می رسد. نوبت مادرشان است و مردمان خوب و با صفا دوباره سر می رسند و جنازه زمین نمی ماند و خرما پخش می شود و مادر قایم می شود و پنهان می شود و بچه ها دیگر به پارکینگ نمی روند و بازی نمی کنند  و افسرده می شوند و مردمان گمان می کنند بچه ها مودب اند و  بچه ها از پشت پنجره  به بچه های دیگر نگاه می کنند و مردمان خوب ، به سفره های خود پناه می برند و به رختخواب های خود و به بالش های خود و به باغ ملی های خود و به سه راه ارامنه های خود و به بستنی فروشی سعادت خود و به قدم زدن های خیابان ملک خود و بچه ها بزرگ می شوند . به دانشگاه می روند و زن می گیرند و به یاد می آورند که روزی روزگاری  بوی انگور  را می خوانده اند و سر خیابان قائم  مقام قدم می زده اند و هزار دور به میدان باغ ملی می زده اند و مادری بود و بابا نان می داد و عمو حسین بود و  مشهدی علی محمد نام یک روستائی فیلسوف بود و باز باران بود با ترانه با گهرهای فراوان که می خورد به پشت بام خانه ای پر از  دیش ماهواره که گیلان فقط نام یک خاطره بود و گلچین روزگار ، خوبان را زود با خود می برد و آنچه بر جای می ماند صید قزل آلا ست در امریکا و کارور و صفحه ی آخر خوشه های خشم و عروج لاریسا شپیتکو و تصنیف کازابلانکا و دود عود شجریان و الا یا ایها الساقی حافظ و کشف الاسرار میبدی و تکه ی اول بوف کور و تکه ی اول مسخ و تکه ی اول ملکوت بهرام صادقی و چراغ ها را خاموش می کنم زویا پیرزاد و پیرمرد و دریا ی ارنست همینگوی و شاه لیر شکسپیر و آدمی باید به فکر فرو برود که عمر این آثار از او بیشتر است و وقتی جهان به پایان خود برسد همه ی کتاب ها خاک می شوند و سینما ها خراب می شوند و از لندن جز تلی از خاک چیزی باقی نمی ماند و تمام وبلاگ ها و سایت ها بی تشییع جنازه می میرند و از جهان تنها سکوتی می ماند و آسمان به بشریت افتاده بر خاک می خندد و به تئاتر شهر که روزی روزگاری همه دور آن حلقه می زدند می خندد و کافی شاپ های خوشگل و دختران خوشگل و آدم های جذاب و کاریزما تمام شده اند و آن روز  محمد رضا شجریان نیست. احمد رضا احمدی نیست.  آدم ها به قول گلشیری دست به " صدور صوت " نمی زنند.قهوه خانه های بهارستان برای همیشه تعطیل شده اند و  حکومت ها نگران جنبش های  بنفش و سبز و آبی نیستند و هر چه پارچه ی رنگی  مانده ،  بر روی پدران و مادران انداخته شده است و در پارکینگ ها ماشین ها بی صاحب و بی حساب فراوان است.

   بچه ها بزرگ می شوند و خود پدر می شوند و خود مادر می شوند و همیشه نگران بچه های خودند تا مبادا به پارکینگ بروند و وقتی بیایند که نباشند و یک روز گرگور سامسا جوجه می خورد و بعضی دردها را نمی شود به کسی گفت و شاه لیر در فنجان ، قدرتش در همان حد دایره ی فنجان است و بعضی ها به گمانم گمان عمر نوح دارند و تاریخ را خوب نخوانده اند و اسطوره ها را نمی شناسند و نمی دانند  غمگینی روز جمعه  غنیمتی است .قایق در زاینده رود خشک ، حضرت نوح بدون انسان است و کسی  را دیشب در خواب دیدم که از یک دیوار بالا می رفت و روی خاک ها ی اهواز قطار  شانگهای را پرت می کرد تا اندکی از اندوهش کم کند و کم نمی شد...

   گاهی فکر می کنم فایده ی این نوشتن چیست. تردید به سراغم می آید.می توانم به جای اندوه نگاری ، پارکی بروم و سوار تاب شوم. می توانم به کناره ی زاینده رود بروم و به تصنیف خوانی های اهل دل کنار پل خواجو گوش بسپارم. به پارک ملت تهران بروم. به میدان انقلاب تهران بروم و کتابی بخرم. به پارک اندیشه ی تهران بروم و زیر درختی بنشینم و فکر کنم. به پارک ائل گلی تبریز بروم و به درختان بزرگ آنجا نگاه کنم و بعد به نادر و یعقوب و فرزاد  و سیروس سری بزنم. به مقبره ی حافظ در شیراز بروم.  به خانه ی دوستم  حسین رحیم زاده در شیراز بروم. به کارون سفر کنم. به دو راهی چیلان چولان بروجرد بروم.به خرم آباد بروم و به سیامک موسوی و عزیز کلهر  و نصرت مسعودی سر بزنم. به تالش بروم و ساعت ها در کتابخانه ی مسجد جامع بنشینم و اسم اعضای کتابخانه را ورق بزنم و با علی رزمجو حرف بزنم. به اردبیل بروم و با رزاق به آبگرم های سرعین برویم و به مشهد بروم و با بهروز به سر قبر علی قائم مقامی و علی یزدی بروم. به رامسر بروم و روزها و روزها در خانه ی رامین بنشینم و فیلم ببینم. به یزد بروم و با حسن نقاشی از ابراهیم کریمی بگویم . به  تنکابن، خانه ی وحید بروم و از پنجره های خانه اش به دریای طوفانی مثل دلم نگاه کنم و به آلمان بروم علی سوزنده را ببینم و با او درباره ی دوران سربازی حرف بزنم.  به خانه ی کیانوش در برازجان بروم و  زندان تاریخی آنجا را یک بار دیگر ببینم. به تهران خانه ی  عنایت سمیعی بروم و از او بپرسم ماجرا چیست و او بگوید کدام ماجرا  ! و من بگویم نمی دانم. خودم هم نمی دانم.  به هند بروم و از فرزاد بپرسم روزگارتان خوبست ؟ و اصلا آیا روزگار خوبست؟  به تهران ،  به خانه ی جعفر و رامین و عباس بروم و به آنها بگویم یادتان می آید آن تصنیف خوانی ها در بازار اراک ، سال هزار و سیصد و شصت و پنج...یادتان می آید پرویز اشتری را ... و به بندر عباس بروم و  با مهدی عطایی خاطرات مان را در دوره ی دانشجویی مرور کنیم و به سمنان بروم و به اسماعیل همتی بگویم هنوز ، شب ، بارانی ست؟ و می دانم و می دانم و خوب می دانم روزی روزگاری عمر نوستالژی هم تمام می شود و دیگر بچه ای در پارکینگ نیست. روزی روزگاری از آدمی خبری نیست. چند شب پیش محمد صالح علا زنگ زد و گفت به آسمان نگاه کن. ماه را می بینی ؟ ان موقع در جاده بودم. نزدیک اصفهان. رانندگی می کردم. گفتم. آره. چطور؟ گفت من هم دارم می بینم. تو در اصفهان و من در تهران. هر دو یک چیز می بینیم و این شگفت انگیز است. در دلم گفتم این ترسناک است. گفت این خیلی خوبست. در دلم گفتم وقتی جهان یک باره نابود شود  نه ماه باقی می ماند. نه انسانی که به آن نگاه کند و نه آسمانی که ماه را بتواند نگاه دارد .امشب دلم هوای گریه دارد. احساسم می گوید جای حقیقت در کاسه نیست. در سفر نیست. در شیراز و تهران و برازجان نیست. در طشت  خون نیست. در دیس نیست. حتی گنجایش آن به اندازه ی وطن نیست. بزرگ است. مثل ابراهیم کریمی ست. مثل بوی یک عطر ناب فرانسوی است. مثل مثل مثل مثل ...انگار زبانم بند آمده است...گمان می کنم هر گاه به عشق فکر می کنم تمام افسردگی ها و یاس ها و غم ها و اندوه جاویدانم مبدل به چیزی دیگر می شود. به یک خیسی زیر باران. یک چای سرخ. حالا احساس می کنم این همه آثار خوب در دنیا حتما و حتما و حتما زیر باران و با عشق به دوست داشتن شکل گرفته اند.دوست داشتن  و حتی اگر کسی تو را دوست نداشته باشد و  حتی اگر برای دیگران دکتر" استوکمان "باشی و  به ظاهر "دشمن مردم" باشی ... اگر اینچنین نبود مولانا نبود . راز اندوه کشف نشدنی است، اختراع حقیقت است.جهان به پند های ناصرخسرو نیاز ندارد. هر آدمی ، آیینه نیاز دارد نه پند.تمام جهان خنده نیست. تمام جهان اندوه نیست.تمام جهان ، اندوه پس از خندیدن است.

   الان اس ام اسی دیگر آمد. عباس شباویز مرد...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:32 | لینک 

   جیب هایم را گشتم. نبود. "پاییز طلایی" " لاچینی" را می گویم.گمش کرده ام.چند شب پیش در تهران باران می بارید.به دیدن نمایش "رومولوس کبیر" رفتیم.عمو "سهراب سلیمی" و "پیام دهکردی "و "سیامک صفری "بازی می کردند.تئاتر شهر زیر باران خیس شده بود.آن بالای بالا روی پشت بام تئاتر شهر به گمانم یک رئیس و یا یک "مریض خیالی "و یا "مولیر" چتر بالای تئاتر شهر گرفته بود تا مولانای درون کیف قهوه ای ام خیس نشود.تئاتر شهر هم پاییز است و من دلم برای سال هزار و سیصد و شصت و چهار می گیرد که بچه بودم و به همراه گروه نمایش اراک برای جشنواره تئاتر فجر به تهران آمده بودیم. مولانا قصه ای دارد به نام" پیر چنگی ". روزنامه ی جهان اقتصاد صفحه ای دارد به نام "جهان اندوه".

   سال ۶۴ آمده بودیم تهران و روی نیمکت های سنگی محوطه ی تئاتر شهر نشسته بودیم و با" مهدی معصومی" از "دکتر شریعتی" حرف می زدیم.درون کیف ها یمان دوستی و برف بود.حالا به کیف ام نگاه می کنم: کتابی از "چخوف"، گزارش های درسی دانشجویان، سی دی " سیر " استاد "مسعود شعاری" ...

   رومولوس که تمام شد به بیرون رفتیم. جهان همچنان خیس بود.مولانا خیس شده بود.پیر چنگی در قبرستان خوابیده بود.گرسنه هم بود.چشمم به همان نیمکت سنگی ۱۳۶۴ افتاد. چقدر پیر شده ام! به نیمکت حسودی ام شد.به دور و بر صندلی سیمانی رفتم.خواستم ببینم از آن همه حرف های آرمانگرایانه و" دکتر شریعتی" و حرف هایی در خصوص عدالت و آزادی چیزی کنار صندلی باقی مانده یا نه ...نه! هیچ نمانده بود. آنجا فقط چند تکه روزنامه ی خیس افتاده بود.قطره های باران روی "  اوباما " - که تیتر روزنامه بود - می افتاد.به زمین نگاه کردم.روی تن زمین ، چیزهایی انگار می دیدم.خوب که دقت کردم چند تانک دیدم.چند مراسم صبحگاه دبیرستان که هر از گاه از بلندگوی مدرسه نام دانش آموز شهیدی پخش می شد، چند لبخند رزمنده و چند موج انفجار و روی زمین خیس همه ی این چیزها را دیدم و مادرم را هم دیدم که کنار سماور ، چای صبحانه را آماده می کند و می گوید " رضا بلند شو مدرسه ات دارد دیر می شود، بلند شو ببین زمین پر از برف شده"

   آنقدر برف را دوست داشتم که با شنیدن این کلمه از جا می پریدم و مستقیم به سمت پنجره می رفتم.برف بود و سپیدی و کوچه های نیاوران و ترانه های دلتنگ رادیوی قهوه ای آیوا ...و صدای پر طنین بابا و خواهری که از فرط شادی دیدن برف به بالا و پایین می پرید.بخاری می سوخت و مولانا را گرم می کرد.پیر چنگی سیر بود و نوار " سیر " گوش می کرد.پشت شیشه ها هوهو کردن بود و دهان ، نان سنگک را تجربه می کرد.حلوا بود و مربا و وعده ی مادر که ظهر ناهارمان قورمه سبزی است. آمریکا و سیاست به کنار بود.سیب از بی بی سی مهم تر بود و ساعت ها خیره شدن به شعله ی آبی رنگ بخاری ما را آرام آرام شاعر می کرد و غروب های جمعه معنی هجران را درک می کردیم و صبح اراک آغاز می شد با برف و شال های کاموایی ، عشق های دوران نوجوانی و غروب اراک آغاز می شد با سفر کردن هر روزه به باغ ملی...

   الان که مشغول نوشتن این پیر چنگی نگاری هستم ، کمی پادشاهم . کمی کنیزک.کمی مولانا. کمی پریشان.الان کتری روی گاز است. یک روز باید جرات به خرج دهم و موبایلم را درون کتری بیندازم و از شرش راحت شوم.عددها شمشیرند.باید درون  قوری چای ، برف بریزم ، آنهم فقط برف دهه ی شصت.باید درون کتری ، پرایدم را بیندازم تا بجوشد و در قوری چینی ، گلیمی پهن کنم و با "مهدی معصومی "بنشینیم و درباره ی رابطه ی معنادار سینما کاپری با مربای تمشک حرف های قهوه خانه ای بزنیم.دلم می خواهد درون کتری ، کنترل ماهواره و تلویزیون را هم پرت کنم و در قوری چای ، دوست دوران مدرسه ی راهنمایی ام "محمد ملکی "را بیندازم تا دم بکشد و به یاد  بیاورم که روزی روزگاری دوستی ها در برف پر از رد پا بود. و مثل الان عشق ها مقوایی نبود که زود به زود زیر باران تا بخورد ، بشکند و نم بکشد.

   حالا نیمه های شب است. سوار اتوبوس هستم و عازم اصفهان. به خیابان های سرشار از ۱۳۸۸ نگاه می کنم. نه ! اگر هم برفی ببارد این خیابان های هشتاد و هشت توان نگه داشتن برف را تا صبح ندارند ، از بس در این شهر چراغ است. نئون است. نور است.دود است.

   پاییز همان بخار استکان چای کنار "درخت گلابی" است.تهران حوالی بهارستان ،" امیر نادری "است. تهران  حوالی شهرک قدس ، تگرگ است. تهران حوالی نارمک ، بادبادک است. تهران حوالی بازار ، زعفران است. تهران حوالی مجیدیه "کازابلانکا"ست. نگاه "سعید راد" فیلم" تنگنا"  به خواهرش همه ی تهران است. پاییز که تمام بشود نوبت عاشقی است ، نوبت برف است و این خیلی امیدوار کننده است ، هر چند برف های تهران خیلی خیلی زود آب می شود... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 0:59 | لینک 

   شجریان گوش می کنم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار". در پراید نشسته ام و دندان درد دارم. چهارباغ پایین ترافیک زیادی دارد. در راه به هتل ها و صفویه و آدم ها نگاه می کنم. بوی بریانی و حلیم بادمجان  را حس می کنم. حالا به میدان انقلاب اصفهان رسیده ام.دور می زنم و دوباره دور می زنم.به پارکینگ می روم.بعد از پارک ماشین ، پیاده به سوی زاینده رود می روم. کتاب تاریخ ادبیات ایران در دستم است.بازش می کنم. از دل کتاب ، رودکی و منوچهری دامغانی و سنائی غزنوی و چند مغول و یک امیرتیمور لنگ و یک حافظ و چند غزل سعدی و یک "نوبت عاشقی" و" بوی جوی مولیان آید همی "و "ریگ آموی" و" آهوی کوهی در دشت چگونه دودا" و نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری و کشف الاسرار میبدی بیرون می ریزد.

   صدای شجریان هنوز در گوشم است." تفنگت را زمین بگذار". کنار زاینده رود خالی قدم می زنم. چقدر خالی بودن وحشتناک است. گمان می کنم انسان برای این به دنیا می آید که از خالی بودن به پر شدگی برسد. زاینده رود حالا خالی است و دلم گرفته.از دور ، نمای یک هتل را می بینم که لابد میهمانانی دارد و کسانی هستند که تفنگ های شان را زمین گذاشته اند و آمده اند سرزمینی را ببینند که حافظ دارد و خواجوی کرمانی دارد و توس و فردوسی دارد و ببینند که همه ی شاعران خوب ایران بی تفنگ بودند و مولانا سلاحش عشق بود و ناصرخسرو تفنگش پند بود و رودکی خمپاره نداشت ، چنگ داشت.

   در کنار زاینده رود قدم می زنم وانگار از ابد اینجا خالی از آب بوده است. انگار همه ی آب های زاینده رود ،که سرشار از زندگی بود، روانه ی تخت جمشید شده است! که تخت پادشاهان همیشه لرزان بوده است در این سرزمین.

   بیتی از خواجه ی شیراز مثل ماهی خودش را از کتاب بیرون می اندازد به گمان اینکه  رود همچنان آب دارد.بیت می رود .می لغزد.لباس عروسی بر تن دارد.تفنگی در آنجا نیست اگر هم باشد تیرها برای  مجلس عروسی است و همراهان داماد، سوار بر اسب های شان تیر به آسمان می فرستند.تیر بر گلوی کودکی فلسطینی نمی نشیند. تیر بر سینه ی کودک عراقی جا نمی گیرد. تیر  مغز یک آزادیخواه را متلاشی نمی کند.تیر زن افغانی را نشانه نمی رود.بیت ، اهل بیت  ندارد.بیت از بی آبی ، عباس علمدار می شود.

   در بستر رودخانه به جای آب، که روزی روزگاری آینه ی عشق گذران بود، میهمانانی از ولایات خارجه قدم می زدند.بیت حافظ به همراه رودکی پریشان است. برای میهمانان خارجی دلبری می کنند.بیت به زبان محمد صالح علا به توریست ها می گوید " به ایران جان  خوش آمدید"، "به امشب خوش  آمدید". میهمانان ساندویچ می خورند. عکس می گیرند از برهوت خشکیده رود و نیشابور بعد از حمله ی مغول و  فیلم می گیرند از مهاجرت تلخ  بهاالدین ولد از بلخ و از عین القضات همدانی و از چگونگی ترور میرزاده ی عشقی  و انزوای ستارخان و باقرخان در آخر عمرشان. حالا باغ طوطی شهرری را در خشکیده رود می بینم. چوب دار حلاج در گوشه ای  کنار قایقی تفریحی افتاده و رودکی پیر شده است و موهای سرش به رنگ دندان هایش سفید شده است  و رودکی گویی تکیه داده است به پایه های یکی از سی و سه پل.و بیت تشنه است. بیت، بیت ندارد. بیت پا ندارد. بیت سر ندارد. بیت حبس است و ملاقاتی ندارد.بیت مشک خالی هم ندارد.انگار فقط این زاینده رود نیست که خشکیده است.خشکیده مردمان و خشکیده زنان و خشکیده دوستان و آخر همه چیز باتلاق گاوخونی است.پایان یک تفنگ آغاز آب رکن آباد است.پایان یک تفنگ آغاز یک روزنامه است که رکن چهارم یک جامعه است.شبی خواب حضرت نوح را دیدم. که کشتی اش را دوباره می سازد ، این بار در بستر این رود. 

   حالا باید برگردم . ظهر شده است و وقت ناهار. میهمانان به هتل خود برگشته اند.لای کتاب تاریخ ادبیات را می بندم. شاعران به درون کتاب  پناه می برند. گرمشان شده است.به پارکینگ می روم. سی دی شجریان را در پخش می گذارم. می خواند" تفنگت را زمین بگذار".توقف می کنم. لای کتاب را باز می کنم.به بخش حافظ رجوع می کنم.غزلی را می خوانم. یکی از بیت ها ی غزل انگار چاپ نشده است.نیست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:10 | لینک 

    گربه ها در حیاط روزنامه ی "جهان اقتصاد"  گرسنه اند.حیاط پر از درخت است.این گل های سرخ محمدی در کیف من چه می کند؟ آه ! یادم افتاد که هفته ی پیش یکی از خدمه ی دانشگاه آزاد اراک چند گل سرخ از باغچه ی دانشگاه چید و به من هدیه داد. گفت گل ها را خشک کن،در دوغ بریز، خوشمزه است.این روان نویس آخرش روان مرا نابود می کند ، از بس روان نمی نویسد.حسین نوروزی ریش دارد. محمد آقازاده سیال است.رضا عبدی  سردبیر روزنامه است.من لپ تاپ ندارم ولی لب بام نشستن را دوست دارم.آه تمام گربه های خوب ایرانی ! یادم می آید سالها پیش آن موقع که خانه مان در خیابان ملک اراک بود دور و بر خانه مان پر از گربه بود. یکی از فامیل های مان یک گونی را از هزاوه به خانه ما آورده بود.آن موقع نه ساله یا ده ساله بودم.از او پرسیدم :درون گونی چیه؟ گفت : گربه ! گفتم چرا! گفت این گربه ها  به ما عادت کرده اند ، داخل گونی گذاشتیمشان تا در این منطقه رهایشان کنیم تا به روستا برنگردند.گفتم گناه دارند. یادم نیست او چه جوابی داد.حالا احساس می کنم من را هم درون گونی گذاشته اند.من همسایه ی ابوالفضل بیهقی بودم.با فردوسی فامیل بودم.خانه ی حافظ شام دعوت می شدم.با سعدی به سینما پارادیزو می رفتم.با پرویز دوایی به هوشنگ گلمکانی سر می زدیم.حالا درون گونی ام.دارند مرا به جایی می برند که من از عادت هایم فرار کنم.گربه ها حالا در جهان اقتصاد گرسنه اند.حسین نوروزی گفت کاش گوشتی بود به آنها می دادیم ، سیر می شدند.سیگارها به هوا می روند.دودها به عمق زمین فرو می روند.آدم دود است.کبریت نایاب است. سوپرمارکت زیاد است.سینما کم است. مهدی آذر یزدی نیست.گونی بسیار است. وطن فراموش شده است. حسنک وزیر به دار آویخته می شود. ناصرخسرو ! تو را به خدا دیگر به من پند نده آخر من درون گونی ام ، من دور از موسیقی ام ، من میرزاده ی عشقی ام.من یک موبایل از کار افتاده ام.یک لپ تاب افتاده روی پشت بامم.  من اینترنتم که سرعتم کم است. جهان سرعتش مثل باد است، مثل نور است.بار گونی سنگین است.گل های خشک محمدی درون کیف قهوه ای من صلوات می فرستند.نذر کرده اند تا غرق در دوغ نشوند ، تا زنده بمانند. نیمرو های قهوه خانه های بهارستان منتظر من اند.دوغ منتظر من است تا من درونش شنا کنم.گل ها خشک اند.گربه ها گرسنه اند.گونی ها پر از گربه اند.خیابان ملک پر از گربه های خانگی اند.کسی که گربه های هزاوه را به خیابان ملک می برد  و رهایشان می کرد روزی می میرد ،  وقتی مرد و به ملکوت رسید به یاد  می آورد که او گربه ها را نکشت ، فقط از آن خانه ای که دوستش داشتند دورشان کرد.دوری بدتر از مرگ است.شنبه در اصفهان کلاس مبانی هنر نمایش دارم.باید به بچه ها به جای یاد دادن استانیسلاوسکی مبانی نجات غریق شدن در دوغ یاد بدهم.پارچه هم باید بکشم وسط خانم ها و آقایان.زنها جدا ، مردها جدا.باید چشم ها را تیزتر کرد تا مبادا کسی غرق شود.تا مبادا مو های مان به رنگ دندان هایمان شود.و مبادا با عینک اهدایی روزنامه ی جهان اقتصاد دنیا را سه بعدی ، اما خودمان را یک بعدی بفهمیم.آه محمد آقازاده ی عزیز با من یک چای می خوری تا بغض مان یکباره بشکند؟خسته نیستی امشب؟ گریه برای گربه ی گرسنه ، سیگار برگ مانده بر لب دختری است.دختر،  داستان آخرین برگ" او. هنری " می خواند.رضا جان ! وقت ناهار گربه های جهان را از یاد مبر.جنس گونی ها چقدر خوبست.محکم ! نمی شود در زندان گونی ، حتی تونل زد. نمی شود فرار کرد. موتسارت نیست در اینجا ولی اثرش هست.وطن نیست اینجا ولی  دردش هست در روی قلبم و نماد تهران برای من برج میلاد نیست ، کوچه های فیلم تنگنای امیر نادری است.رادیو پیام می گوید سید خندان ترافیک است. ترافیک یعنی آدم ها دارند حرکت می کنند تا همدیگر را ببینند. این خوبست.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:28 | لینک 

    پاییز است و دماوند دمایش سرد است و سوئیس ویس و رامین اش اندکی زیاد است و هوشنگ گلشیری به ری رفته است و تهران" آن حافظ "دارد.قلب ، لبش آویزان است. درخت ، رخت هایش را به قرن هفتم آویزان کرده است.اصفهان ! هان! به یاد بیاور زاینده رودت را که پر بود از آب شاهنامه ی تلخ و مگر هرچه تلخ است حقیقت نیست؟تئاتر شهر هر چه دارد آشتی کنان مراسم با هر اسم است.یک سبک شناس درجه یک سوهان فروش قم نیست. یک سینماگر اکتیو ، رادیو اکتیویته اش بالاتر است. یک سریال ، خانم است. یک آقای خاتمی اهل پاییز است. یک یزد ، صندلی برای نشستن ندارد. یک پیاده رو سالهاست که جای شستن دارد.یک بچه ی کوچک در حال خوردن یک کله پاچه است.کله پاچه  شاعر است و به تنهایی در کوچه باغ فریدون مشیری قدم می زند. پاییز است و کیف مدرسه درش بسته نمی شود از بس پر است از اندوه از دست دادن مادر و ابراهیم و عمو و گوزن ها و اخوان ثالث و جواهرده و بوی باران کودکی و سینما پارادیزو و کیف مدرسه ای که می رفتیم پر بود از صداقت و راستی و مثل حالا نبود که نخبه کشی نام کتاب های کتابخانه مان شود و سردر زورخانه ها به جای زنگ رنگ باشد و در جاده ها کامیون ها دلشان خوش باشد به اینکه گازوئیل  مثل نیل زیاد است و چشم نم ندارد و شمر ها در ماه محرم هی امام حسین را می کشند. و من امروز در چهار باغ آفتاب داغ شدم و نکند در میانه ی بودن یا نبودن تبدیل شوم به ورق پاره های زندان و دژخیم ها هم گاهی موسیقی گوش می دهند و پریشان گویی راه نجات نیست.راه نجات مثنوی بود که گم شد.راه نجات، فال های نخریده ی حافظ در دست کودکان مترو بود.در کودکی نام تمام انشاهای من علم بهتر است یا ثروت بود.می نوشتیم علم. کاش می نوشتیم هیچ کدام. پاییز طبیعی است. آب میوه برای بدن خوبست.دلستر برای شام آماده است. زعفران گران است ولی لازم است. عالی قاپو قاب عکس است.کاش می نوشتیم هیچ کدام. با کاسه ای هم می توان آب نوشید. پیاده هم می توان راه رفت و نام گروه نمایش تو پیاده باشد. می توان باج نداد. می توان به برج عاج رفت. گوشه گرفت و به مردگان رفته و زندگان در حال رفتن فکر کرد. می شود به قلب گفت لب و به لب گفت آلپ  و بلای آسمانی را اندکی دیرتر ورق ورق ورق زد و اسب ها یال و کوپال شان به هزار سی دی مبتذل آویزان است. دشت سینما ندارد. سینما اسب ندارد. اسب آتش نشانی ندارد و همه ی این چیزها از سر درد است و بغضی که از سر ناگفته هاست.کاش می نوشتیم هیچ کدام و کاسه بود و موبایل نبود و از شماره ی صفر تا نه ، شماره من و توست. پنج، عدد یکی است و هشت، عدد یکی دیگر است. ما می میریم و عدد ها می مانند برای زنده های رنده شده با تیغ برنده ی زندگی و هویج ها عاشق خرگوشند و آدم ها شیفته ی رومن رولان اند و بار هستی خیلی سنگین است.موج دریا در این وبلاگ چه می کند؟ دیوارهای کاهگلی وسط این معرکه چکار دارد ؟ حلیم برای صبح زود دلچسب است. اتوبوس هزاوه رنگش قرمز بود. شیشه هایش از جنس یک بقالی کوجک بود . هزاوه از علم و ثروت بهتر بود.ننوشتیمش. و خدا گفته است هر چه بنویسی همان سرنوشتت می شود.  روزگار کودکی ام ، پاییز برگهای خزان زده ی بیشتری داشت و کمتر دلمان می گرفت و باران به صورت مان می خورد و بوی غذا تمام کوچه و تمام تخت های سفید بیمارستان را پر می کرد و گل های گرد آفتا بگردان ، هلی کوپتر گردان سید الشهدا نبود.تخمه نشکن عزیز من دندان های سالمت ساز می زند و در حین رانندگی  چای نخور مبادا با بخار چای به آسمان بروی.مترو امشب پر شده بود از خواجوی کرمانی. شعر، امشب پر شده بود از اندوه و اندوه پر شده بود از پاکت های شیر پاستوریزه ی دوران کودکی. یک نفر هی پاکت ها را می ترکاند.امشب شمال  بارانی است و امشب مداد نتراشیده است و جوهر خودکاری روی قالی ریخته است و دلی به درد افتاده است و مرگی رقم خورده است و نوزادی به رستوران دنیا دعوت شده است.این منوی رستوران ! نو نیست ، کهنه را خوشتر است.قدیم دیمی نبود دوستی ها، جدید آهن فروشی بهتر است.دریاچه گهر لم داده است،سیگار می کشد از بس که تنهاست...هوا رو به سردی است.جادوی ماه مهر نکند قهر باشد با من؟خیابان لاله زار نکند سینماهایش بسته باشد به روی من؟برگهای پاییز پشت شیشه مرا امیدوار می کند به زندگی و به یاد می آورم داستان آخرین برگ را و آن پیرمرد نقاش را و آن بادهای پاییزی امریکایی را و دهه ی بیست امریکا را و خوشه های خشم جان اشتین بک را و گرگوری سامسارا را و  دزدان دریایی یک چشم را و قسمت اول سریال لاست را و فرار از زندان را و جاده ی پیچ در پیچ آستارا به اردبیل را  و چشمه های آب گرم را  و  گردنه ی حیران را و نام آذربایجانی جیران را و گنبدهای اصفهان را و صبح زود از خواب بیدار شدن برای به مدرسه رفتن و چند دقیقه بیشتر خوابیدن را و باغ های گل زرد در یک سحر که نسیمی باشد و سماور آبش داغ باشد و استکان ها کوچک و کمر باریک باشد و بوی انگور تمام پیاده روی از سر بازار تا باغ فردوس تو را ببرد به بهشت و جادو شوی و نگران پول های گم کرده ات نباشی و به یاد بیاوری نام قدیم سینما عصر جدید اراک کاپری بود و نام قدیم خیلی چیزها ، خیلی چیزها بود و زرتشت تنها نام یک خیابان است و نوشابه ی گازدار خطرناک است . دوغ  و چای و چلوکباب ، مسعود کیمیایی است و یک صبح زود در شیراز از خواب بیدار می شوی و چشم هایت رو به باغی باز می شود و از همگان می پرسی اینجا کجاست ؟یکی می گوید رامسر است و دیگری می گوید بهشت است و تو در آنجا آدم ها را می بینی با هزاران گناه در میان لاله ها و مادران خود و پدران قبلا مرده ی خود روزی هزار سپاس به درگاه خدا می کنند که خدا جهنم را تخیل کرد تا آدمی کمتر گناه کند و بایزید و حلاج و بوسعید و عطار و پیامبر خوش آمد می گویند و همه  تو را دعوت می کنند به سینما کاپری و هزار فیلم با یک بلیط  می بینی و مثل قدیم ها وسط فیلم تخمه می شکنی بی ترس از دست دادن دندان ها و بغل دستی ات سیگار می کشد و کناری ات دارد برای قهرمان فیلم گریه می کند و دکتر ژیواگو دیده می شود و دزد دوچرخه و همشهری کین و کازابلانکا و درباره الی و دایی جان ناپلئون و دندان مار و عشق در بعد از ظهر و مکانی در آفتاب و بوفه بیست و چهار ساعته  باز باز است . و هیچ مادری که قبل از تو مرده است گناهان تو را به رخ ات نمی کشد و آبرو داری می کند .بابا ها فرزندان شهید شده شان را می بینند و خیلی ها به قهوه خانه می روند و چای می نوشند و از مسخرگی دنیا می گویند و به یاد می آورند آن روز برای یک معامله چقدر چانه می زدند و حالا به آن روز می خندند و تراژدی های روزگار حیات مبدل به کمدی می شود و ژان پل سارتر رمان کار از کار گذشت خود را در یک کمد می گذارد و قفل می کند و حقیقت بوی انگور است و مردمان سر از قبر در آورده تمام شیرینی های عصر های پنج شنبه که بر سر قبرشان گذاشته شده بود را صحیح و سالم تحویل ما می دهند و همه ی آدم ها جزو فهرست شیندلر هستند. می میرند ولی رستگارانند.پاییز بوی انگور است و کاهگل باران خورده و سلام دادن به یک بابا و آب ریختن روی قبر مادری که از پنجم مهر ماه ۱۳۸۰ روی یک پهلو ، میان خاک خوابیده است و پاییز برای من جعبه ی مداد رنگی است که کلاس چهارم ابتدایی بودم و در دبستان هدایت  درس می خواندم و خانم معلم مرا صدا زد و گفت یک جایزه داری ! مداد های رنگی را به من داد و من شتابان و افتان و خیزان بعد از تعطیل شدن تا خانه دویدم تا جایزه ام را به مادرم نشان بدهم ، غافل از اینکه سالها بعد بود که فهمیدم تمام آن جایزه ها را مادرم به مدرسه آورده بود ...پاییز همان دویدن های از سر بیخبری بود .پاییز رنگ های آن جعبه ی مداد رنگی بود آبی و دریا و آجرهای مدرسه ی کوروش وقهوه ای و سنگفرش های قدیمی خیابان امام و خاکستری و موسیقی آژانس شیشه ای و موسیقی موتسارت و باخ و آخ از شکستن  در  چوبی خانه های  حافظ و سعدی و خاقانی و بایزید بسطامی و باغ رضوان اصفهان راضی هست به این گفته های ناگفته؟  

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 10:48 | لینک 

   پریشب میدان هفت حوض بودم.چند وقت پیش جواهرده  رامسر بودم. قبل از اسفند  هزار و سیصد وچهل و هفت در دنیا نبودم .پریشب دوازده شب ، میدان هفت حوض تهران پر بود از دستفروشان و بساطی ها.به میان شان رفتم.یکی بلال می فروخت.یکی گل های پلاستیکی نشان مان می داد. یکی سی دی های ترانه های صوتی جلویش پهن کرده بود.یکی کمربند های چرمی بر تن خیابان انداخته بود. و یکی شلوارهای جین و لی...در آنجا مادری دیدم که با پسرانش لباس می فروختند.پدری دیدم کز کرده بود بر کنار مغازه ای و لوازم تحریر می فروخت.

   جواهر ده  رامسر عجیب است. سوار پراید نقره ای ام شدم و خواستم به عمق جواهر ده بروم. با ماشین بالا و بالا رفتم.همه جا سبز بود.کوهها به رنگ مخمل سبز انگاری مثل پیرمردی دنیادیده با من حرف می زد. می گفت بالاتر برو و تا انتهای  مرا ببین.جاده پیچ در پیچ بود و مثل زن رقاصه ای هلهله می کرد و می گفت مرا از خیابان کازینوی رامسر نبین ، مرا از پشت پنجره ی کاخ مرمر نبین ، مرا با تمام وجودت بچش. جاده، آش دوغ بود. لواشک جنگلی بود. آبشار کمی نیاگارا بود. کسی در جواهر ده قرآن نمی خواند،جواهرده خودش قرآن بود.برگها با مه ازدواج کرده بودند. همه جا لباس سپید عروس بود.لباس جواهرده مه آلود بود، آلوده نبود. و من هر چه بالاتر می رفتم به آخر آنجا نمی رسیدم.انگاری انتها نداشت .می دانم که دنیا گرد است. می دانم این جهان سراسر از ستاره و سیاره اولی داشته است و آخری، ولی انگاری من داشتم در جواهرده غرق می شدم.انگاری در مه سپید شنا می کردم.انگاری گم شده بودم.

   پریشب میدان هفت حوض بودم. هوا ابری بود. خرده کاسب ها تبلیغ اجناس شان را می کردند و در آن هیاهو یکباره صدای داد و هواری شنیدم. بساط بخت برگشته ای را دزدیده بودند.به کنار جوان بخت برگشته رفتم. آشکارا می لرزید.هی به اینور و آنور نگاه می کرد. به آن سوی میدان، به مسجد جامع ، به کلانتری آن ور میدان و به بساط هم قطارانش  نگاه می کرد.و عینک بر چشمانش بود و نیاز داشت با کسی حرف بزند. حرف ، اجناسش را پیدا نمی کرد فقط اندکی تسکین اش می داد.هیچ کس حوصله ی دلداری  دادن به او را هم نداشت.در گوشه ای دیگر سر جای بساط دعوا شد. پسری کم سن و سال  - که با مادرش آمده بود- با صاحب یک بساطی دیگر داد و هوار می کردند.مادرش  گفت" دعوا نکن ! تو می دونی من از دعوا خوشم نمی آد! " در جایی دیگر یک خانواده ی سه نفره دسته جمعی برای فروش پوشاک بساط داشتند.یواشکی شنیدم که پسر حدودا ۱۳ ساله ی آنها مدام به مادرش التماس می کرد از بلالی کناری برود بلال بخرد. مادرش می گفت" به هیچ وجه اجازه نمی دم! "بعد به شوهرش رو کرد و گفت" مهدی تو اجازه میدی ؟ " همسرش هم که مشغول چک و چانه زدن با مشتری ها بود گفت" نه !"پسرک به بلال های برشته هی و هی و هی و هی نگاه می کرد. می دانم و می دانم که جهان پایانی دارد و می دانم که آن لباس های دزدیده شده متعلق به آن جوان عینکی در نهایت درون همین جهان کوچک و حقیر است و شاید روزی من و شما همان لباس ها را از مغازه ای بخریم و بپوشیم و با آن به جواهر ده برویم.می دانم آن پسرکی که بلال دوست داشت روزی بزرگ می شود و شاید ثروتمندتر از پدرش شود و شاید تمام بلال های خوزستان را یکجا معامله کند و شاید شهردار تهران شود و شايد روزي وزير شود اما انگاري حسرت آن بلال در آن شب كذايي بر تن اش تا ابد مي ماند.جوان عينكي همچنان دنبال بساطش بود. مادر آن پسري كه دعوا كرده بود فرزندش را نصيحت مي كرد.دختري شايد هفده ساله با برادرش مداد و دفتر و كيف ورزشي مي فروختند.هوا ابري بود و چند قطره باران روي كيف ها و بلال ها  و دزد ها و بخت برگشته ها مي افتاد و صاحب يكي از بساطي ها به دوستش مي گفت" اگر باز هم دعوا شد بياييم چند نفري هر دو طرف دعوا را بزنيم تا درس عبرتي باشد براي شان." دوستش گفت "براي چي ؟ "صاحب بساطي گفت "براي اينكه اگر اينجا مدام دعوا بشه شايد به همه مون گير بدهند و نتوانيم كاسبي كنيم" .ساعت حالا يك و نيم نصفه شب بود و تعداد كاسب ها از تعداد مشتري ها بيشتر بود و من فكر مي كردم اين جماعت حالا مگر نه اينكه مي بايست خواب باشند ؟

   جواهر ده تمام نمي شد. مثل عشق كه تمام نمي شود ، مثل خداي بزرگ كه تمامي نداردو من با اينكه مي دانم رامسر چقدر وسعت دارد اما انگار جواهر ده بي كرانه بود.دريايي شده بود بي ساحل. دوستي شده بود كه محبتش مثل ربناي شجريان آسماني بود.برگشتم. دور زدم. رفتن تا انتهاي معجزه لياقت مي خواهد.حالا سرازيري بود.آدم كه پير شود به سرازيري مي افتد و همه چيز تكراري مي شود. دوباره همان آش دوغ و كلبه هاي چوبي و پيرزنان سبزي فروش و آدم هايي كه كنار جاده با تابلويي كه روي آن ويلا نوشته شده است دعوتت مي كنند به خوابيدن و استراحت...آدم پیر اگربه سوی کودکی  خود برگردد و همان خانه ی پدری و همان چادر مادر و همان جانماز بابا بزرگ و همان گناه های کوچک نوجوانی و همان در زدن های خانه های مردم و همان عاشق شدن های مکرر و همان صبح جمعه های دریایی و همان بعد از ظهر جمعه های طولانی و همان سر صف نانوایی سنگکی را می بیند و همه چیز تکراری است. و همه  مطالب روزنامه ها تکراری است. چقدر سخت است که گفتگوهای روزمره همه اش شده است خبرهای گویا نیوز و دیدن مکرر آن چریک پیر .نه اين ويلاها تكراري اند.چرا با اينكه مي دانستم وسعت جواهر ده چقدر است ولي حس ام مي گفت جواهر ده ازلي و ابدي و بي پايان است ؟ چرا ويلا هاي كرايه اي حكم قبر داشتند برايم ؟ چرا آن جوان عينكي  بساطش گم شد ؟ چرا  موضوع انشا پسرك  های میدان هفت حوض باید بلال باشد؟ چرا پسران آن مادر لباس فروش به جاي اينكه مادرشان را در آشپزخانه ببينند شبها تا دو نيمه شب بايد كنار خيابان و روي آسفالت ها ي داغ طبخ شوند ؟ چرا با اينكه مي دانم جهان پير است و بي بنياد گاهي جهان را جدي مي گيرم و اين سوالات را مي پرسم؟حالا دوست دارم با پرايد نقره اي ام فقط در جاده بروم و در ويلايي اقامت نكنم و آش نخورم و به جاي نقره بودن خورشيد را پيدا كنم و سوالاتم را از او بپرسم و ميدان هفت حوض را دور بزنم و  به آن جوان عينكي بگويم نگران نباش ! اگر تو بساطت را گم كرده اي نگران مباش ما خوبي هاي مان را گم كرده ايم. ما خواب مان را گم كرده ايم. ما تا ته جواهر ده نرفته ايم. ما به هر تابلويي كه دست كسي ديديم اعتماد كرديم و در ويلاها اقامت كرديم بي آنكه پنجره داشته باشد. دلم مي خواهد به آن پسرك كه بلال دوست داشت بگويم نگران نباش ما خود بلال شده ايم ، برشته ي برشته .ما خورده مي شويم.آنكه ما را مي بلعد خود بلعيده مي شود. جهان اقيانوس است. ماهيان بزرگ ،ماهيان كوچك سهم شان است و سهم نهنگ ، آن ماهيان بزرگ است و سرنوشت نهنگ ها صيد صياد شدن است . تقدير صياد ، خوابيدن مدام در ويلاهاي مه آلود و نمناك شمال است. نگران نباش عزيز من.پریشب ميدان هفت حوض بودم. چند وقت پيش جواهر ده رامسر بودم. قبل از اسفند هزار و سيصد و چهل و هفت  نبودم و روزي هم نوبت نبودن دوباره ي من و ما فرا خواهد رسيد. ما ، دو بار نخواهيم بود.یک بار قبل از حیات ، یک بار دیگر بعد از حیات.جاده ی چالوس پر از تونل های تاریک است... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 11:30 | لینک 

چای روی میز کامپیوتر مرا نگاه می کند و از من می پرسد هم اکنون خانه های کاهگلی هزاوه خوابند یا بیدار ؟ قند روی میز از من می پرسد آن جاده ی قدیمی و خاکی هزاوه که لابلای درختان می رقصید و آدمی را به بالای ابرها می برد الان غرق خواب است یا دارد گرگم به هوا بازی می کند؟ظهر جمعه های کودکی ام  زیر تخت خوابم پنهان نشده باشد ؟ نکند در جیب کت ام رفته باشد؟ظهر جمعه های من سیب لبنانی نبود، پرتقال مصری نبود، دخترکان فیلیپینی نبود، دوای تلخ نبود ، پر از پرویز دوایی بود.  لیمو ی پنهان در قورمه سبزی بود. ترانه ی" محمد"  "فرهاد" بود.دیوارهای هزاوه از جنس آمپول های معتادان نبود ، هزاوه سرشار از باز با باران با ترانه با گهرهای فراوان بود ،کوه هرزنه بود، ویرگول های دستور زبان فارسی نبود ، آه ریواس های چیده و نچیده ی کودکی ام نکند پشت بامتان برف آمده باشد و پارو شکسته باشد! باغ ملی، پر از جدول حل نکرده ی روزنامه بود. حجت الله سبزی! و سینما دنیا !  - که حالا اسمت شده فرهنگ -  و گاراژ ایران پیما ، نکند تگرگ روی صورت سمبوسه ای تان افتاده باشد و مادر بزرگی نباشد اسفندی برای تان دود کند؟ بازارچه ی سهام السلطان! که پر بودی از کتابخانه ی صمصامی و حالا شدی پوشاک و روسری و پیچ و مهره ی مهندسی ، کفش هایت نکند خاک گرفته باشد و قیمت  واکس  گران باشد...در ابتدا بازار است و در انتها سوئیس است و آلپ.تمام مسافرکش های سر خیابان محسنی حسن شان به داد زدن های شان است."دانشگاه دویست تومان!" و نکند قیمت یک دانشگاه همان عدد باشد.سوئیس در خیابان حصار سوسیس می بلعد بی عنایت به اینکه آنفولانزای خوکی در راهست و آلپ و سه راه ارامنه برایش فرقی ندارد. آه بستنی سعادت ! یادت بخیر...کاش کاشی داشت مغازه ات تا فیروزه فقط رنگ مسجد شیخ لطف الله اصفهان نباشد و کاش رنگ عبدالله عبدالله آبی نبود که رنگ بی رنگی باشد. آن پیرمرد سمبوسه فروش خوزستانی سر سهام السلطان یادتان هست ؟ آن لبو فروشان دور باغ ملی کجایند؟ به گمانم لبوهای شان بخار می کرد و با بخار به آسمان رفتند و این کیبورد من امروز حلیم خورده است و آش رشته ی رمضان رشته رشته هایش به دور بدنم تنیده شده اند و کشک روی من و شکل گربه ای سرزمین من ریخته اند تا خوشمزه تر شویم و الان است که کسی در جاده ها بمیرد و یا دختری در جنگی تلف شود و یا پیرمردی  در بستری افتاده باشد و به مرض سرطان بمیرد و الان چه تعداد از مردم جهان ناپایدار ، پشت در اتاق های عمل بیمارستان های جهان منتظر خوب شدن عزیزان شان هستند و چه تعداد مردمان مقیم در امریکا به یاد سمبوسه ی خوزستان و گز اصفهان غرق در دود کافی شاپ ها سیگار می کشند و چه تعداد از مردمان مقیم کانادا به یاد نخل خوزستان و خرمای بوشهر و خزر رامسر و چای لاهیجان و کاهگل سبزوار و بادگیرهای یزد خودشان را باد می زنند کولرهای گازی مثل موتورهای گازی مرتب از جلوی چشمانمان فرار می کنند و امشب چه شبی است و رمضان است انگار شمس لنگرودی عزیز و بهای عزیز و نشرچشمه ی عزیز و چشمه ی خنک هزاوه و آب معدنی هراز عزیز و سینما دیانا و سینما پرویز دوایی عزیز و لاله زار آویزان به لوستری تاریک عزیز و بهارستان دایره ای شکل عزیز و در آب میوه تصویر ابطحی افتاده بود. موقع پخش اعترافات ابطحی به دعوت کسی در آبمیوه فروشی  در باغ ملی آب پرتقال می نوشیدیم. همه غرق در آب سیب و آب هویج بودند و هیچ کس به تلویزیون  مغازه نگاه نمی کرد.مردمان آب  هویج می خوردند که چشمانشان دورترها  و افق را ببیند و کسی تلویزیون به آن نزدیکی را نمیدید. از لیوان آب پرتقال خودم خواستم دریای مازندران شود و نیازمان حالا حضرت نوح بود و یک کشتی که ما را نجات دهد...دریای خزر شده بودم...سینما شده بودم ، حالا سینما به شکل یک خرداد شاکی است ، نام یک استاد دانشگاه دکتر خاکی است.خیابان مخابرات  دارای یک پاساژ مرکزی است.عباس آباد پر از بانک ملی است و ظهر جمعه ی من زیر لودر های کارخانه ی هپکو دوباره دارد له می شود .ظهر جمعه ای که سفره ای با نقش چلوکباب پهن می شد یادش بخیر... بشقابی ملامین جا خوش می کرد کنار سبزی های ریحان و تره و تربچه ها و نوشابه های مشکی درست مثل هوای نمناک شمال اکبر رادی چیده می شد.مادری بود که غذا را با بخارش به سر سفره می آورد و عمویی که اشنو می کشید و گوزن ها دیده می شد، نه آن گوزن هایی که به سینما رکس آبادان رفت و سوخت که گوزن های سینما کاپری - که حالا نامش شده است عصرجدید...آه  و امان از "عصرجدید"...- شب های رمضان ،قدیم ها خیلی قدیم ها سحری گاهی که به هزاوه می رفتیم عمه بتول از چند ساعت قبل بیدار می شد رادیو را روشن می کرد و کلمات از دهانش می ریخت بیرون.از چشمه می گفت ،از شوهر مرحومش می گفت ، ازدر چوبی خانه اش می گفت ، از گردوی سیاه می گفت،  از چشمه ی خداآفرین می گفت ، از اسل شاه پسند می گفت... سوئیس من هزاوه بود. آلپ من هرزنه بود. سیاستی در کار نبود که هر چه بود گل های شمعدانی بود.این مردمان می دانند که عمر حس شمعدانی از عمر هر دولت چهار ساله ای بیشتر است؟  عمر آلپ از عمر تنفر بیشتر است.عمر یاد های باغ ملی از خود باغ ملی بیشتر است.عمر حرم امام رضا از رضا مهدوی بیشتر است...استکان چای هنوز پر از چای است نکند به جای اینکه چای بخورم خورده شده باشم. چای نهنگ است یا حضرت یونس؟مادر که بوی بخارش اتاق را غرق رحمت می کرد با بخارها به رئالیسم جادویی پیوست . سفره با طرح چلوکباب دیگر خریدار ندارد که طراحان امروزه ، مارمولکانی شده اند که می خواهند از برج میلاد بالا بروند تا به سایت بالاترین برسند و به تن فیض برسانند و تنفیذ شوند.تربچه قرمز بود و کیشلوفسکی دارد وضو می گیرد با خون حلاج و در این میانه ابراهیم کریمی ریحان بود که لودرها آمدند و بردنش به دیار بخارها و آسمان ها و پیوست به تمام کاهگل های قدیمی خیابان حاجباشی و شلوغی غروب های پنج شنبه ی قدیمی تریا امیری پاساژ اسلامی و صداهای انگار همیشگی" دانشگاه دویست تومان" سر خیابان محسنی و روی زمین ریحان ریخته شده است و هملت و اتللو و ترانه ی محمد فرهاد و فیلم عروج لاریسا شپیتکوی روسی را در کف خیابان اکران کرده اند و پیتزاها نام صداهایی است که تو در تمام عمرت در باغ ملی شنیده بودی و گمان می کردی صدای فدریکو گارسیا لورکاست... 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:18 | لینک 

وقتی آقای سیاست به خانه می آید، خانم ادبیات قهر می کند. وقتی خانم ادبیات از سر دلتنگی به خیابان می رود ، به پارک شهر می رود  هی سیگار می کشد و با پیرمردهای پارک نشین دوست می شود.پیرمردها از گذشته حرف می زنند و از مصدق و احمدآباد و ستارخان و طیب حرفها می زنند.

وقتی آقای سیاست به بازار می آید خانم ادبیات به مسجد وسط بازار پناه می برد.. دو رکعت نماز می خواند تا آقا از بازار برود. او از آقا می ترسد.مسجد امن است.آقا ناامن است.

وقتی آقای سیاست به دانشگاه می رود ، خانم ادبیات به بوفه ی دانشکده می رود.چای زیباتر از تخته ی وایت برد به ظاهر سفید است. قند شیرین تر از ماژیک سیاه  دل است.

وقتی آقای سیاست به سینما می رود ، خانم ادبیات به ایوان یک خانه ی روستایی در کنار دریای شمال می رود.شیرجه از شورجه بهتر است.

وقتی آقای سیاست به وسط تهران می رود ، خانم ادبیات به مجله ی هفت می رود که تعطیل دائمی باشد ، به تئاتر شهر می رود که زیرش مترو باشد، به خیابان های پر از خانم های نسخه به دست می رود که اسکناس های چرکش را  ببخشد ، به برج میلاد می رود تا از آن بالا گرد و غبار ببیند و هوا را آلوده ببیند و خس ببیند و خاشاک ببیند و خانم های ادبیات محترمی ببیند که خجالت زده ی حضورند...

این آقا و این خانم چرا به دادگاه نمی روند تا از هم جدا شوند؟

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:43 | لینک 


"هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد
هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد

     وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراب
بر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد

                                               باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهان
                                                بر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد..."

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:41 | لینک 

    برگه های آزمون ادبیات کهن کنار اتاق افتاده است و  حوصله ی تصحیح آنها را ندارم.یادداشت محمد رحمانیان درباره ی یعقوب بروایه را دیشب خواندم و امروز از صبح به یاد یعقوب هستم. یعقوب با آن موهای فرفری كه روز سی خرداد مورد اصابت گلوله قرار گرفت و چند روز بعد هم به شهادت رسید،الان زیر خاک های گرم خوزستان است.چند روز پیش که برای امتحان ادبیات کهن به دانشکده رفتم، بچه ها حال و حوصله ی خوبی نداشتند.چند نفرشان هم با دستبندهای سبز آمده بودند . افسرده به نظر می رسیدند.

    صبح امروز از خواب که بیدار شدم بی هدف و سرگردان به چهار باغ رفتم. از دروازه دولت تا سی و سه پل پیاده رفتم. به زاینده رود خالی از آب نگاه کردم. برهوتی بود.مردم مشغول خرید روسری و مانتو بودند.لهجه ی اصفهانی پیاده رو را آب پاشی می کرد.آسمان هم که گرم و نورانی بود. ظاهرا همه جا آرام و خوشگل بود.  به یک کافی نت هم رفتم. وبلاگ فرنوش حبیب نژاد را هم باز کردم.نوشته اش را در مورد مهسا امرآبادی خواندم. نزدیک بود حالم بد شود که صاحب کافی نت با احترام یک ساندیس پرتقال در دیسی پلاستیکی  هدیه کرد. یادم آمد چند روز پیش که تهران بودم از خیابان دردشت رد می شدم . به جلوی پارک شقایق رسیدم.پلاکارد بزرگی دیدم که روی آن" سامانه ی نشاط"  نوشته بودند.قرار است عصرها برای مردم نشاط را در دیسی بگذارند و تقدیم کنندتا شاید این مردم گاهی حماسه ساز و گاهی اغتشاشگر خیالشان راحت شود و از غصه دق نکنند.

    امروز کنار سی و سه پل به یاد  ۱۸ تیر افتادم. آن روز اصفهان بودم. خوب یادم می آید کنار پل ، لباس شخصی ها پسر نوجوانی را گرفته بودند و او را کشان کشان بطرف ماشین می بردند .مادرش که زنی چادری و میانسال بود التماس ماموران را می کرد که "پسرمه این ! تو را به خدا ولش کنین! " آنقدر التماس کرد که همه ی ما گمان کردیم  الان است که دل ماموران به رحم می آید...اما همکار آن برادر بسوی مادر بخت برگشته آمد و به او نهیب زد" برو گمشو آشغال ! " مادر هم سرش را انداخت پایین و رفت.دیدم که چادرش را در صورتش جمع کرد و شنیدم که  پنهان در سیاهی چادرش  های های می کرد.

    یادش بخیر یعقوب ! یادمه همیشه مرا به خوزستان دعوت می کرد و به او می گفتم حتما می آیم حالا لابد باید سر قبرش بروم.خدایا دیدن و شنیدن مرگ دانشجویانم چقدر سخت است.حالا یاد آن صبح سحری افتادم که در قبرستان مشهد مقدس به سر قبر علی قائم مقامی رفتم.هوا مه آلود بود و بچه ها زار و زار گریه می کردند.به یاد علی یزدی هم افتادم.آخرین باری که تصویر علی خیلی خوب در ذهنم هست ،حرم امام رضا (ع) بود.مرگ چقدر عجیب است.یادم باشد به تهران که رفتم به پارک شقایق بروم و به جناب آقای پلاکارد سامانه ی نشاط بگویم نه ! تو نمی توانی مرا شاد کنی عزیز من !

    برگه های امتحانی در گوشه ی اتاق افتاده اند و بچه ها لابد منتظر نمرات خود هستند.یکی بیست می گیرد یکی لابد باید دوازده بگیرد و یکی هم از بس حالش بد بوده درس نخوانده است و لابد باید من نمره ی واقعی اش را بدهم .یکی از دانشجویان به من می گفت پریشان و دلتنگ است .یکی دیگر می گفت احساس در زندان بودن دارد و دیگری می گفت باید از کشور خارج شد. مانده ام چه به آنها بگویم.بگویم بزرگان سرزمین ما گفته اند" پایان شب سیه سپید است "؟ بگویم "این نیز بگذرد" ؟ بگویم "در همیشه به یک پاشنه نمی چرخد"؟ بگویم" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد "؟ اما نه ! انگار فاجعه بیشتر از این حرفهاست.

     چند روز پیش نگاهی به سایت بالاترین انداختم. خواندم مردم با چه شیوه هایی می خواهند مبارزه کنند.شیوه ها کمی انتزاعی و شیک بودند. نه! از تعادل انگار نمی شود حرف زد.نمي شود گفت كه شور عمر چنداني ندارد ولي تعادل توام با استدلال قوام دارد و پايدار است .نکند ترمزها بریده شود.صفار هرندی هم که گفته است خدا به وزیر ارشاد بعدی رحم کند. به گمانم  درست می گوید.خدا به ما هم باید رحم کند.

    امان از این برگه ها ی امتحانی! برگه هایی که بچه ها از حافظ و سعدی نوشته اند. از اشاعره و معتزله.از ناصرخسرو. از غزل مذکر و غزل مونث.یکباره احساس کردم یعقوب با خودش این اطلاعات را به کجا برد؟ اشاعره ی یعقوب زیر خاک اهواز است. حافظ یعقوب را کدام موریانه می خورد؟ خاک ها ی اهواز! ترا به خدا با سیاهی چشمان او مهربانتر باشید...

    در روزنامه ها خواندم که عبدالرضا کاهانی  کارگردان فیلم بیست ، هنگام دریافت جایزه در جشنواره ای در کشور چک از حضار خواسته اند به احترام مردم ایران لحظاتی قیام کنند و دست بزنند. عبدالرضا هم از دانشجویان خوب دانشکده ی اراک بود. حالا یکی از آن دانشجویان باید فیلمساز برجسته ای شود و یکی دیگر باید لابلای کفنی به رنگ سپید در اعماق خاک های بالای ۴۰ درجه بخوابد.وسط این دست زدن ها به تلویزیون فکر می کنم که حتی نماز جمعه هم باید سانسور شود.وسط این دست زدن ها مدام به چهره ی سیاه یعقوب فکر می کنم. وسط این دست زدن ها به این فکر می کنم که قهرمان بودن آسانتر از متعادل بودن است.و فضا طوری شده است که کسی حوصله ی متعادل بودن هم ندارد. کسی حوصله ی نشاط هم ندارد.  کسی حوصله  ی جوک های اس ام اسی  ندارد. کسی فرق "خیابان هنر" را با بیابان نمی داند. محمد صالح علای جان ! دیگر بیننده ها "جان"  نیستند،کسی هست به من هم بگوید نگران نباش" پایان شب سیه سپید است "؟ در دیس به جای نشاط و ساندیس ، دشنه است...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:35 | لینک 

      به یاد "یعقوب بروایه"...  دانشجوی کارشناسی ارشد نمایش دانشگاه آزاد تهران ، جوان خوزستانی که در این ایام گلوله ای به سرش اصابت کرد و چند روز بعد در بیمارستان لقمان تهران شهید شد.روحش شاد. 

 

 

     محمود احمدی نژاد آیا  فقط  یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است؟  به نسل خودم فکر می کنم. به همان نسلی که آرمانگرا بود و مدینه ی فاضله ی خود را می جست و البته هر چه بیشتر می کاوید کمتر پیدایش می کرد.  در مناظره ها و تبلیغات  انتخاباتی گفته شد" احمدی نژاد دروغ گوست ،ریاکار است،با اعتماد به نفس فوق العاده ای نقش یک مصلح را " بازی  "می کند. به یاد می آورم  سالهای پیش بسیاری از هنرمندان شهرمان ،  اراک، به علت نبود امکانات و فضای متحجرانه ی آن موقع یا به تهران و کشورهای دیگر مهاجرت می کردند و یا در گوشه ای منزوی می شدند و از توان شان کمترین استفاده ای نمی شد. در آن سالها مثلا مرحوم استاد پرویز اشتری می بایست در کنج کتابخانه ی عمومی  کتابداری کند و متولی امور هنری و فرهنگی ، کسانی دیگر باشند . در آن زمان مرحوم استاد پوشی که از خوشنویسان برجسته ی زمانه بود شهر را رها کرد و  به هلند رفت.به یاد می آورم یک روز در اداره ی ارشاد شهر ، آقای محترمی که خود را پزشک معرفی می کرد آمده بود و می گفت پسری دارم که فلج است و قادر به حرکت نیست، می خواهم اگر اجازه دهید یک دستگاه ویدئو بخرم و برایش فیلم بگذارم تا شاید اندکی از آلامش کمتر شود. مسوول مربوطه که اتفاقا آدم خوبی هم بود به آقای پزشک گفت حوصله ی درد سر نداریم و به هیچ وجه مجوز نخواهیم داد!  خوب یادم هست یک بار  می خواستیم نمایشنامه ی دقیانوس را  با کارگردانی حجت الله سبزی کار کنیم ، برای تمرین به هلال احمر می رفتیم .یک روز بی هیچ دلیلی به ما گفتند خوش آمدید ! در واقع بیرونمان کردند. به یاد می آورم وقتی با دوستان به شهر صنعتی می رفتیم و چشممان به سالن سینما تابستانی می افتاد چه حسرت ها که نمی کشیدیم و همیشه به خود می گفتیم کاش می شد از این سالن استفاده کرد.خوب یادم هست که مثل فیلم رضا موتوری روی دیوار گچی سالن طرح دستی خون آلود هم بود. نظیر همین سالن در پادگان توپخانه ی اصفهان هم در ایامی که سرباز بودم دیدم و باز چه دریغ ها و حسرت ها نکشیدم که ای کاش  بهره ای برده می شد.و باز هم بخاطر می آورم روزی نیاز مبرمی به خواندن کتابی داشتم و در شهر پیدا نمی شد. به کتابخانه ی عمومی  رفتم ، همان کتابخانه ای که سالها قبلش استاد اشتری کتابدارش بود، مسوول کتابخانه گفت کتاب نمی دهیم!گفتم چرا؟ گفت ما مشکلاتی اداری با اداره ارشاد پیدا کردیم و تا حل کامل مسائل ، کتاب بیرون نمی دهیم ! و باز به یاد می آورم وقتی چند نفر از هنرمندان دلسوز شهر تقاضا کردند که سالن سینما سرپوشیده ی  شهرصنعتی   راه اندازی شود و اگر نمی توانند لااقل اجاره اش بدهند و دریغ و درد که سالهاست آن سینما در حال خاک خوردن است و هیچ استفاده ای از آنجا  نمی شود.و خاطره ی تلخ دیگری هم دارم، وقتی نمایش سفر سبز در سبز را با چه خون دل خوردنی تمرین کردیم و همه  لباس پوشیده بودیم و  آماده ی اجرا شدیم یکباره آقایی محترم و از مسوولین وقت به سالن آمد و با اینکه تماشاچی در سالن نشسته بود گفت نمایش  به علت مختلط بودن باید تعطیل شود!  اگر می توانید نقش دایه را به یک مرد دهید! اگر نمی شود  کارگردان گروه  باید بیاید روی صحنه بگوید به علت مسائل فنی کار اجرا نمی شود! (هر چند بعدها کار اجرا شد)

     آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟ در آن روزگار ما سکوت می کردیم. ما وقار داشتیم. ما آرامش داشتیم. ما سر به زیر بودیم.ما مودب بودیم. آن پزشک محترم ، مودبانه عذر خواست و رفت .آقای اشتری همیشه سرش به زیر بود.استاد پوشی داد نمی زد. وقتی از هلال احمر بیرونمان کردند گفتیم به روی چشم. فقط در یک مورد وقتی مسوول کتابخانه گفت کتاب بیرون نمی دهیم  نگفتم حق با شماست !  نگفتم ببخشید! به آن مسوول گفتم چند نفری از بچه های اداره ی ارشاد از دوستانم هستند. به ارشاد می روم و از شما شاکی می شوم. همین که این مساله را گفتم کمی در صندلی اش جابه جا شد و گفت ما از امروز کتاب بیرون ندادیم، فرض را بر این می گذاریم که شما دیروز آمدید!  بلند شد و کتاب را تقدیم کرد! وقتی سالن سینما تابستانی را می دیدیم فقط می گفتیم حیف و صد حیف!  ما با قدرت مدارانی سرو کار داشتیم که با مدارا حرفشان را گوش می دادیم و به ما تحمیل کرده بودند که اعتراض حق طبیعی شما نیست. هر که نقد کند انگار فلانی را نقد کرده است و هر که فلانی را نقد کند انگار با خداوند در افتاده است.ما هم مقصر بودیم. ما هم مقصر بودیم که اگر در جوی خیابان ها آشغال می دیدیم و بوی تعفن آزارمان می داد به شهردار اعتراضی نمی کردیم.اگر مبلمان شهری نقص اساسی داشت کک مان هم نمی گزید.همیشه گمان می کردیم همین است که هست ! و لابد کاریش هم نمی توان کرد.محمود دولت آبادی کتابی دارد به نام" موقعیت کنونی هنر و ادبیات"در آن کتاب استاد دولت آبادی نوشته  است که معمولا بسیاری از نویسندگان تازه کار سوژه هایشان را از فقرا انتخاب می کنند. گمان می کنند تعهد هنری اقتضا می کند که به سراغ اقشار دردکشیده بروند.آنها صرفا یک نگاه سطحی و مبتذل از فقر ارائه می دهند. در صورتی که ریشه های فقر را نمی شناسند. تازه کارها در آثارشان نهایتا مردم را دعوت می کنند که به فقرا کمک کنند. در صورتی که جامعه ای سالم است که تمام اصناف و اقشار برای خود تریبون داشته باشند و هر گروهی بتواند روی پای خود به ایستد و به شکل تصنعی  به آنها پول تزریق نشود.یعنی فقرا برده ی دائمی صاحبان قدرت نشوند.اگر یک نویسنده عمق و ریشه های فقر را بتواند تحلیل کند آنوقت اثرش صرفا یک مرثیه ی احساساتی نخواهد بود.به یاد می آورم در آن روزگار در مدرسه به ما یاد می دادند که به فقرا کمک کنیم بی آنکه مسببان  فقر را بشناسیم .ما در مدرسه هایمان کتاب  دینی داشتیم اما  " الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم" تحلیل نمی شد .  اگر هم تحلیل می شد کسی جرات نمی کرد مصادیق را بیان کند.دیالوگ معنی و مفهومی نداشت. ما نسل مونولوگ و تک گویی بودیم.به ما یاد می دادند بچه ی خوب  کسی ست که زیاد سوال نمی کند ... 

     اگر این حرفها  درباره ی احمدی نژاد درست باشد به گمانم نسل ما با هزاران محمود احمدی نژاد کوچک روبرو بوده است. ما در برابر احمدی نژادهای کوچک سکوت کردیم.به گمانم راه اصلاحات اساسی الزاما این نیست که هیاهو کنیم ، بی اعتقاد به نماز و روزه به شکل مصلحتی بر بالای پشت بامها الله اکبر بگوییم.باور دارم حرکتی که بر اساس ایمان واقعی شکل نگیرد فرجام  مطمئنی نخواهد داشت.وراه این نیست که یک روز به خیابان ها بیاییم و منتظر معجزه باشیم و وقتی معجزه ای در کار نبود به ناامیدی مطلق برسیم.

    "مازلو" تئوری معروفی دارد.در این تئوری او می گوید اولین نیاز حیاتی انسان نیاز فیزیولوژیکی ست. انسان گرسنه دغدغه اش فیلتر شدن فیس بوک نیست.دغدغه اش نان است.مازلو می گوید انسان وقتی به خود شکوفایی مطلق می رسد که تمام نیازهایش شامل نیازهای اولیه و بعد ایمنی و عشق ورزیدن و عزت نفس برطرف شود و آنگاه به رهایی می رسد. البته انسانهای آرمانگرا و قهرمانی هم داریم که علیرغم برطرف نشدن نیازهای اولیه برای آرمان بلند خود تا مرز شهادت هم به پیش می روند. که اینها استثنا هستند. باور کنیم اگر بسیاری از روستایی ها به احمدی نژاد رای داده اند به این علت است که تعدادی از آنها  هنوز در چم و خم مسائل یومیه ی خود هستند .بالاخره با وام شش میلیونی و تراول ها اندکی از مشکلاتشان حل می شود.آنها حق دارند و جماعت نخبه هم البته حق دارد.

    راه اصلاحات اساسی به گمانم از خودمان شروع می شود. ما در برابر محمود احمدی نژاد های کوچک چقدر حاضریم وقت بگذاریم ، با آنها مذاکره کنیم و در هر حوزه ای مطالبات مان  را پیگیری کنیم ؟ اصلا خود ما تا به حال احیانا چقدر برای پیش برد کارهایمان دروغ گفته ایم؟ چقدر جانماز آب کشیده ایم؟ چقدر حرفی را که زده ایم انکار کرده ایم؟ چقدر  محترمانه و عالمانه با اساتید خود درباره ی ابهامات دینی مان بحث کرده ایم و به دروغ گفته ایم قانع شده ایم؟ آیا لحظاتی نشده است که حقیقت را ذبح شرعی کرده باشیم؟  ما حتی گاهی اوقات ساده ترین مسائل خودمان را نمی توانیم به رئیس مربوطه انتقال دهیم و مدام می گوییم نکند اگر فلان مساله را بگویم چنین و چنان شود! اصلاحات اگر درونی و ذاتی ما نشود حرکت های برونی و عینی بیشتر متظاهرانه جلوه می کند. ما گاهی محمود احمدی نژادیم، گاهی سید محمد خاتمی ، گاهی میر حسین موسوی ، گاهی کافر و مرتد ، گاهی عابد و درویش ، گاهی شیخ مهدی کروبی ، گاهی لمپن سرکوچه ، گاهی دکتر علی شریعتی ،گاهی مست از باده ی قدرت ، گاهی عبدالکریم سروش ، گاهی غرق درخواندن دعای کمیل ...

    باور کنیم اگر اندکی برای مطالبات  کوچک و بر حق مان پافشاری کنیم  فرض را بر این می گذارند" که دیروز آمدیم " .طرح دست خون آلود روی پرده ی گچی سینما تابستانی  مبادا تا ابد خونین بماند. با مقداری گچ می توان پرده را سپید کرد. صندلی ها را  می شود روبراه کرد آپاراتخانه را سروسامان داد. سینما را می شود راه اندازی کرد و فیلم" فرار به سوی پیروزی" را در یک عصر دل انگیز تابستان نمایش داد و در پایان  دست ها را به نشانه ی پیروزی بالا برد...آیا محمود احمدی نژاد فقط یک نفر به نام محمود احمدی نژاد است ؟خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خود بخواهند...

   

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:0 | لینک 

...در خانه باز بود و درویش تنها نشسته بود و ساز می زد.غریبه ای به نزدش آمد . غریبه خبرهای تلخی از سرزمینی دور در دلش بود. تردید داشت به درویش خبرها را بگوید یا نه...غریبه خسته بود.درویش آرام ساز می زد.غریبه خوابید. غریبه بیدار که شد شام خورد. درویش هنوز ساز می زد. غریبه طاقت نیاورد. هر چه دیده بود گفت.درویش خندید. غریبه شگفت زده شد. غریبه گفت خبرهای من  بسیار تلخ بود! تو چرا می خندی ؟ درویش گفت: جوان ! خبر هر چه تلخ تر باشد دنباله ی شیرینی دارد. بد وقتی نابود می شود که تمام بدی اش را عریان کند.تا به حال جوان های زیادی برای من خبرهای" تلخ و شیرین " از آن سرزمین می آوردند.حالا که سراسر" تلخ " است روی دیگر سکه عیان خواهد شد ، دیر یا زود...
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:7 | لینک 

صید حلال
برای دخترم ندا آقا سلطان



دخترم
سنت شان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدی
ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی
و خوشدلانه نگاه می کردی
که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم
و خیل خیال های خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی
مرغی حیران
که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی
همچون خوشه ی انگوری
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان
پنهان بر پنجره ها، بام ها
کیانند اینان در تاریکی
که با صدای پرنده ی خانگی
پارس می کنند.

کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من
گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانی که ندا داده اند
بلبلانند
میلیون ها تن که گرد گلی نشسته
و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی
یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که صید حلال می خورد.

1/4/1388  شمس لنگرودی.

 
نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:14 | لینک 

   این روزها روزهای مواجهه ی تیمور لنگ - نه لنگی پا که لنگی ذهن - با حافظ شیرازی است. این روزها روزهای هولاگوخانی است و روزهای از دست دادن نسخه های فیه مافیه و دوستی و عشق های لیلی و مجنونی است.هر شب ، میدان های تهران صحنه های جنگ است. جنگ پوسترها و شال ها و پرچم ها.هیچ ایده آلی وجود ندارد. از قهرمان پروری باید ترسید. هیچ کس به تنهایی نجات دهنده نیست.من به میرحسین موسوی رای خواهم داد ولی از او قهرمان نمی سازم .فریاد نمی زنم و آرام می نشینم و نظاره می کنم و امید دارم به آینده ...

   ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با حاکمیت امیر مبارزالدین و سلطان محمود غزنوی  و هولاگو و چنگیزخان مغول و امیر تیمور و افغان نابود نشد.ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که با بی درایتی امثال سلطان محمد خوارزمشاه و پادشاهان قجر و جنگ های بی حاصل شیعه و سنی هیچ گاه نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که شاه اسماعیل اول وقتی با نورالدین عبدالرحمن جامی درگیر بود دستور داد هرجا نام جامی را دیدید نقطه ی زیر جامی را بردارید و بر بالای کلمه بگذارید و جامی را خامی بخوانید اما هیچ گاه هفت اورنگ جامی نابود نشد. ایران آنقدر بزرگ و باشکوه است که وقتی مغول برد و خورد و کشت باز بر بلندای سرزمین خود ایستاد و مردانه هم ایستاد.ایران آنقدر بزرگ و با شکوه است که اگر هر کس هم رییس اش شود و دروغ بگوید و با ناجوانمردی و فریب و خدعه رفتار کند باز هم این سرزمین پر از غزلیات حافظ وگلستان سرسبز سعدی و مثنوی مولانا و سلامان و ابسال جامی و ترانه های خیام و فیه مافیه و منطق الطیر عطار باقی می ماند و ما شعر عشق به سرزمین مادری را زمزمه خواهیم کرد و به یاد می آوریم که محتسب در زمانه ی حافظ چه کرد و زاهد ریایی چه گفت و با حکیم فردوسی چه برخوردی شد و عطار چگونه کشته شد و با منصور حلاج چه کردند و عین القضات را چگونه پرپر کردند و در عهد مشروطه چه خونها که ریخته نشد و ستارخان و باقرخان را چگونه در باغ طوطی دفن کردند و مصدق را چه کسی به احمدآباد فرستاد و پزشک احمدی که بود...وما نگرانی مان فراتر از گونی های سیب زمینی ، سیب زمینی شدن خودمان  باید باشد.

   به یاد بیاوریم نهضتی در سبزوار بپا شد به نام سربداران. آنها بر سر دار رفتند و قرنها بعد محمد علی نجفی قصه ی انها را ترسیم کرد و به یاد بیاوریم آن هنگام که چنگیزخان مغول نیشابور را با خاک یکسان کرد و حتی دستور داد گربه ها و سگ ها هم باید کشته شوند ، قرنها بعد قصه ی خونخوارگی قوم مغول را می شنویم و لعنتشان می کنیم ...خونی که به ناحق ریخته شود انگاری تا ابد و تا جهان جهان است در کوچه کوچه ی شهر روان است و اینگونه است ظلم و ستم و دروغ و زهد ریایی...

   آرام باشیم.همه ی ما قصه ی روزهای دگریم.قرنها بعد حکایت ما خوانده خواهد شد.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:5 | لینک 

    مرده ها به چه کسی رای خواهند داد؟ زمین آینه ی آسمان است. روح خواجه نصیر الدین طوسی در آسمان ، انتخابات را رصد می کند یا نه؟ رصد خانه ی مراغه در آسمان ، عشق را ردیابی می کند یا نه؟  اینکه چگونه خلیفه ی بغداد را باید کشت در آینه ی ستارگان دیده می شود یا نه ؟ شمشیر مهم تر است و یا عشق ؟ قلب زیباتر است و یا رنگ ؟ مراغه برای پایتختی بهتر است و یا داشتن زعفران خراسان ؟ تمام مرده های من امروز در آسمان چکار می کنند ؟ دعا می خوانند ؟و یا قرآن می خوانند ؟ و به روز رستاخیز فکر می کنند ؟ و یا به سینمای زمین نگاه می کنند؟ و به عمر رفته و به کودکی از دست داده و به کشف الا سرار خوانده نشده و گریه های نکرده بر حسنک وزیر و به دماوند نرفته فکر می کنند؟  زمین امروز گرم است و مرده ها گرمشان شده است و ارواح در آسمان مرزشان گم شده است و عشق شان ناپیدا و طبقات پس از طبقات و در هر طبقه چای و سکنجبین و کاهو نیست و در هیچ طبقه ای منم منم منم نیست و اسپیلبرگ اگر روزی از همین روزها بمیرد به خاک سرد نگاه می کند گویی که از ازل هیچ نبوده است و در شبی همه چیز فنا خواهد شد و نه از پوستری خبر می دهد کسی و نه از بی عدالتی کسی چیزی به یادش خواهد آمد و نه از ستادهای چند طبقه ی کاندیداها و نه از تاریخ حمله ی مغول و چنگیز خان و هر چه هست بی کسی است و در خود پیچیدن و حسرت و دریغ هایی برای کارهای کرده و حرفهای زده شده و حرکت ممتد پای ها و  روز موعود هر کس شکلات های خورده اش را می بیند و آدامس های جویده شده در دهان اش که سر به میلیون ها می زند و حرف های خوب محبوس شده در گلویش و عشق های بدون افلاطون و پیاده روی های سرشار از کافی شاپ و هدفون های پر از کامران و هومن و سرزمین بی سمرقند و جهان بدون گریستن های حافظ و سعدی های به سفر نرفته و رودکی های نابینا و عرق های مانده بر پشت شتر پیامبر ...شعر شاملو قرار است پناهمان باشد ؟ و با شعر فروغ می توان وقتی مرد پشتش سنگر گرفت ؟ من می ترسم که مرده ها دغدغه هایشان این نباشد که کره ی خاکی رییس جمهورش کیست و نگرانی شان مملکت خودشان و شخص خودشان باشد. دیروز فکر می کردم  من که اسمم رضا مهدوی هزاوه است رییس جمهور آسمانم  چه کسی است ؟ چه کسی به من فرمان می دهد و چه کسی من را به زندان می اندازد و چه کسی مسوول گردشگری من است و چه کسی دادگاه من است ؟ رای من به کدام پیامبر است ؟ نگرانی بیهوده است. ما به جایی خواهیم رفت که شاعر شعر" ای بخارا شاد باش و دیر زی "رفته است و همانجا که ابوالفضل بیهقی و آن زاده ی دهکده ی باژ، حکیم ابوالقاسم فردوسی و ابن عربی و خداوندگار مولانای عزیز و حسام الدین چلبی و شمس تبریزی و خواجه محمد حافظ شیرازی و جامی سراینده ی سلامان و ابسال و عطار نیشابوری گوینده ی شیخ صنعان رفته است . رییس جمهور های مرده بیشتر از رییس جمهور های زنده است . آدم های بد مرده بیشتر از آدمهای بد زنده است . آدم های خوب مرده بیشتر از آدم های خوب زنده است. عشق در حال کپک زدن است. نان بیات است. خنده صلاح نیست. بازی ، هوای خوزستان است. دست دادن  ، اردبیل سرد است. دیدار ،  گردنه ی پیچ در پیچ حیران است.مهر تنها نام ماه اول پاییز است. از خورشید تنها گرمایش باقی مانده است . خورشید دیگر "خانم" نیست.  انار دیگر یادآور" بابا " نیست. صفحات روزنامه ها یا چپ و یا راست است. سماع گم شده است. قونیه آدامس میهمانی های مجلل است. کن نام یک جشنواره ی سینمایی  فرانسوی است. دنیا مثل ماجرای رکسانا صابری امریکایی  است .یک روز هیاهوست بر سر زندان رفتنش و روزی دیگر هیاهوست برای آزاد شدنش و روزی که بمیرد کسی به یادش نمی آید آن هیاهوها و جنجال ها و آرام آرام بدن رکسانا به خاک می رود و به خواب می رود و حقیقت که زنده است لبخند می زند به آن هیاهوهای بر باد رفته و چیزی که بر دست مانده است مشتی اظهار نظر است و مشتی گفته ها و خنده ها و اندکی موریانه بر  روی بدن و پرچم رها شده بر جنگل افلاطون و سقراط و هگل .... راه حقیقت از کدام سوست ؟ و پشت هر ستاد انتخابات به جای بهشت دیش است و نوش های به یاد ماندنی همراه با نیش است و خواجه عبدالله انصاری برگ درخت  گیلاس  خویش است و پایتخت بچه های جنوب شهر اتیوپی است و عطر مانده در تن کوچه ها یاس است و مسجد محقر پیامبر و گنبد امام علی و علامه محمد تقی جعفری و جاده ی ابریشم و پریشان گویی و وحدت وجود مولوی و قبر پروفسور پوپ در اصفهان است و شال های سیاه و سفید و شال های سبز و پرواز کایت ها بر فراز تهران بدون دریا و کویر خالی از دکتر شریعتی جلوی چشمانم است و به یاد می آورم کسی گفت و می گوید" فاطمه فاطمه "است و کسی می گوید" مولانا مارکسیست است "و کسی می گوید" من ضد اسطوره ام "و مرده ها دیگر چیزی نمی گویند و باید بنشینند در گوشه ای از آسمان و به گذشته ی خود نگاه کنند و هی غبطه بخورند و بر گنبد حرم امام رضا دست بکشند و حرفها ی خود را به یاد بیاورند و از آسمان ببینند که بالاخره کسی رییس جمهور زمین شده است و هنوز مملکت وجودی خودش بی رییس است. از هیاهوی زمین می ترسم .

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 21:21 | لینک