یادداشت های رضا مهدوي هزاوه

 



برای برادرم ، مجید

  مجله ی "اندیشه پویا " شماره ی هفدهم ، را می خوانم. بخش مربوط به نظرخواهی از روشنفکران معاصر درباره ی اینکه "اگر تا شش ماه دیگر زنده بمانید چه می کنید " را ورق می زنم.

  آیدین آغداشلو از خاطره اش با دوستش ، ابراهیم تربتی ، می گوید که تنها زندگی می کرد و آغداشلو به او می گفته یک روز در تنهایی می میری و جنازه ات می ماند کف آپارتمان. تا اینکه روزگار طوری می چرخد که ابراهیم تربتی به لس آنجلس می رود و یک شب در مغازه ی فرش فروشی اش با شلیک تیرِ یک سارق کشته می شود. و حالا روزگار برعکس شده است. زن و بچه ی آیدین آغداشلو به خارج رفته اند و خود آغداشلو به تنهایی در تهران زندگی می کند.

  مدیا کاشیگر هم نوشته است "مرگ مؤدب‌ است ، خودش می آید." آغداشلو از فیلم "راه های افتخار" اثر استنلی کوبریک مثال آورده است که" سه سرباز محکوم به اعدام در اتاقکی منتظر طلوع آفتاب اند تا تیرباران شوند که یکی شان مریض است و درست نمی فهمد چه اتفاقی قرار است بیفتد و دیگری یکسره گریه می کند و می لرزد و سومی خونسرد و آرام ، برآمدن آفتاب و غروب عمرش را از پشت پنجره نظاره می کند."

  مصطفی ملکیان هم در بخش پایانی یادداشت اش آورده است : برای مقابله با هراس از مرگ ، راه های بیشماری پیشنهاد شده است. یکی از راه ها نظریه ی " رولو مِی " است. رولو مِی که پدر روان درمانگری اگزیستانسیال محسوب می شود پیشنهاد می کند که برای فرشته ی مرگ ، یک "سرزمین سوخته "جا بگذارید. یعنی هیچ لذتی نمانده باشد که در طول زندگی از آن بهره نگرفته باشید. و هیچ آرزوی برنیامده ای برای خود باقی نگذاشته باشید. تا حسرت هیچ چیزی را نخورید. تا وقتی مرگ بیاید با یک سرزمین سوخته مواجه بشود.

  محمد صالح علاء هم نوشته است " آشنایی ام با مرگ دراز است ، که دانسته ام ، مرگ آخرین دارایی من در این دنیاست....مطبوع ترین داروی همه ی ناخوشی ها و حامی ای قدرتمند که قادر است انتقام مرا از زندگی بگیرد. فقط اوست که دشمنان را تحقیر می کند. "
مدیا کاشیگر به نقل از اپیکوروس نوشته است " تا وقتی هستیم ، مرگ نیست و وقتی مرگ باشد ، این ماییم که نیستیم ."

  تخیل می کنم که قرار است بمیرم. و برای فرشته ی مرگ ، "سرزمین سوخته" ای ، جا بگذارم. لیست آرزوهایم را ردیف می کنم :
سفر کنم. اروپا و افریقا را ببینم. به کوبا بروم و از فیدل کاسترو سیگار برگ بگیرم. به دوران کودکی برگردم و زنگ در خانه ی رییس جمهورها را بزنم و فرار کنم. کیهان کلهر بشوم. علیرضا قربانی بشوم. اصلا خود کمانچه بشوم. حنجره ام شبیه محمد رضا شجریان بشود. غار حرا را ببینم. آب های غار علی صدر را مشت مشت به زاینده رود بریزم. اصفهان را در یک کیف بگذارم و با خودم به اراک ببرم. دارویی کشف کنم که حسادت و نفرت و برگه های طلاق و برگه های احضاریه ی دادگاه ها را از بین ببرد. جلوی دادگاه ها به جای عریضه نویس ها ، گل شمعدانی بکارم. به آدمها بگویم عشق ، مسوولیت می آورد. ما هر که را دوست داریم مسوولش هم هستیم. به مسکو بروم و درشکه چی داستان "اندوه "چخوف ، یوآن ، را ببینم و مرگ عزیزش را تسلیت بگویم.

  دیگر بس است. به خیال خودم ، سرزمینم کامل سوخته شد. حالا فرشته ی مرگ به سراغم آمده است و قاه قاه به من می خندد.

  به دور و برم نگاه می کنم. متوجه می شوم چندان هم سرزمینم سوخته نیست. هنوز آدم هایی هستند که دوست شان دارم اما مجال گفتنش را پیدا نکرده ام. هنوز خیلی ها هستند که دوست دارم شبیه شان بشوم. هنوز خیلی چیزهاست که ندیده ام.

***
  شب است و بچه هایم در اتاق خوابیده اند. مینو کوچکتر از کیمیاست. سر شب با مینو کُشتی گرفتم. همیشه من می بازم. همیشه مینو می بَرد. همیشه مینو می گوید "بابا تو الکی می بازی." به او می گویم "نه ! خیلی هم الکی نیست. "

  مینو وقتی بزرگ شد خودش می فهمد که گاهی باید آدم ببازد. مثل خیلی ها که زندگی شان را الکی الکی باختند. اصلا باختن هم نوعی مردانگی می خواهد. راه و رسم باختن را خوب بلدم، از بس باخته ام . باید بخندم. باید به روی خودم نیاورم. باید تکه ی اول بوف کور را بارها بخوانم. باید همچنان طبق عادت ، به دانشجویانم در کلاس بگویم "شب بخیر." نباید راز "شب بخیر" را به کسی بگویم. باید به دانشجویانم بگویم چندان هم نظر "رولو مِی" را جدی نگیرید. باید بگویم هر کسی مثل سه سرباز فیلم راه های افتخار سه وضعیت مختلف دارد. یا مریض است یا می هراسد از مرگ و یا آرامش دارد. در هر صورت سرزمین سوخته ای در کار نیست. باید به برادرم بگویم به شانه هایم تکیه کند و یک دل سیر گریه کند و یا برعکس ، من به شانه هایش تکیه کنم. باید به او بگویم دخترت آیرا روزی بزرگ می شود و دوران تلخی تمام می شود. باید به او بگویم طلاق ،واژه ای است که آیرا ، زودتر از هم سن و سالانش یاد گرفته است. باید مدام بیتی از حافظ بخوانم :

                                       "سحرم دولت بیدار به بالین آمد

                                      گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد"

  ابراهیم تربتی حالا مُرده است. آیدین آغداشلو حالا تنهاست. محمد صالح علاء چنان خوب نوشته است که آدم دوست دارد بمیرد تا بهترین انتقام را از دشمنانش بگیرد.

  و من انگار، آمیزه ای از هر سه سرباز ِ فیلم راه های افتخار هستم. هم مریضم کرده اند. بماند که چه کسانی. و گفتنش بماند تا به وقت دیگر . و هم هراس دارم از مواجه شدن یکباره با " نبودن " و هم آرامشِ دیدار مادر فوت شده ام دارم. به خودم می گویم بی شک درجهانی که عده ی بیشتری در آن ساکن هستند ، کمتر تنها هستم. مرگ انگار مؤدب‌ تر از زندگی است .

 

چاپ شده در مجله  "اندیشه پویا". شماره 18

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 17:20 | لینک 

 
 
برای آیرا کوچولو
 

بچه هایم را به شمال برده ام. شمال ، قدم زدن های متوالیِ مرحوم بابک بیات است در عزای فرزندش.

شب دوم اقامت مان در خزر آباد ساری دلم باران خواست و فردا صبح آسمان سیاه شد و باران بارید. مینو و کیمیا و آیرا ، دختر برادرم مجید ، بازی می کردند. مجید به جایی دور نگاه می کرد. روی بالکن ویلا نشسته بودیم. آن روز به ساری رفتیم . آیرا به پدرش گفت تفنگ برایش بخرد.

از شمال به تهران آمدیم. شب به پارک ارم رفتیم. مینو دلش می خواست به تونل وحشت برود. گفت "بابا تو هم بیا." با بچه هایم به تونل وحشت رفتیم. مینو دستان مرا محکم گرفته بود. جیغ می کشید. تونل پر بود از اسکلت و نور افشانی های تند و تیز.

بچه ها را به سینما چهار بُعدی بردم. مینو دستانم را محکم گرفته بود. جیغ می کشید. جلوی ما آقای چهارشانه ای تنها نشسته بود. عینک را به چشم زد و بدون هیچ هیجانی فقط نگاه می کرد. نیم رخ او را نگاه کردم. غمگین بود. آدم های غمگین را خوب می شناسم.

روی سکویی نشستم و به مردم نگاه کردم. به این فکر می کردم که چرا در شهربازی ها تونل وحشت هست ؟ لابد بچه ها نیاز دارند که جیغ بکشند. بچه ها نیاز دارند که دستان پدرشان را محکم بگیرند ؛ هم بترسند و هم به تکیه گاهشان پناه ببرند.

در راه برگشت از شمال ؛ جاده ی فیروزکوه ؛ به بلندی های "گدوک " رسیدیم. آنجا توقف کردیم تا آش دوغ بخوریم. هوا سرد بود. آیرا دختر برادرم می گفت "اسم من دیگه از این به بعد شادی است. " شادی چه اسم غمگینی است برای آیرا کوچولو. آیرایی که باید تجربه ی سخت و بزرگی را بر دوش بگیرد. از این به بعد باید فقط آخر هفته ها پدر را ببیند .

گدوک سرد بود. تهران که رسیدیم به آیرا می گفتیم "شادی ! پس آیرا کجاست ؟"
جواب می شنیدیم که "آیرا همون بالا روی کوه موند. "
به او می گفتیم " نمی ترسه ؟ "
گفت" نه اون تفنگ داره."
حالا فهمیدم چرا آیرا در ساری به پدرش گفته بود تفنگ بخرد. تفنگ بخرد برای کشتن ؟ برای کسانی که فقط خودشان را مد نظر دارند؟

در پارک ارم ، مینو گفت "دلم میخواهد با آیرا به استخر توپ بروم. " حس عجیبی پیدا کردم. حس اینکه مینو هنوز کوچولوست. هنوز شاد است به غرق شدن در استخر توپ. هنوز خیلی چیزها را ندیده. هنوز خیلی نامرادی ها را ندیده. هنوز جیغ می کشد و هنوز دستان پدرش را که محکم می گیرد خیالش راحت است که تکیه گاه دارد .

به بالای گدوک که می رسم هزاران ماشین عازم شمال را می بینم ، می فهمم شمال فقط "خاطرات شمال " نیست. همه ی ماشین ها بوی ماهی دودی نمی دهند. همه ی ماشین ها بوی نسکافه های هتل بندر انزلی نمی دهند. گاهی یک ماشین " سکوت " دارد و سکوتش را به شمال می برد و" بارِ هستی" را "سنگین" با خود برمی گرداند. جیغ در ارم شادی است و در دادگاه معنای دیگری دارد. گریه ی بچه های سوار بر ترن ارم ، با گریه ی بچه ای که بغل دستش در ماشین به جای مادر ، سکوت است معنای دیگری دارد.

کیمیا لب ساحل فقط قدم می زد و با هندزفری موسیقی گوش می کرد. به دورترها می رفت و به دریا خیره می شد. پارسال و سالهای قبل ، کیمیا خیلی ذوق شنا داشت و حالا نه. بزرگ شده است ؟ من چقدر از بزرگ شدن می ترسم. کسی که جیغ نکشد لابد بزرگ شده است. کیمیا حالا خیلی چیزها را می فهمد.

آن مردی که روی صندلی جلویی سینما چهار بُعدی نشسته بود برای چه به سینما آمده بود؟ چرا به تنهایی آمده بود ؟ دلش برای جیغ های کودکی اش تنگ شده بود ؟

مینو وقتی از تهران به اصفهان برمی گشتیم مدام می گفت "بابا سفر بعدی مان کجا باشه ؟" گفتم "ماسوله." بعد با تبلت اش ماسوله را پیدا کرد و با خیالِ دیدن ماسوله به خواب رفت. مینو قبل از خواب گفت "وقتی بزرگ شد ازدواج نمی کند و فقط به سفر می رود."

وقتی بچه ها خواب بودند فرصت خوبی بود برای دیدن غروبِ گرم آزاد راه امیرکبیر. آیرا در گدوک است و از سرما می لرزد . کیمیا در ساحل خزر آباد ، موسیقی گوش می دهد و راه می رود. مینو در خیال ، روی بام های ماسوله می دود. بابک بیات در شمال هی راه می رود. ومن در گرمای امیرکبیر، انگار تب کرده ام . شاید در حمام فین هستم . شاید صمیمی ترین همدمم ، غروب یک بزرگراهِ تنهاست و ما چقدر در ماشین مان "سکوت" داشتیم...

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:27 | لینک 

 

شبی که فقط مختصری شب بود؛ در خانه «محمد صالح‌علاء» میهمان بودم. آقای صالح‌علاء ترانه جدیدشان را برایم خواند:

«در جاده هراز/ رودی پر از خروش/ دشتی پر از علف
هر مرکبی سوار/ گم کرده راه خویش/ تنها و بی‌هدف
دیدم کنار راه/ جایی نوشته بود/ تهران از این طرف
یادت بهانه شد/ کم‌کم ترانه شد/ تهران از این طرف
دیدم پرنده‌ای‌/ نوک می‌زند به برف/ با کوه گفت‌وگو/ با قله‌ها به حرف
پر زد پرک‌پرک/ با بال‌های سرد/ از شمشک و دیزین/ تا دره‌ی اوین
یادت بهانه شد‌/ کم‌کم ترانه شد/ تهران از این طرف
هر ساله نوبهار/ در عالم خیال/ رفتم سر قرار
پایین لاله‌زار/ میدان مولوی‌/ بالاتر از بهار
یادت بهانه شد/ کم‌کم ترانه شد/ تهران از این طرف»

از او پرسیدم کی و در چه حالی این ترانه را نوشتی؟ گفت یک‌بار که از شمال به تهران می‌آمدم، عبارت «تهران از این طرف» را در جاده دیدم و یک‌باره ترانه الهام شد.

***

در شبی که خیلی شب بود، در هتل استادسرای دانشگاه آزاد اسلامی اراک نشسته‌ام. به ترانه فکر می‌کنم. تهران فقط عبارت تهران نیست. هر جایی که تو را به خلق ِشعر و عشق بکشاند تهران است. از پنجره اتاق هتل، به زمین چمن فوتبال نگاه می‌کنم. تنها هستم. به دیوارهای روشن نگاه می‌کنم. میز چوبی در اتاق می‌خواهد حرف بزند اما بغض کرده است. دو جفت دمپایی از بس خسته‌اند روی زمین خوابیده‌اند. رخت‌آویز به من خیره شده است. از پنجره باز، باد خنکی به صورتم می‌خورد. به کارگری فکر می‌کنم که این پنجره را سال‌ها پیش نصب کرده است. به کارگاه نجاری فکر می‌کنم که دیرزمانی، کارگرانش همین میز چوبی را مهیا کرده‌اند و لابد بعدش نشسته‌اند و استکان چای داغی خورده‌اند.

حالا احساس می‌کنم همه اشیاء شعرند. همه اشیاء و نوشته‌های روی در و دیوار شعرند. حالا با یاد کارگرانی می‌خوابم که میز می‌ساختند؛ عرق می‌ریختند و غروب‌ها به نانوایی می‌رفتند. با نانی و میوه‌ای در دست، به خانه می‌رفتند تا لبخندی از زنان‌شان ببینند. همان لبخند، تمام خستگی‌ها را تمام می‌کرد. حالا لابد کارگران پیر شده‌اند.
عرب‌ها معتقد بودند منبع شعر اجنه هستند. به نظرم منبع شعر اشیا هستند. میزها و صندلی‌ها و زمین چمن‌ها و دمپایی‌ها و دیوارها و شب‌ها و هتل‌ها کم‌کم ترانه می‌شوند، اگر لبخند گم بشود میزها و زمین چمن‌ها و صندلی‌ها در یک دم غایب می‌شوند. اشیاء و آدم بی‌عشق به راحتی گم می‌شوند که اگر گم بشوند با هزار آگهی پیدا نمی‌شوند.
آقای محمد صالح‌علاء! تهران از کدام طرف است؟ هرکسی، تهرانَش به یک طرف است...

چاپ شده در روزنامه ی فرهیختگان :

http://farheekhtegan.ir/fa/news/15024

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 12:26 | لینک 

 

مردی بود که در یک اتوبان رانندگی می کرد. ترانه ی " خسته " ی "مازیار" را گوش می کرد. مرد سرعتش را به صد و پنجاه رساند. اتوبان در کنار ریودوژانیرو بود. برزیلی ها خسته بودند. مرد به بالای سرش نگاه کرد. به جای اسپانیای آبی ، کتابی باز شده دید. مرد در اصفهان بود. ترانه ی "خسته" را مثل شیر سفید نوشید. گاوهای سوئیس خسته بودند.

"من کی ام ؟ یه خسته ام ، خسته ای شکسته ام " مازیار در اتاقک ماشین گریه می کرد. مرد به شدت ماشینش را به پایه ی سیمانی اتوبان کوبید. یک اسکانیا حواسش پرت شد. به دور خود چرخ می زد. می رقصید ؟ اسکانیا زن بود. در شکم اسکانیا چهل مرد و زن هم می رقصیدند.

مرد به یاد می آورد :

"ناهار کوبیده داشتیم. ظهر جمعه بود. مازیار می خواند. چلوکباب ها خورده شد. دختر عموها بازی می کردند. پسر بچه ها در حیاط آب پاشی می کردند. باغچه ، آب و دامن و مانده ی کباب و نوای " گل گندم" مازیار را می خورد. دختر بچه ای دامن گندم رنگش را به من نشان داد. "

مرد به بالای آسمان پرت شد. مرد مُرد. مرد ورایِ اسپانیا را دید. مرد به درون کتاب بالای سر خود رفت. نشست پیش سطری از آندره ژید. نشست پیش کلمه ای از نهج البلاغه. مرد به تمام دامن های گندم رنگ دنیا نگاه کرد.

مرد به بالا رفت. اسکانیا با اسپانیا هم بازی شده بودند. "ماهیگیرِ" مازیار خسته بود. مرد با روح مازیار در آسمان گپ می زد. به هم می گفتند :

ما شهید ِ خوبی بودیم؛ اما هیچ خیابانی به اسم ما نشد. ما مدام کافه نشین بودیم ؛ اما هیچ فنجانی برای ما داغ نبود. شغل ما چاپ ِ کارت ِ عروسی بود ؛ اما ارغوانِ ما کنارمان نبود و همیشه " آنجا " بود. ما همیشه در سوئیس بودیم اما گاوهای سوئیس را به سینما راه نمی دادند. می دانیم برزیل از بس زرد بود ، بستنی با طعم ِ طلا شده بود صورتش. خنجر خوردیم از بس اسکانیا دیده بودیم که رقص خنجرِ ترکمن ها را بلد بود. عادت کرده بودیم که سهم ما رقصندگی ِ اتوبوس های مان و پنهانی بودن بوس های مان است.

دامن ِ گندم ، خیس بود. نه از باران ِخزر آباد ساری ، که از محو شدن تدریجی خاطرات ِ خزر آباد ساری . مرد گرسنه بود. نه از طول کشیدن ِ روز ِ ماه ِ رمضان ؛ که از اینکه به یاد می آورد چگونه کباب ها با دامن ها و با انگشترهایی با نشان ِعشق و صبح ِنوروزهایی با مُهر ظهر جمعه ، خورده شدند.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 12:23 | لینک 

 

      مرد زمردین لباس‌هایش را از روی چوب‌رختی برداشت. سال‌ها تلاش کرده بود «غول» بشود. تایتانیک دم در خانه‌اش ایستاده بود. کلادیوس‌ها دشنه داشتند. همه‌جا زمین چمن بود. همه‌جا توپِ گرد بود. همه جا دود قلیان بود. همه‌جا اشک ِ بچه‌های طلاق بود. همه می‌جنگیدند که مثل مرد زمردین بشوند. همه می‌خواستند فروغ بشوند. همه آرزو می‌کردند «مِسی» بشوند.

مرد زمردین می‌خواست به مسجدسلیمان برود. آنجا که نفت بود. آنجا که رفیق بود. نفت و رفیق که باشد اسباب طرب مهیاست. مرد سوار تایتانیک شد. سهم او قسمت درجه یک کشتی بود. نامزدش روی فرش قرمز قدم گذاشت. هملت در قسمت درجه دو بود. نقاش بود و منتظر «غول» شدن بود. منتظر ارتقا بود. تمام رنج‌ها از آرزوی ارتقا نبود؟

به مرد گفتم: دیشب خواب یک مُرده دیدم که به روزگارِ برزیل و غول‌های فوتبال و سینما می‌خندید.
مُرده در خواب گفت: وقتی به سرزمین ِ مرگ بیایی از «غول» خبری نیست. مُرده گفت: همه در زمین ِ چرک می‌جنگند که غول فلسفه، سینما و فوتبال بشوند.
مُرده گفت: دکتر شریعتی تنها سرگرمی‌اش در آن دنیا گوش دادن به بنان است و محمدعلی جمالزاده تنها دل‌خوشی‌اش خوابیدن عصرگاهی روی صندلی چوبی خود است و گابریل گارسیا مارکز مدام از همه معذرت می‌خواهد که در دنیا «غول» بوده است.
مُرده گفت: فروغ هر شب می‌گوید خانه‌ چندان هم سیاه نبود. به ما گفته بودند شرط غول شدن، ندیدن سپیدی‌هاست.
مُرده گفت: همه غول‌های بزرگ دنیا هر شب از بلندای آسمان روی لبه آن جهان خم می‌شوند. به زمین ِ گرد نگاه می‌کنند و با حسرت به مردمانِ ساده در خیابان‌های کوچکِ لاهیجان و پاریس نگاه می‌کنند. به آنها که غول نیستند ولی هر شب خوابی راحت دارند. به آنان که هر شب «عماد رام» گوش می‌کنند. به آنها که سوار تایتانیک نشده‌اند. به آنها که اینستاگرام ندارند. به آنها که نشستن روی صندلی چوبی حقیری در بقالی‌های برازجان را به غول شدن ترجیح می‌دهند. به آنها که هر شب وقتی به خانه می‌آیند زن‌های‌شان بلند به آنها می‌گویند خسته نباشی مردِ من.

مرد زمردین به حرف‌هایم گوش داد، اما نفهمید. سوار تایتانیک شد. ربودن‌ها همیشه در تایتانیک‌های درجه‌بندی شده اتفاق می‌افتد. از آن بالا غول‌های سابق همگی لب‌های‌شان را غنچه کردند و مثل اینکه شمعی را فوت کنند، کوه‌های یخی را به طرف تایتانیک فرستادند. تایتانیک به کوه‌ها اصابت کرد. همه مُردند. مرد، زنش را از دست داد. هملت از دست رفت. تایتانیک له و لورده شد. مرد زمردین به غول‌های سابق پیوست و خودش همبازی مارکز شد.
و حالا مرد زمردین هر شب روی لبه جهان می‌نشیند و حسرت‌زده به کودکان نشسته روی خاک ِ کوچه‌های بندر انزلی نگاه می‌کند. هندزفری در گوش‌هایش گذاشته است و هوای گریه همایون شجریان را گوش می‌دهد.
مُرده می‌گفت همه در کار ِ تجسم هستند. تجسم غول شدن. تجسم هیچکاک شدن. تجسم مارادونا شدن. و آه و صد آه که کاش به جای تجسم، عاشق می‌شدند...

مُرده، شعر حافظ را بلند می‌خواند و می‌رقصید:
«عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی»

چاپ شده در روزنامه ی " فرهیختگان "


http://farheekhtegan.ir/fa/news/13519



نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 12:21 | لینک 

                                                                

   در سالهای دهه ی شصت  فیلمی از تلویزیون پخش شد به نام " عروج " . فیلم در مورد دو پارتیزان روس بود که توسط  آلمانی ها دستگیر می شوند. آلمانی ها به هر دو پیشنهاد همکاری و لو دادن رفقا را می دهند . جایزه ی این لو دادن ، زنده  ماندن است. یکی از پارتیزان ها پیشنهاد را می پذیرد و یکی دیگر مرگ را انتخاب می کند. چوبه ی دار مهیا می شود. پارتیزان خائن زنده می ماند. لحظاتی بعد پشیمان می شود. به دستشویی می رود تا خود را حلق آویز کند. نمی تواند. جزای خیانت او " زنده ماندن " است. پارتیزانی که شجاعانه مرگ را می پذیرد لبخند بر لب دارد.  

   فیلم برایم تکان دهنده بود. فهمیدم کارگردان ِ فیلم ، زنی است به نام " لاریسا شپیتکو " . مجله ی فیلم عکسی از او چاپ کرده بود. هر روز هزار بار به عکس او نگاه می کردم. عاشق لاریسا شپیتکو شده بودم.

  در انجمن سینمای جوان چهار نفر بودیم که یار دبستانی بودیم.  با جعفر و عباس و رامین ، بعد از کلاس به بازار می رفتیم. از بس حرف ِ لاریسا  بود بچه ها به شوخی می گفتند باید برویم روسیه ، لاریسا را برای رضا خواستگاری کنیم !

   چند ماه ِ بعدش در مجله ی فیلم خواندم که کارگردان مورد علاقه ام فوت کرده است. بچه ها به من تسلیت می گفتند. و حالا حدود بیست و پنج سال از آن روزگاران گذشته است .

  آن روزها  حرف ِعشق  یواشکی فقط در میان حلقه ی دوستان صمیمی بود و حالا عشق ِ آشکار  لابلای صفحات مجازی مدام تکثیر می شود.

  آدمی هر چه کهن تر باشد ، راز آمیز تر است. بایزید ، کوه بخ بود. بخش اعظم آدم های بزرگ ، بعد از مرگ شان دیده خواهد شد. حالا همگی عکس خودشان و پیراهن شان و اتاق خواب شان را به در و دیوار اینترنت چسبانده اند. دیگر رازی باقی نمانده است. ما همگی انگار در اتاق همدیگر هستیم.

   ما داریم پوست می اندازیم. جنگ شده است بین کیهان کلهر و رپ. رفیق شده است طوفان  تهران با خشکیِ دریاچه ی ارومیه . ما از همه چیز لطیفه می سازیم از بس لطافت از ما دریغ شد.

    دیگر کمتر کسی کتاب و مجله می خواند. جملات کتاب ها هر روز در فیس بوک سلاخی می شوند. قصار خوانی  ، هدیه اش  ، توهم ِ اندیشمندی است.

   هم اکنون در اصفهان هستم. جعفر و رامین و عباس در تهران هستند. دم ِ صبح است. بچه ها خوابند. لابد تریلی ها در جاده ها حرکت می کنند. شاید ساز کیهان کلهر در گوشه ای افتاده است. لابد محمد رضا لطفی در گرگان سردش است و از این پهلو به آن پهلو می شود. لابد آن پارتیزان خائن در قصه ی فیلم مُرده است. پارتیزانی که به دست رفیقش به دار آویخته شد لبخند راز آمیزی بر لب داشت. راز خیلی کمیاب شده است. لاریسا شپیتکو هم برایم یک راز بود. آدم ها همه می میرند  اما مهم اینست که تو، مُرده ها را چگونه تصور می کنی ؟ زنده و جاودانه یا مفقود و گُمشده ؟  مُرده ها با تجسم زنده ها ست که می میرند.  کسانی را می شناسم که با هیچکس رفیق نیستند. این آدم ها در واقع حیات ندارند.

    دلم می خواهد گوشی را بردارم و به دوستان ِ قدیمی ام زنگ بزنم . گاهی لازم نیست حرفی رد و بدل شود. گاهی صدای نفس کشیدن رفقا  هم ، تو را به یاد خیلی چیزهای خوب می اندازد. به یاد عشق های پنهانی. به یاد اینکه بفهمی گاهی زنده ماندن به هر قیمتی دردناک است. بفهمی در شهرهای بزرگ ِ پر از برج و پیتزا و لطیفه ، به این راحتی نمی شود کوه یخ شد. این دوران ، دوران ِ عیان کردن است. بفهمی این جهان ، جهان ِ اسطوره دیگر نیست.

   و احمدرضا احمدی  شعر نیما را می خواند :

 "درشب ِسرد ِزمستانی
  کوره‌ی ِ خورشيد هم ، چون کوره‌ی ِ گرم ِ چراغ ِ من نمی‌سوزد ."    

 

چاپ شده در روزنامه ی " فرهیختگان " :

http://farheekhtegan.ir/fa/news/12428

                                                

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:30 | لینک 

 

    هملت ِآرش دادگر را در خانه ی هنرمندان دیدم. چشم های پولونیوس غریب بود. صدای افیلیا چنگی بود که بر دل می زد. گورکن به ما نشان می داد که جهان را از دریچه ی مرگ نگاه کنیم.

  کلادیوس پر صلابت بود. پایان ِ صلابت ، گورِ نرم است. پولونیوس روزنامه ها را پاره می کند.  روزنامه ی "مسیر اصلاحات"  کوچک می شود. تا به جایی که چون سوزنی در دست می شود و سوزن گاهی گم می شود. گاهی هم به دست فرو می رود  و زخمی می کند.

   هملت ِ آرش دادگر ، تهران را زخمی می کند. قبل از طوفان ِ تهران ، تهران را طوفانی می کند. زیر پوست تهران چند طوفان زندگی می کند. افیلیاها در میدان ونک ، آواز می خوانند. پولونیوس ها در برج ها بالانشینی را تجربه می کنند. مسعود کیمیایی وقتی حرف از غسلِ فروغ می زند  معنایی جدا از واقعیت دارد. همه می خواهند زیرِ پوست ِشب را باز کنند. باز کردن ِ زخم رنج دارد. همه چیز دو واقعیت دارد. واقعیتی که همه دوستش دارند و واقعیتی تلخ که محبوب نیست.

   همه ی اعداد واقعی اند.  مهم ترتیب اعداد است و نه خود اعداد.مسعود کیمیایی فقط ترتیب اعداد را به هم زده است. آرش دادگر هم به جای اینکه بنویسد یک ، دو ، سه و چهار ؛ گفته است چهار ، دو ، سه و یک. پولونیوس روزی می میرد. و این مرگ چندان جای دل خوشی  ندارد. مرگ ِ مسیر اصلاحات هم چندان جای اندوه ندارد. مرگ کلادیوس مهم نیست. غم ِ افیلیا روزی به شادی مبهمی بدل می شود. آرش دادگر روزی پیرتر می شود و باز هم به سراغ هملت اش می رود.دفعه ی بعد  مسیر اصلاحات اتوبان شده است اما غم همان است که بود و هست. خسرو شهراز چشمانش با تو حرف می زند. شبنم فرشادجو چشم ما را گاه خیس می کند. هملت خلاق است. و مگر نه این است که خلاقیت همیشه خطرناک بوده است؟

   در گوشم هندزفری است و علیرضا قربانی ، ارغوانِ تنها را می خواند. چای سرد شده است. هوا گرم است و جایی برای خلاقیت نمانده است. مسیر اصلاحات کوچک شده است. روزنامه ها را به کشتارگاه می برند. گورکن ها نماد ویرانی نیستند. فقط وظیفه شان را انجام می دهند. مهران امام بخش روایت می کند چه بر سر ما خواهد رفت...

  کلادیوس می گوید چه کسی پولونیوس را کشت ؟ هملت مرثیه ی وطن مان نیست ؟  آرش دادگر چهل و شش بار هملت را می خوانَد تا ما را به گریستن وادارد. کوروش نریمانی با دن کامیلو مردم را  می خنداند. علیرضا کوشک جلالی با رابینسون و کروزو، کبوتر ِ صلح را بر بالای بام ها پرواز می دهد.

   قهوه خانه ها  تنها جایی است که هم نعنا دارد و دو سیب ؛ هم لیمو و هم چای داغ . ولی به تو اثبات می کند اگر هم نعنا را بخواهی و هم شادی ، امکانش نیست. نعنا مساویست با سرطان. لیمو مساوی است با لمس بیماری. چای همان حکایت تلخی صدای افیلیاست. ما نیاز داریم کلادیوس را از نزدیک ببینیم تا برایش خم نشویم. کلادیوس می گوید چه کسی پولونیوس را کشت ؟

    در خانه ی محمد صالح علاء نشسته ام و او می گوید تمام اتفاقات جهان از ملال است. آدم و حوا دچار ملال شدند و سیب را خوردند. هابیل و قابیل از فرط ملال با هم جنگیدند. غروب جمعه از بس ملال دارد صبح شنبه آمار جنایت بالا می رود.

    دلم می خواهد برای هملت ِ دادگر قصه ی رومئو و ژولیت بگویم تا قلب زخمی ِ آرش کمی آرام بگیرد. دلم می خواهد به "آرش " دادگر بگویم تیری که تو انداختی ، از سر تهران تا به دانمارک رفته و برگشته است. دلم می خواهد به دادگر بگویم مهم نیست که هیچ چیز، دیگر مهم نیست. اگر طوفان چنان می کند بر ما مردمان ، که دستمایه ی طنز کوچه و بازارمان می شود ، مقصر هیچ کس نیست. چنان بر ما رنج ِ بیشمار رفته است  که با کاسه ای می خواهیم رنج های مان را از وجودمان خالی کنیم. هیچ چیز انگار جدی نیست و چه پولونیوس و چه هملت هم اگر  روزی کشته شوند ، پیش پیش طنزش ساخته شده است. حالا تشییع جنازه ها هم مجازی شده اند.  دلم می خواهد "مسیر اصلاحات " کوچک نمی شد. دلم می خواهد کلادیوس اندکی خشمش را کم کند. دلم می خواهد روزی روزگاری پولونیوس لاغرتر شود. افیلیا همیشه زیبا بخواند. هملت کابوس نبیند. بودن یا نبودن مساله ی ما نباشد. عشق بیاید و راستی  اگر عشق بیاید ملال تمام می شود ؟ و یا اینکه خود ِ عشق ، کارخانه ی تولید ِ ملال است ؟

   هملت ، جنون ِخلاقیت است. هملت ِ دادگر،  تفسیر ملال است و صندلیِ خانه ی هنرمندان ، بالن می شود. به دانمارک می روی و بعد می فهمی  چقدر تمام مملکت ها تاریخ ِ پنج هزار ساله دارند !

 

چاپ شده در روزنامه ی مردم سالاری :

 http://mardomsalari.com/Template1/Article.aspx?AID=28958#192380

 

 

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:26 | لینک 

 

 اراک

از دانشگاه آزاد اراک به باغ ملی می روم.  به تریا امیری در پاساژ اسلامی می روم. همانجا که در روزگار نوجوانی ، پاتوق مان بود. آن وقت ها که چای آلبالو می خوردیم و میزها تمیز بود و هوا مثل می نابِ بنان بود. به باغ ملی برمی گردم. پیرمردها روی سکوها نشسته اند. به سر خیابان آل احمد می روم. همانجا که قدیم ها هر روز ساعت دو عصر، اتوبوس هزاوه مسافر سوار می کرد.

اصفهان 

چهار باغ حالش زیاد خوب نیست. ترانه می خوانَد. مثل رضا یزدانی صدایش خش دارد. راه می روم. بستنی میخرم.  صفویه قبایش را روی دوشش انداخته است و کنار پلیس های راهنمایی و رانندگی ایستاده است. قالیچه ها ابریشمین ؛ دل ها اما ریش ریش است.

شیراز

حافظ کنار چهارراه زند در گوشه ای نشسته است. به خاطرات ِ سربازی ام در مرکز پیاده فکر می کنم. به آن نخل ها. به آن پیاده روی در کنار دروازه قرآن. به آن روز که روز زن بود و مادرم زنده بود. به آن روز که به اداره ی پست شیراز رفتم و برای مادرم پوستری فرستادم که روی آن نوشته شده بود " تو بهترینی . "

تهران

اتاق ِ دانشجویی مان در سعادت آباد بود. روزی هزار بار از روی پل مدیریت می گذشتیم. سوپری محله مان کلاه پشمی داشت. خانه اش هزار متر بزرگ تر از اتاق ما بود. و ما هر روز با خرید یک دانه تخم مرغ ، چند سانت به خانه ی او اضافه می کردیم. هر لحظه از روی پل مدیریت ، دهها ماشین که تنها نبودند و خوش بودند می گذشت.

مشهد

نوزاد که بودم دکترها به مادرم گفته بودند این بچه زنده نمی مانَد. مادرم دلش شکسته شده بود. نذر می کند اگر خوب شوم مرا به مشهد ببرد. خوب می شوم. حالا چقدر بغض در گلو دارم که پیش ِ کسی بروم که دلش برای دل ِ شکسته ی مادرم سوخته بود.

***

رضای چند ماهه هستم. با قطار به مشهد می روم. قرار است خوب شوم. قرار است چهارده سال بعد در تریا امیری چای آلبالو بخورم. قرار است روی سکوی باغ ملی  بنشینم. سرباز بشوم و به دروازه قرآن بروم . دانشجو بشوم و یک دانه تخم مرغ بشکنم تا سوپریِ محله مان چاق تر بشود و موهایم سفید بشود تا در چهار باغی قدم بزنم که صدایش خش دارد...

 بستنی ام از روزگار قاجار روی میز مانده است و آب نمی شود. زمانه ایست که آدم زودتر از بستنی ، آب می شود و پل ، به جای  اینکه مرا به آن سو ببرد ؛ می خواهد مدیریتم کند. چای آلبالو کجاست ؟ قرار بود حالم خوب شود...

 

چاپ شده در روزنامه ی فرهیختگان :

 

http://farheekhtegan.ir/fa/news/11075

 

                                                                                               

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 13:49 | لینک 

در سال‌های نوجوانی‌ام آرزوی دیدن پیشکسوت تئاتر اراک، حجت‌الله سبزی را داشتم. آن روزها خیلی دوست داشتم هنرپیشه شوم. دفترچه جیبی کوچکی داشتم که اسامی بازیگران را در آن می‌نوشتم. یکی از اقوام، که همکار آقای سبزی در ماشین‌سازی اراک بود، گفت: «فلان روز به کارخانه بیا تا آقای سبزی را ببینی.»

فردایش به کارخانه رفتم. آقای سبزی در روابط‌عمومی کار می‌کرد. مرا به ناهار میهمان کرد. در سالن ماشین‌سازی همراه با کارگران غذا خوردیم. آقای سبزی گفت عصر به اداره فرهنگ اراک بروم. خیلی ذوق‌زده شدم. پیش خودم گفتم دیگر کار تمام است. از فردا می‌شوم هنرپیشه ی نقش اول تئاتر!

عصر به محل ملاقات رفتم. به آقای سبزی گفتم دلم می‌خواهد به دنیای تئاتر وارد شوم. البته به او گفتم قبلا در مدرسه سابقه بازی داشته‌ام. آقای سبزی یک‌باره گفت «می‌خواهم نمایشنامه‌ای درباره امیرکبیر کار کنم و تو که بچه هزاوه هستی برو به زادگاه امیرکبیر – هزاوه – و درباره کودکی‌های امیر تحقیق کن.»

فردایش به هزاوه رفتم. پدرم گفت آقایی به نام حاج‌مصطفی، ساکن هزاوه، از امیرکبیر اطلاعات زیادی دارد. پیش او رفتم. بالای سر حاج مصطفی ، روی دیوار بریده روزنامه کیهان نصب شده بود. حاج‌مصطفی گفت: «چند سال پیش از کیهان درباره امیر با من مصاحبه کرده‌اند. این هم سندش.» از من پرسید «تو از امیر چه می‌دانی؟» گفتم «هیچی!»

به اداره فرهنگ رفتم. آن روز چند نفر دیگر مثل محسن عسگری و مهدی شالی‌بیگ هم بودند. نوشته‌هایم را روی میز گذاشتم و حجت‌الله سبزی گفت: «هنر راه پر پیچ و خمی دارد.»
عجله داشتم که هنرمند بشوم. اما آقای سبزی فقط به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. می‌گفت: «پسرجان عجله نکن.» مدام در ذهنم به خود می‌گفتم پس چرا به من نمی‌گوید بیا نقش اول یک نمایش را بازی کن!

ماه‌ها گذشت. با سبزی دیگر رفیق شدم. اولین نمایشی که برای آقای سبزی بازی کردم «اسپه شینه» بود. نمایش در کتابخانه عمومی اراک اجرا می‌شد. دو سه تا کامیون خاک روی زمین کتابخانه ریختیم تا صحنه قبرستان مهیا شود. ما در میان قبرها باید مویه می‌کردیم. سال‌ها گذشت تا اینکه قرار شد نمایشی به نام «دقیانوس» را برای هلال‌احمر کار کنیم. من نقش جارچی داشتم. هر روز عصرها به هلال‌احمر در خیابان عباس‌آباد می‌رفتیم. چه شب‌ها که تا صبح به عشق تمرین تئاتر نمی‌خوابیدم. تا اینکه یک روز یکی از مسئولان هلال‌احمر آمد و حرف‌هایی به آقای سبزی زد. چند دقیقه بعد آقای سبزی رو کرد به ما و گفت: «بچه‌ها تمرینات تعطیله. همین!» گفتیم چرا. آقای سبزی گفت: «ظاهرا مسئولان هلال‌احمر نمی‌خواهند از این نمایش حمایت کنند. بچه‌ها عصبانی شدند. دو سه نفر از بچه‌ها با عصبانیت گفتند باید برویم داد و هوار کنیم. ولی آقای سبزی همه را دعوت به مدارا کرد و گفت: هنر را که نباید با داد و هوار نشان داد. او گفت: «آرام باشید. هیچ‌کس توان رو در رو شدن با یک آدم آرام را ندارد. همه مغلوبِ آدم مطمئن و آرام هستند. از این اتفاقات بخندید و بی‌حوصلگی نکنید.» آن روز هیچ‌کس از حرف‌های آقای سبزی قانع نشد. در پیاده‌روی خیابان عباس‌آباد راه رفتیم و من کتمان نمی‌کنم چند بار پنهانی گریه کردم.

چند سال بعد محسن عسگری که بازیگر بسیار خوبی بود به تهران رفت و در یکی دو نمایش بازی کرد. اما سکته کرد و در جوانی از دنیا رفت. مهدی شالی‌بیگ هم که همه تئاتری‌ها به قدرت بازیگری او واقف بودند سال‌ها پیش فوت کرد. گاهی فکر می‌کنم عدالت در این دنیا چه جایگاهی دارد؟ اگر محسن عسگری و مهدی زنده می‌ماندند شاید...

اما حالا سال‌ها از آن روزها می‌گذرد. دعوت به مدارا را حالا بعد از آن فراز و فرودها می‌فهمم. اینکه آقای سبزی انگار به درک شهودی رسیده بود که فتح قله‌های موفقیت الزاما با تلاش فردی میسر نیست. گاهی فلک و تقدیر هم حساب و کتاب‌هایی برای خودش دارد. نکته کلیدی اینجاست که آقای سبزی تمام تلاشش را برای به فرجام رساندن کار می‌کرد اما اگر به بن‌بست می‌خورد همان ته بن‌بست می‌نشست و سیگاری دود می‌کرد و چای می‌خورد و به دنیا می‌خندید. این آموزه را من از آقای سبزی یاد گرفتم. او معلم من بود و هنوز هست. مطالب تئوری را می‌شود از کتاب‌ها یاد گرفت. اما بعضی از آدم‌ها، کتاب زنده هستند. گاهی عصاره ی تجربیات‌شان را در قالب یک جمله و حتی به شکل یک لبخند یا نگاهی خیره به ما هدیه می‌دهند. کتاب‌ها اگر گم بشوند می‌شود نسخه‌ای دیگر چاپ کرد اما آدم‌ها فقط یک نسخه هستند. مبادا روزی، آدم‌ها گم بشوند... هر آدمی فقط «یکی» است. معلم نویسندگی‌ام هم مرحوم آقای "پرویز اشتری " دقیقا یک آدم متفاوت بود.

نمایش امیرکبیر هیچ‌وقت اجرا نشد اما فهمیدم برای نوشتن یک نمایشنامه ، قبل از خواندنِ «لاجوس اگری» باید «آدم‌ها» را از نزدیک دید. همیشه هزاوه را مثل یک کارت‌پستال می‌دیدم اما با شنیدن حرف‌های حاج‌مصطفی و دردهایش و رنج‌هایش ، آرام‌آرام فهمیدم زیر پوست ِ هزاوه ی سرسبز، چه تاریکی‌ها و غم‌ها و ناله‌هاست... وقتی به حاج مصطفی گفتم درباره امیر هیچ چیزی نمی‌دانم از پنجره به شاخه ی درخت خانه‌اش فقط «نگاه» کرد. همان نگاه مرا شرمنده کرد. گاهی فقط با یک «نگاه» می‌توان آموزش داد.
روزت مبارک آقای حجت‌الله سبزی!

چاپ شده در روزنامه ی " فرهیختگان "



http://farheekhtegan.ir/fa/news/10065


نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 4:15 | لینک 

 به یاد مرحوم دکتر" ابراهیم مهدوی هزاوه " که در نوروز به ملاقات ِ آسمان رفت؛

کسی که با بیهودگی جنگید.


***


  پیانو چنگ می زند به دل و بیمارستان ها کاری از دست شان بر نمی آید. جاده ی چالوس از بلعیدن ماشین ها در عید خسته شده است. در ایتالیا ، ویولن ها روی گنبد می لغزند. دماوند از ایران روزی کوچ خواهد کرد. پرتقال های شهسوار نام یک شبکه ی ماهواره ای است. عشق در پستوی شمال جا نمی گیرد. عشق در لنج جنوب می پوسد. عشق در عصر یک روز پنجشنبه ،خرمای بم می شود. عشق فقط خرما دوست دارد از بس سیاه و شیرین است و از بس هسته ی محکم دارد.


  مدام بیهودگی را می بینی و بیهودگی را رانندگی می کنی و بیهودگی را سر خیابان چهارباغ پارک می کنی و بیهودگی را به کافه ای می بری و آن وقت است که می بینی کفش هایت شرجی شده است ؛ و خوشحالی که تو روی صندلی کامپیوتری و نه آن هواپیمای مالزی و بیهودگی هر دو صندلی است. روی تمام صندلی ها بیهودگی نشسته است. در سرِ تمام بیهودگی ها یک رازِ ناتمام جا گرفته است. تمام رازها از نیاز است. تمام نیازها از بیهودگی هاست. دنیا دایره است. دکتر ابراهیم مهدوی هزاوه وقتی در ایتالیا به آسمان رفت ، هزاوه را هم با خودش برد و هزاوه الان گم شده است.


  عشق تب دارد و پزشکی در کار نیست. قوری شمال بر سر سماور نیست و تنور گرم نیست. دود سیگار به سقف می رود. فرهاد "بوی عیدی " را می خواند و استکان ها خالی است و معلم ها کبریت شده اند .قرار است بیهودگی نباشد و "بوی خوش زن" ، "آل پاچینو" را درخت صنوبر کند و چاپلین قرار است در "خیابان آرام" راه برود. درخت صنوبر به عروسی دعوت نمی شود از بس بلند قامت است و از بس ، همه ، گُل های کوتوله اند. دود به هوا می رود. عشق به قطب جنوب می رود و سرش به تکه ای یخ می خورد و نوشابه ی سیاه ، آهن را می بلعد. بازار کهنه ی اصفهان به هرات می رود و حامد کرزای را می خرد. اسکندر مقدونی در تخت جمشید می خوابد و حافظ را به کنسرت فریدون فروغی در دریا می برد. شجریان به صورتش دست می کشد و از ریش هایش چند تار ِ "همایون" بیرون می آورد. نوروز با بیهودگی و مرگ می جنگد. نصرت رحمانی، رومئو را می خورد. تئوری زده ها منتظر معجزه ی آنانی هستند که ویلون ها را به صدا در می آورند. کسی در نوروز انگار نمی میرد حتی اگر بمیرد.


  برای شادی روحش ، از پنجره ، به آسمان ِ ابراهیم نگاه کنیم.

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:51 | لینک 


برای دکتر مقامی...


  بچه بودیم و صبح اول عید به خانه ی بزرگترها می رفتیم. اسکناس ها نو بود و اراک خالی از غبار بود. ماشین کم بود. دود در آسمان نبود. کبوترهای اصغر آقا بر بالای بام از صدای ترقه ها می ترسیدند. در باغ ملی دو سینما بود و اما انگار هزار سینما ، اندوه آدمیان را نمایش می دادند. تخمه می شکستیم و اصلا نمی دانستیم چند سال بعد جنگ تمام می شود و کامیون های مواد غذایی دیگر به جبهه ها نمی رود و اتوبوس های ایران پیما علی و محمد و رامین را به جنگ نمی بَرد و در عوض آمبولانس ها شهدا را برمی گرداند.

   عیدهای ما پر بود از فستیوال برنامه های کودک. کوزت بود و ژان والژان. "زورو" قهرمان ما بود. قهرمانی که هیچوقت نمی مُرد. ماهی های قرمز اما هی می مُردند و هی ما باز هم می خریدیم. به ماهی ها فحش می دادیم و گمان می کردیم باید در تُنگ کوچکشان نان خشک بریزیم. می ریختیم و باز هم می مُردند. یکبار یک بقالی درون تنگ ریختیم و ماهی ها مُردند. یکبار باغ ملی را ریختیم و باز هم مُردند و یکبار عصای بابا بزرگ را ریختیم و باز هم مُردند و فهمیدیم در این جهان ، ماهی ها سهم شان از زندگی محدود است. فهمیدیم به زور نمی شود زنده ماند. به زور نمی شود محبوب شد. به زور نمی شود انتظار عدالت از جهان داشت.

   جهان همین است. یکی دیده می شود و یکی زود پنهان می شود. یکی فرانسه می شود و دیگری فر اجاق گاز می شود و می شود سیخ کباب و نه خود کباب. عدالت در جای دیگری است. دستمالی که با آن می خواهی اشک هایت را پاک کنی در نساجی مازندران بافته نمی شود. مازندران ، "باز بارانش " را هم گُم کرده است تا چه برسد به نساجی اش و یال و کوپالش.

   رستم در شب عید ، بی سهراب آجیل نمی خورد. رستم در شب عید سیگار می کشید و بر لبانش اندکی از سر خیابان قائم مقام اراک بود که با ولعِ ، تمام انگورهای تابستان را می خورد و سیر نمی شد. خوردن مثل خوابیدن یک مکانیزم دفاعی است.

  سودابه ی شاهنامه را بارها بر بالای بام بازار اراک دیدم ، که به تهمینه حسادت می کرد. چنگ بزن سودابه به بام خاکی بازار اراک و عید را جستجو کن. ببین عید بدون علیرضا مقامی چه حس و حالی دارد. ببین عید بدون پدر بزرگ و مادر چه حال و هوایی دارد. ببین در روز عید کبوترهای اصغر آقا دانه نمی خورند ؛ از بس این دنیا پر است از سودابه ی مغموم و از بس رستم بی سهراب دارد. مدام در این جهان قیصرباید قیصری کند و عزت الله انتظامی ، گاو مشدی حسن بشود.

  عید ما بچه ها پر بود از سینما دنیا و سینما کاپری. عید ما پر بود از کبریت بی خطر توکلی. عید ما بچه ها پر بود از همبرگرو سالاد کاهوی کثیف و بی خیالی. استکان چای بابا مدام سرد می شد و نمی فهمیدیم چرا. نمیدانستیم چرا همه به اخبار ساعت دو گوش می دهند و گاهی صدای هق هق بود و گاهی که می پرسیدیم "چرا " می گفتند" بزرگ میشید و می فهمید." سیندرلا در کفش های مان پنهان بود. اراک کاشی فیروزه ای خنک بود. ما مسجد شیخ لطف الله نداشتیم اما چراغ سبز الله روی گنبد مسجد میدان ارک داشتیم. "چ" نبود اما خود "چمران " بود. اصغر کفترباز "یا الله " می گفت وقتی به بالای بام می رفت.


  جهان همین است. منتظر عدالت نباش. منتظر دستمالی برای گریه هایت نباش. کلاه اگر بر سرت نیست هوا چندان هم سرد نیست. اراک برفی است. نرده های سبز دور باغ ملی را سالهاست که برداشته اند اما زنجیر چرخ هنوز الزامی است. بزرگترها به سفر رفته اند و خبری از اسکناس نوی تا نخورده نیست. "وی چت " برای همه یک هویت جعلی درست کرده و همه دلشان خوش است به ارسال فله ای پیامک تبریک عید. هوا آلوده است. باغ ملی سرفه می کند. لبخند علیرضا مقامی را برای روز مبادا لای جیب پالتویم می گذارم. حالا حافظ را به بالای بام سینما فرهنگ می برم و آقای بیات ، مدیر سینما ، به حافظ عیدی می دهد. عیدی اش یک نوشابه ی کانادادرای قدیمی است. عیدی اش یک اتوبوس پر از عطر هوگواست.

  روی صندلی اتوبوس ، عطر هوگو نشسته است و به پیاده روی خیابان عباس آباد می گوید " کجاست آقای مقامی ؟ کجاست آقای باغ ملی قدیمی ؟ کجاست خانم بستنی سعادت خیابان مخابرات ؟ کجاست دو فیلم با یک بلیط سینما کاپری ؟ کجاست کبوترهای اصغر آقا ؟ کجاست اسکناس های تا نخورده ؟ کجاست ورقه های بی تقلب دبستان هدایت ؟ کجاست عطر هوگوی نوجوانی ؟کجاست بوی دود عود سر خیابان مخابرات ؟ کجاست رونق حمام رضوان ؟ کجاست کتابفروشی عقلایی ؟ کجاست ابراهیم دهگان ؟ آقای محتاط ؟ آقای ذبیحی ؟ "

  به مسجد حاج آقا صابر می خواهم موضوع انشاء سفارش بدهم " عید را چگونه می گذرانی ؟" آقای مسجد بلند شو و برو کنار تخته ی سیاه بایست و بنویس عید امسال چگونه است . بنویس هوا آلوده است. بنویس آقای مقامی چند بار دور باغ ملی قدم زد ؟ بنویس آقای مقامی به آدمها احترام می گذاشت. بنویس اسکناس های نو مثل کبوترها پریدند و رفتند به آسمان. بنویس که این جهان ، جهان گم شدن هاست. هواپیماها هم حالا گم می شوند. سربازها از قدیم گم می شدند. مدادهای دبستان مان گم می شدند. مادرها یک روز در بیمارستان ولیعصر گم می شوند. جهان خیلی کوچک است اما همه چیز زود به زود گم می شود.بنویس که حضرت علی هم گفته" حکمت گمشده ی مومن است." وقتی چیزی گم می شود حتما روزی از آنِ ما بوده و حتما روزی پیدا خواهد شد. بنویس عید مبارک است. اما نمی دانم چرا کاشی های تو خیس از اشک است. بنویس همه ی چیزهای خوب در جای دیگریست.

و بنویس" مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش... "

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 5:27 | لینک 


گفتگو با روزنامه نسل فردا :


http://www.nasle-farda.ir/cms4/news.asp?id=1550559584


نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 11:30 | لینک 

 

 روزگار نوجوانی ام در کوچه های اراک ؛ آقایی را دیدم که سوار بر دوچرخه بود و اسباب بازی می فروخت. تصنیفِ غم انگیزی می خواند و صدای عجیبی داشت.


***

   سالها گذشت تا اینکه روزی در خانه ی استاد تئاترم ، حجت الله سبزی ، همان آقای تصنیف خوان را دیدم. سبزی ایشان را معرفی کرد : "داریوش سماواتی. "

  می گفت : "عاشق سینما بودم. تو محله های جنوب شهر تهران زندگی می کردیم. صدایم خوب بود. با ایرج قادری و...هم کار کردم. رفتم تو کافه های لاله زار و شدم خواننده. سیاه بازی هم بلد بودم..."

***

  خانه اش الان در محله ی فوتبال اراک است. تنها زندگی می کند. بیش از شصت سال سن دارد. اما سرحال و قبراق است. یکبار که به خانه اش رفتیم دوستش هم در خانه بود. دو تایی مشغول سیاه بازی بودند. بدون تماشاچی. ما شدیم تماشاگر نمایشِ شان. داریوش می گفت "گاهی رفیقم به خانه می آید و دو تایی سیاه بازی می کنیم؛ به یاد ایام قدیم. "

  قبل از انقلاب گاهی او را به شهرهای دیگر هم جهت اجرای برنامه دعوت می کنند. به شیراز می رود و مدتی برای جذب مشتری ، مثلا به عنوان یک میهمانِ هندی از رادیو دهلی ، در کافه ای می خوانَد. آنقدر خوب می خوانده که همه فکر می کنند او واقعا از دهلی آمده است.

  بعد از انقلاب در چند نمایش سیاه بازی -که در حمام قدیمی چهار فصل اجرا می شده – بازی می کند.

  بعد از سال 57 بیکار می شود. خانه را برای تامین معاش می فروشد تا یک کارگاه گونی بافی تاسیس کند. اوضاعش خوب می شود. تا جایی که چندین کارگر هم استخدام می کند. اما انگار تقدیر چیز دیگری رقم می زند. ورشکست می شود. مجبور می شود کارگاه را بفروشد تا حق و حقوق کارگرانش را بدهد.

***
  به اراک می آید. اتاقکی در بالای یک کوه - محله ی خیابان طالقانی – با دستان خود می سازد. اتاقکی که نه برق دارد و نه آب لوله کشی . شب که می شود جز خواب مگر چاره ای هم می ماند ؟ زنش از او جدا می شود. تنها می شود. دستفروشی می کند. در باغ ملی اراک لبو فروشی می کند. لبوها را با خواندن تصنیف های لاله زاری می فروشد . مشتری هایش زیاد است و به همین خاطر مورد حسادت سایر لبو فروش هاست.

  چند سال پیش برای یک جشن به پالایشگاه اراک دعوت شده بود. چنان اجرای خوبی داشته که همه ی مهمانان دقایقی ایستاده برای او دست می زنند. داریوش می گفت "آن شب خیلی شب خوبی بود. فردای همان شب در کوچه های اراک تی می فروختم و به خود ، با خنده می گفتم داریوش ! تو شب قبل میدونی کجا بودی و حالا کجایی ! "

***

  اجاره نشین است. هنوز کار می کند. خودش در خانه نخ می ریسد. تی های زمین شور درست می کند. می گوید تی هایش از تمام اجناس مشابه بهتر است. دوچرخه اش را بعد از ظهرها برمی دارد و تی ها را به طور عمودی در ترک بند دوچرخه جای می دهد ؛ در کوچه ها آواز می خوانَد و تی می فروشد. این اواخر خانم "مریم پیربند" فیلم مستندی از زندگی او ساخته است.

  به خانه اش که می رویم با اصرارِ ما آوازهای قدیمی می خواند. ترانه های نوشته ی خودش را هم می خواند. یکبار روی در اتاقش مقوایی چسبانده بود که روی آن نوشته بود :" این نیز بگذرد." خنده از لبانش محو نمی شود. یکبار از او درباره ی لاله زار پرسیدم. بلافاصله حرف را عوض کرد. نکته ای گفت و خندیدیم. جایی خوانده بودم که آدمهای بذله گو اتفاقا خیلی حساس و عاطفی هستند.

  پارسال چند تُن از نخ هایش را دزد برد. اما امیدش را به زندگی از دست نداده است. همیشه برق امید را درچشمانش می شود دید. البته دلخوری هایی هم دارد. دلش شکسته است ، اما نمی خواهد در زندگی ببازد. توقع چندانی ندارد. مردِ روزهای سخت است.

  یکبار یادم است اواخر تابستان به خانه اش رفته بودیم. تا دم صبح خواند و ما را به آوازهای قدیمی مهمان کرد. فردایش به تهران رفتم. در چهارراه ولیعصر به یکی از دانشجویان قدیمی ام برخوردم. می گفت دیگر تمایلی به ادامه ی این زندگی کوفتی ندارد. گفت می خواهد خودکشی کند. با او به پارک دانشجو رفتیم. با هم چای خوردیم. نمی دانستم چه باید بگویم. به یاد داریوش افتادم. از او حرف زدم. دانشجوی قدیمی ام بعد از ساعتی بلند شد و رفت...

  و حالا دلم می خواهد این بار که به خانه ی داریوش رفتم از او بخواهم ترانه ی" شمع مراد " معینیِ کرمانشاهی - که برای اولین بار داریوش رفیعی خوانده بود - را برایم بخواند:

"من شمعم شمع مرادم
خاموشی رفته ز یادم
می سوزم تا به سحرگه
از رازم کس نشد آگه
خوش و بی پروا می سوزم
که ز سر تا پا می سوزم...
اگر در آتش می سوزم تنها
خوشم که بزمی افروزم شبها
در این دنیا در این دنیا"

  هنوز تابستان تمام نشده بود و هنوز تهران بودم که همان دانشجویم -که زندگی را دوست نداشت - زنگ زد و گفت می خواهد این داریوش سماواتی را ببیند... معجزه اتفاق افتاده بود. گاهی آدمها شفا می دهند...گاهی ، حتی دیدنِ مردانِ سرد و گرم چشیده ، روزگارِ تلخ را قابلِ تحمل می کند.

***

  چاپ شده در هفته نامه ی" نامه امیر " - اراک - شماره 483

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 11:24 | لینک 



    "روزی و چه روز ! عالم افروز" بود... جشنواره ی تئاتر فجر بود. دهه ی شصت بود. روی سکوهای سیمانی تئاتر شهر با یکی از دوستان بازیگر – مهدی - نشسته بودیم. برای اجرای " اسپه شینه" به کارگردانی "حجت الله سبزی" از اراک به تهران آمده بودیم.

   و الان در زمستان 1392 روبروی تئاتر شهر به درختان پارک دانشجو نگاه می کنم. حساب می کنم که از آن روزگاران تا به امروز چند بار رفتگران ، برگ های خزان زده را سوزانده اند.

   همه جا دود است. رنگ رخ بچه های افریقایی زرد است. به یاد فیلم مصطفی رزاق کریمی ،" خاطراتی برای تمام فصول" می افتم. فیلمی که درباره ی مجروحان شیمیایی جنگ است.

  همان موقع که روی سکوهای تئاتر شهر نشسته بودیم جنگ بود. رزمنده ها سرفه می کردند ؛ از بس همه جا دود بود.

  آن سالها در تلویزیون برنامه ای به نام " جنگ هنر هفتم " پخش میشد. مجری اش علی شیدفر بود. همان وقتی که با دوستم روی سکوها حرف می زدیم ، یکباره علی شیدفر را با تصویر بردارش دیدم. آمده بودند از جشنواره ی تئاتر گزارش تهیه کنند.

  دوست روشنفکر من حرف های آرمانگرایانه می زد. از جنگ می گفت. از سرفه ها می گفت. از هنرمند متعهد می گفت.

  علی شید فر به تصویر بردارش اشاره کرد که دوربینش را درست روبروی من بکارد. به مهدی گفتم می خواهند از من مصاحبه بگیرند !

  مهدی که گرم صحبت درباره ی آرمان هایش بود گفت " اعتنایی نکن". گفت ماجرای دیروز را به یاد بیار. ماجرای دیروز این بود که در میدان توپخانه مردی را دیدیم که پشت یک اتوبوس شرکت واحد ، خودش را به لوله ی اگزوز چسبانده بود تا گرم شود.

  علی شیدفر به من نگاه می کرد. مهدی دستم را می کشید و می گفت "شأن هنرمند در گمنامی است." می گفتم حالا نمیشود یکبار این مساله را نادیده گرفت ؟!

  مهدی در آن روز در توپخانه ، شیر و کیکی برای خودش خریده بود. شیر و کیک را به آن مرد چسبیده به لوله ی اگزوز بخشید.

  این روزها تئاتر شهر پر است از جادوگران صحنه ی تئاتر. سکوها هنوز سیمانی هستند. مهدی حالا سالهاست که با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم می کند. تصویر علی شیدفر را در اینترنت دیدم. پیر شده است. در فیلم رزاق کریمی مجروحان شیمیایی حلبچه یکی یکی می میرند. بهروز غریب پور اپرای لیلی و مجنون را در تالار فردوسی روی صحنه برده است.

  و حالا غروب است. خبری از بوفه ی پارک دانشجو نیست. خبری ازمهدی نیست. روی سکوها آرمان نیست. حرف های مهدی انگار آب شده است . مجروحان سرفه می کنند. عشق لیلی و مجنون در تالار فردوسی حبس شده است.

  آن روز به مهدی اصرار می کردم بگذار تلویزیون مرا نشان بدهد ! اجازه نمی داد. دستم را می کشید. علی شید فر به ما می خندید. رفتیم به بوفه و چای خوردیم. در کوله مان مختصری از برف اراک بود و کمی شرم و حیا و کمی کرسی چوبی و کمی لیلی و کمی مجنون. ما خود مجنون بودیم که بی تالار می گفتیم:

" عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد"

و ما مجنون بودیم که روی سکوها حرف های آسمانی می زدیم و فرجام لیلی و مجنون را زمزمه می کردیم :

"بودند در این جهان به یک عهد
خفتند در آن جهان به یک مهد..."

از خود می پرسم در کافی شاپ چهارسو و قشقایی ،شیر و کیک هست ...؟

وقتی پیغام لیلی به مجنون می رسد ،نظامی می گوید:

"روزی و چه روز ! عالم افروز
روشن همه چشمی از چنان روز ..."

به گمانم هنوز در کافی شاپ چهارسو و قشقایی شیر و کیک هست...


***

چاپ شده در روزنامه ی " فرهیختگان ":


http://farheekhtegan.ir/fa/news/3017

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 22:43 | لینک 



   سال 1362 بود. کشمش و پسته در گونی ها بود. کلاه ها ، نخی بود. عکس روی دیوار مغازه های خیابان مولوی ، تختی بود. برف ، میهمان پاهای کوچک مان بود.کشمش ها از ملایر به بازار می آمدند. انارها هم از ساوه به اراک می آمدند. انارها آدم بودند. حرف می زدند.

   آن سالها، سال های "وعده" بود. روز سرد به مدرسه می رفتیم به امید چای داغ عصر . غروب به نانوایی می رفتیم به امید میهمانی شام شب یلدا.

   آجرهای مدرسه راهنمایی توحید قرمز بود. معاون مدرسه در دستانش شلاق بود. مدرسه هر روزمثل آدم برفی بود. هویج هایش ما بودیم. لب هایش اما ، ما نبودیم. بخاری های نفتی همیشه روشن بود. روز قبل از شب چله به انارها و کدو ها فکر می کردیم. نیمکت ها پر از کنده کاری بود. پر بود از "تو ای پری کجایی " ، پر بود از داستان های خصوصی. پری های ما محترم بود. هر روز یکی به جنگ می رفت. پری ها یکی یکی آب می شدند؛ در شلمچه خواب می رفتند و خاک می شدند.

  حواس ها اگر پرت بود مهم نبود. کلاس ها اگر سرد بود بخاری نفتی نجیب بود. همکلاسی ام مسوول آوردن پیت نفت بود. همیشه می گفت "برید کنار! نفتی نشید !"

  شب های دهه ی شصت ، کرسی چوبی ، سلطان بود. هی هوا سرد می شد و هی کرسی شریف تر می شد. هندوانه ها سوگلی میهمانی ها بود. فال بود و حافظ. عشق بود و بخار لبوهای دور باغ ملی . زنها و شوهران سرگرمی شان خوردن پیتزا در خیابان ملک نبود. بخار لبوهای باغ ملی وسط برف پنجاه سانتی مثل صبح روز جمعه بود. پدر ها بودند. میخ پاروها محکم بود. مادرها می دانستند شام شب چله ضیافت است.


***


   آنکه می گفت "نفتی نشید" ، رفت جنگ و آتش گرفت. پری گم شد. در جستجوی پری بودن خنده دار شد. نیمکت ها به دور ریخته شد. پری از شدت سرما مریض شد. بیمارستان شلوغ بود. کشمش پر از کشمکش شد. انارها در جاده ها خوابیدند. حوصله ی سفر نبود. کرسی ها رفتند. اینترنت آمد. ذغال روسیاه شد. خیابان ها آدم برفی شد اما لب هایش ما شدیم وهویج هایش گم شد... دیگر کسی به یاد نمی آورد، که کسی آن دورترها می خواند "تو ای پری کجایی ..." از بس پری ها زیاد شده بودند... داستان های خصوصی ، وقتی عمومی شد ؛ یلدا هم خجالت کشید و رفت و رفت و رفت ...یلدا لال شد...

  چاپ شده در روزنامه ی فرهیختگان :

http://farheekhtegan.ir/fa/main/92-09-30/16

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:42 | لینک 



    کلاس اول دبستان بودم. معلم مان آقای کرامتی بود. بخاطر شغل پدرم که رئیس پاسگاه بود، در قمصر کاشان زندگی می کردیم. آقای کرامتی یکبار مرا به دفتر کلاس برد و گفت "امروز تو زنگ مدرسه را بزن !"

   از پشت شیشه ها، به بچه هایی که در حیاط بازی می کردند نگاه کردم. با فشار دادن دکمه ی زنگ ، بچه ها به کلاس ها می رفتند. چند ثانیه ای دیرتر زنگ را زدم. در کلاس مدام به بچه ها می گفتم " این من بودم که باعث شدم شما چند لحظه بیشتر در حیاط باشید" ! آن روز برای اولین بار طعم "قدرت " را احساس کردم.

  کلاس دوم دبستان در اراک ، مدرسه ی هدایت درس می خواندم. معلم مان ، خانم سیفی ، بعد از تدریس بافتنی می بافت ؛ یک کتاب داستان به من می داد و می گفت برای بچه ها بخوان. یکبار کتاب پهلوان پنبه را خواندم. خانم سیفی یک ژاکت قرمز می بافت. آن روزها طعم "مورد توجه بودن " را احساس کردم !

  کلاس سوم دبستان بودم. آقا ناظم در حیاط گفت "کی بلده سرودهای انقلابی بخواند ؟" مدرسه سکوهایی کنار دیوار داشت و من در دلم گفتم می توانم بخوانم. تا آمدم دستم را بلند کنم یکی زودتر از من به پشت میکروفون رفت. به ته صف رفتم. به روی آن سکوها رفتم. آن پسر از پشت بلندگو، سرود انقلابی خواند و من برای دل خودم خواندم. آن روز شاید برای باراول طعم "تنهایی" را احساس کردم.

   کلاس اول راهنمایی بودم که در مدرسه ی توحید اسمم را در فوق برنامه نوشتم. تئاتر را انتخاب کردم. در یک نمایش بازی کردم. نقش سیاهی لشگر داشتم. می بایست با چند نفر دیگر می گفتیم "مرگ بر شاه". در حین گفتن مرگ بر شاه ، پول های خُردم از جیبم بیرون ریخت. پولها به کف سالن تماشاچی هم ریخت. بدون توجه به شعارهای پر از احساس مان ، وسط اجرا ، از سن پایین آمدم و پول هایم را جمع کردم ! کارگردان مان بعد از اجرا تنبیه ام کرد. می گفت شماها که مرگ بر شاه می گویید از جان تان هم باید بگذرید . کارگردان مان بزرگ بود. احتمالا یک آرمانگرا بود. آن روز طعم عواقب نادیده گرفتن "آرمان " را فهمیدم.

   کلاس دوم دبیرستان در رشته ی بهداشت محیط زیست درس می خواندم. یکبار معلم زیست شناسی مان یک کبوتر زنده را سر کلاس آورد . بیهوشش کرد ؛ بعد شکمش را پاره کرد تا ما با کبوتر – که مظهر صلح و دوستی است – بیشتر آشنا بشویم! آن روز طعم "مرگ " را احساس کردم.

  در چهارمین جشنواره ی تئاتر فجر به عنوان بازیگر نمایش "اسپه شینه " شرکت داشتم. گروه اراک و اصفهان دیر رسیده بودند. به تالار وحدت رفتیم. به ما گفتند باید امشب را به خانه ی اقوام بروید تا فردا پذیرش کنیم. گروه اصفهان ( به سرپرستی مرحوم ابراهیم کریمی ) مشکل شان را حل کردند و ما ماندیم در تالار وحدت. تصمیم گروه این شد که همان جا شب را سپری کنیم. مدیریت تالار موافقت کرد. هوا سرد بود. به طبقه ی چهارم رفتیم تا بلکه آنجا گرمتر باشد. شب ، چراغ ها خاموش شد و روی صندلی ها خوابیدیم. یکی دو ساعت بعد همه از شدت سرما از خواب بیدار شدیم و تا صبح لرزیدیم. کارگردان مان آقای سبزی به ما که کوچک تر بودیم می گفت طعم "تئاتر" را خوب احساس کنید!

  در دانشگاه ، رشته ی ادبیات درس می خواندم. دکتر سید حسن سادات ناصری می گفت ادبیات باید شما را مست کند. نه مست از می ، که مست از عشق. دکتر سعید حمیدیان از حافظ می گفت. آن روز فهمیدم آدمی می تواند هم حافظ و هم تیمور لنگ بشود. به تدریج رازها برایم بزرگتر شد. انسان کیست؟

  در مقطع ارشد ، مرحوم خانم مژده نقد نمایش به ما درس می داد. آن روزها درباره ی راز تردید هملت حرف می زدیم .انسان چرا مردد است ؟ انسان چرا دل تنگ است ؟

  در سربازی چند دوست صمیمی پیدا کردم. یکی از دوستانم سجاد رافعی بود. نقاشی خوانده بود. چند روز پیش در شبکه های مجازی همدیگر را پیدا کردیم. لندن زندگی می کند و عکس هایش را دیدم. طعم "گذر عمر" را احساس کردم... 

     ***

  سالها برایم انگاری طعم دارند... هنوز لذت دیرتر زنگ زدن را یادم است. هنوز یادم است خانم سیفی بافتنی می بافت و بخاری نفتی روشن بود و هوا برفی بود و پهلوان ها رویایی بودند. هنوز یادم است آن روز که به روی سکوها رفتم ، همه به سرود خوان نگاه می کردند. من پشت همه بودم. هیچکس مرا نگاه نمی کرد و هنوز تنهایی را خوب یادم است. از میان این همه طعم ، این طعم انگار تمام شدنی نیست.

  و حالا در اصفهان بی برف و اراک پر از باد و سرما گاهی با سجاد چت می کنم. سجاد از پسرش مانی می گوید. سجاد به لندن دعوتم می کند. در دلم می گویم آسمان آنجا چه رنگی است ؟ دل خوش را از کجا می شود پیدا کرد. گاهی به یاد آن کبوتر می افتم. کبوتری که کشته شد تا ما چیزی یاد بگیریم. هر چه به مغزم فشار می آورم می بینم چیزی از آن قتل یاد نگرفتیم ؛ جز اینکه آن کبوتر قبل از بیهوش شدنش به ما بچه های خندان ، شاعرانه نگاه کرد. حالا دلم می خواهد کارگردان تئاتر مدرسه ی راهنمایی مان را ببینم و بفهمم هنوز آرمانگراست و یا برج ساز ؟ ببینم او پول های خُردش را وسط یک بحث آرمانی جمع نمی کند ؟

  زاینده رود همچنان بی آب است و طبقه ی بالای تالار وحدت این شب ها لابد سرد است. خانم سیفی انگار در آن سالهای دبستان ، ژاکت تالار وحدت را می بافت. آن شبی که همه ی بچه های تئاتر اراک وسط صندلی های قرمز تالار وحدت - همان ژاکت خانم سیفی ؟ - نشسته بودیم اشک در چشمان مان جاری شده بود و همه به هم می گفتیم این اشک از سرماست ...ژاکت مگر گرم نمی کند ؟ عشق مگر مست نمی کند ...؟

چاپ شده در روزنامه ی فرهیختگان :



http://farheekhtegan.ir/fa/news/544

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:39 | لینک 

   سال‌ها پیش حدود 1362، یکبار که از آسمان برف می‌آمد به کتابخانه عمومی اراک رفتم. به کتابدار گفتم: «آقا من می‌خوام هنرپیشه بشم! دلم می‌خواد کارگردان هم بشم! میشه یه کتاب بهم بدید که با خوندنش به آرزوم برسم؟!» کتابدار خیلی جدی و محترمانه گفت: «صبر کن.» به داخل مخزن رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.

  شاید حدود ده دوازده جلد کتاب را با خود آورد و گفت: «پسر جان این کتاب‌ها رو ببر روی میز و شروع کن به خواندن. مطمئن باش که با خواندن اولین جمله؛ تو در واقع کلید دوربین را فشار دادی! تو با خواندن جمله اول، فیلمساز شدی! فقط ممکنه این فیلم، چند سال دیگه از دوربین بیرون بیاد!» حرف‌هایش به قدری تکانم داد که با ولع، کتاب‌ها را گرفتم و به سر میز بردم و خواندم. اولین کتاب هم فیلمنامه‌ای بود از لوئیس بونوئل.

  جمله اول را که خواندم انگار خودم را در هیئت یک هنرمند می‌دیدم! سه سال گذشت. کتاب‌های بیشتری خوانده بودم و حالا جدی‌تر به سینما فکر می‌کردم. روزی که اطلاعیه آزمون اولین دوره انجمن سینمای جوانان را دیدم سراپا ذوق شدم. در آزمون قبول شدم. اولین کلاس‌مان گزارش‌نویسی بود. بعد از لحظاتی استاد آمد. دچار شوک عظیمی شدم. استادمان همان آقای کتابدار کتابخانه بود: آقای پرویز اشتری! آقای اشتری فارغ‌التحصیل مدرسه عالی تلویزیون قبل از انقلاب بود.

  کلاس‌هایش متفاوت بود. بیشتر، نحوه دیدن جهان را به ما یاد می‌داد. در کلاس‌های گزارش، داستان و فیلمنامه؛ بیشتر از اینکه به قاعده‌ها استناد کند، ما را سوق می‌داد به اینکه جهان را جور دیگری ببینیم. ترم بعد اولین فیلم مستندم را زیر نظر آقای اشتری ساختم... و حالا بعد از این همه سال دلم می‌خواهد نامه‌ای برای استادم بنویسم:

  «سلام آقای اشتری! آن روز برفی خیلی عجله داشتم زود هنرمند بشوم و شما با صبوری‌تان به من درس بزرگی دادید. آن روزها «وی‌چت» نبود. جنگ بود؛ اما دل آدم‌ها مثل برف، نرم بود.

  به ما می‌گفتید ببینید در خیابان‌ها مردم آرام راه می‌روند یا تند؟  می‌گفتیم اینها به چه درد داستان‌نویسی می‌خورد؟ می‌گفتیم خواندن شعری از فروغ در کلاس داستان، چه ربطی به آموزش داستان دارد؟ می‌گفتیم ساعت‌ها خیره شدن به یک بقال و دستفروش چگونه ما را هنرمند می‌کند؟ همدم همیشگی‌ات چای و سیگار و صدای ساز کمانچه استاد خوش‌الحان بود... آقای اشتری این روزها نلسون ماندلا مرده است. اراک برف باریده است. کتابخانه هنوز روبه‌روی بیمارستان طالقانی است. فیلمنامه‌های بونوئل در قفسه‌ها موجود است.

  مردم در خیابان‌ها تند و تند راه می‌روند. مردم در خیابان‌ها به جای دیدن دانه‌های برف، با موبایل‌هایشان پیامک جوک می‌دهند. به جای خیره شدن به بقال محله‌شان، ساعت‌ها و قرن‌ها به «نود» و «هفت» نگاه می‌کنند. با خیره شدن به «نود» می‌خواهند فوتبالیست بشوند. با خیره شدن به «هفت» می‌خواهند سینماگر بشوند.

  معده‌شان زرد می‌شود از بس روزنامه‌های زرد می‌خورند. این روزها شبکه‌های تلویزیون از انگشتان دست بیشتر شده است. انگشتان پا را هم اگر اضافه کنیم باز خیلی بیشتر است. مثل آدمی که یک سر و هزار انگشت دارد. سر، گاهی میان انگشتان گم می‌شود! آقای اشتری! یکبار داستانی به تقلید سبک رئالیسم جادویی نوشتم و گفتید بریز دور! گفتید فقط از خودت تقلید کن.گفتید هر کس تنهایی خودش را دارد. هر کس دهکده ماکوندوی خودش را باید بنویسد. هر کس «صد سال تنهایی» خودش را باید بنویسد. به ما می‌گفتید کسانی که در حاشیه باشند، جزو حواشی‌اند. گفتید به متن مراجعه کنید. به اصل. به قلب. به هدف. گفتید قبل از اینکه پیر شوید از پیری ننویسید. قبل از تنهایی، از تنهایی ننویسید.

  چند وقت پیش دوباره فیلم «هتل روآندا» را دیدم. شخصیت اول فیلم، پاول، برای نجات جان هموطنانش صدها نفر را به هتل خود پناه می‌دهد، تا نمیرند، تا زنده بمانند.  این روزها نلسون ماندلا هم از جهان خداحافظی کرد. من هیچ‌گاه نلسون ماندلا را از نزدیک ندیده‌ام. من هیچ‌گاه به روآندا سفر نکرده‌ام. اما شما را از نزدیک دیده‌ام. همه می‌گویند ماندلا مظهر صبر بوده است. او می‌بخشید اما فراموش نمی‌کرد. شما هم مظهر صبوری بوده‌اید.

  گاهی فکر می‌کنم لازم نیست حتما برای اینکه خیرخواه باشیم مدیر هتلی در روآندا باشیم. حتما لازم نیست سردسته مبارزه با آپارتاید باشیم. کافی است کتابدار ساده یک کتابخانه باشیم تا جهان عده‌ای ولو اندک را عوض کنیم. کافی است معلم ساده‌ای باشیم تا به شاگردان‌مان بگوییم گاهی نگاه کردن به برف و خیره شدن به دستفروش میدان محله‌مان و شب‌های تنهایی را مزمزه کردن، می‌تواند ما را هنرمند کند.

  و گاهی برده موبایل شدن می‌تواند ما را از درک زیبایی جهان دور و دورتر کند. شرمنده آقای اشتری! حدود سه سال بعد از تاسیس انجمن خیلی آزرده‌خاطر شده بودید اما سکوت می‌کردید.

  عاقبت در یک روز ابری، سر خیابان حصار، در سن چهل و چند سالگی، به خاطر سکته مغزی به کف خیابان افتادید و جهان را بدرود گفتید... شرمنده که ماه‌هاست به سر مزارتان در بهشت‌زهرای اراک نیامده‌ام. می‌دانم همه را بخشیدید مثل نلسون ماندلا... دوستتان دارم تا ابد.»

 داستان «شاعر» هرمان هسه حالا برایم خیلی معنا دارد... خیلی...


چاپ شده در روزنامه ی " فرهیختگان " : 


http://farheekhtegan.ir/content/view/80963/64/

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 15:5 | لینک 


سالهای جنگ بود. سالهایی که شهرهای ایران بمباران می شد. برای در امان ماندن از بمب ، از اراک به روستای هزاوه آمده بودیم . در بهمن ماه یکی از سالهای دهه ی شصت با پسر عمویم – که هر دو عضو انجمن سینمای جوان اراک بودیم – در کوههای هزاوه ( همین کوههایی که در عکس می بینید ) قدم می زدیم .

رادیوی جیبی ِ بابا بزرگ در دست مان بود . رادیو برنامه ای در مورد جشنواره ی فیلم فجر پخش می کرد. گوینده با آب و تاب درباره ی یک فیلم صحبت می کرد. فیلم درباره ی آدمی بود که علاقمند بود ناخدای بزرگی بشود. اما یک مشکل کوچکی وجود داشت. او از دریا می ترسید !

با پسر عمو درباره ی فیلم حرف می زدیم. چه تصادف جالبی. ما هم قبل از قدم زدن ، مشغول حرف زدن در مورد یک عملیات مهم بودیم ! ماجرا به این شکل بود که در آن سال ، در تمام استان ها ، همزمان با تهران جشنواره ی فیلم فجر برگزار می شد. و ما هم عاشق سینه چاک سینما بودیم ، ولی یک مشکل کوچک وجود داشت! اراک چند بار مورد حمله ی هواپیماهای عراقی قرار گرفته بود و بابا اجازه نمی داد به شهر برویم .

انگار گوینده ی رادیو ، مدام با ما دو نفر حرف می زد. انگار داشت به ما می گفت اگر دل تان می خواهد فیلمساز بشوید باید مبارزه کنید. شخصیت آن فیلم - طبق حرف های گوینده ی رادیو – بالاخره دل به دریا زد ...

خب همین کافی بود. مصمم شدیم راهی برای رفتن به اراک پیدا کنیم. در همان موقع متوجه شدیم یک سگ گله از فاصله ی دوری به طرف ما می آید.

هر دو به هم نگاه کردیم. رادیو همچنان داشت شجاعت و استقامت را وصف می کرد. ولی انگار جای درنگ نبود. سگ همچنان به طرف ما می آمد. رادیو را در جیب گذاشتم و هر دو به سمت پایین کوه دویدیم.

سگ به نزدیکی ما رسید. یکباره پایم به صخره ای خورد و افتادم. پسر عمو هم به کنارم آمد. حالا هر دو روی صخره نشسته بودیم. به محض نشستن ، سگ هم ایستاد. پشت سرش چوپانی دیدیم که با چوب دستی اش شتابان به سوی ما می آمد. رادیو همچنان داشت از آن علاقمند به دریا حرف می زد.

سگ محترمانه ایستاده بود و کاری به ما نداشت. چوپان غرغر کنان سگش را با خود برد.

پسر عمو یکهو داد زد که داره از پاهات خون میاد !
از پاهایم خون می آمد. ترسیدم. اما بلافاصله فکر بکری به ذهنم رسید...


***

در خانه ی بابا بزرگ ، همه جمع شده بودند. نالان و زخمی به خانه رسیدیم. به پدر گفتم که توسط سگِ احتمالا هار، زخمی شده ام.

من که در سال اول دبیرستان در رشته بهداشت محیط درس می خواندم گفتم ما در کتاب درسی مان – بیماری های واگیر – درسش را خواندیم. پدر که نظامی بود و خیلی دقیق مسائل را بررسی می کرد کلی سوال پیچم کرد.
گفت باید چکار کرد؟ گفتم باید برای تزریق آمپول ضد هاری به شهر بروم. بالاخره همه با استناد به علم و دانش و کتاب های درسی قبول کردند که با اتوبوس به شهر بروم و غروب با آخرین سرویس برگردم. آن روزگار در جاده ی خاکی روستا ، بعد از غروب دیگر کمتر ماشینی تردد می کرد.

به شهر رفتم. بلافاصله به سینما دنیا ( فرهنگ فعلی ) رفتم. آقای بیات مدیر سینما جلوی در ایستاده بود. کارت انجمن را نشان دادم و به داخل رفتم. مسحور فیلم شده بودم. غروب تمام شد و شب شد و من هنوز سینما بودم.

تک و تنها به خانه رفتم. در کوچه ی گلستان خیابان امام ، پرنده پر نمی زد. می ترسیدم. شب ، هواپیماهای عراقی حمله کردند. سریعا به زیر پله ها رفتم. پشت چند گونی برنج پناه گرفتم. سکوت بود و بعدش صداهای تیراندازی ضد هوایی ها ... تنهایی را عمیقا حس کردم. پیش خودم می گفتم اگر الان زیر بمباران بمیرم بابا و مادر چه می کنند ؟ الان آنها چه حسی دارند...دلم برای همه تنگ شد. گریه کردم. به لیوان آب و چند تکه نان خشکی که با خودم آورده بودم نگاه کردم. صداهای بمباران می شنیدم. به گونی های برنج چنگ زدم و بابا را صدا زدم...

***

و حالا بعد از این همه سال به مفهوم تنهایی فکر می کنم. آن سال ، زیر راه پله گمان می کردم تنها بوده ام. نه ! تنها نبودم. بابا و مادر در 17 کیلومتری اراک دلشان برای من چنان می تپید که بعدها شنیدم بابا می خواسته پیاده به سراغ من بیاید.

به دور و بر خودم نگاه می کنم. آن روزگار دراراک ، کوچه ی گلستان و الان ، اصفهان ، خیابان گلستان زندگی می کنم. خبری از بمباران نیست. خبری از جنگ نیست . هر لحظه دهها ماشین در جاده ی آسفالته ی هزاوه رفت و آمد می کنند. دریا دیگر ترسی ندارد. همه می خواهند بی ترس ، ناخدا بشوند. کسی پشت گونی های برنج گریه نمی کند . کسی از ترس بمباران ، نان خشک به زیر پله ها نمی آورد. آقای بیات پیرتر و با تجربه تر شده است. آن گلستان خلوت بود و سوت و کور ؛ این گلستان شلوغ است و پر از چراغ های نئون و آدم . بچه ها در کنار باباها و مادرها هستند...اما چرا پس اینقدر ، همه و همه و همه و همه احساس تنهایی می کنند...؟


چاپ شده در روزنامه فرهیختگان :

http://farheekhtegan.ir/content/view/80861/40/

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 20:18 | لینک 


شبی از شب های تهران ، اهالی داستان ، در برج میلاد جمع شده بودند و تنها نبودند. داستان می خواندند و می شنیدند. خورشید ، دلش ، چای و میز ِچوبیِ
کافه هایِ بندر انزلی می خواست. حافظ و سعدی و نظامی و مولانا و فردوسی و ابوالفضل بیهقی و اخوان ثالث هم به برج میلاد دعوت شده بودند.
هوا سرد بود. میدان فردوسی دلار شده بود. خانه ی هنرمندان ، از " باد صبا" مدام سوال می پرسید. خانه ی هنرمندان ، "بوی زلف" پنهان کرده بود. حافظ و سعدی و مولانا و نظامی و فردوسی و بیهقی و اخوان به محوطه ی بیرونی برج رفتند.

حافظ

حافظ از آن بلندی ها به کهکشان مارکنی نگاه کرد. به نیاوران نگاه کرد. به پارک جمشیدیه رفت. قدم زد. دختری به نام رود دید. به خزر رفت. قایقی کرایه کرد. شعرهایش را برای آب خواند و آب مواج شد . شنا کرد. لذت برد. قالی تبریز شد. پا خورد. قیمتی تر شد.
حافظ به جاده ی چالوس رفت. پیچ در پیچ بود همه چیز. هیچ اندر هیچ بود همه چیز. ماشین ها اسپند روی آتش بودند. کسی به اندوه اعتنایی نداشت. کسی به شادی رغبتی نداشت. چرخ ، شعبده باز بود. دلش تنگِ آب رکناباد بود .

سعدی

از فراز برج میلاد به خانه ی هنرمندان رفت. تهران را دوست داشت. به شیراز زنگ زد و رازی گفت. گفت تهران برج های بلند دارد. عشق هایی ناب دارد. سنگ ندارد.سایه زیاد دارد.
قرار بود برای سعدی مراسم بزرگداشت در خانه ی هنرمندان بگیرند. دمِ در خانه ی هنرمندان به یاد خانه اش افتاد. گریست . درخت سروِ شیراز بال زد و به تهران آمد و گفت چه شده؟ سعدی گریه کرد. سعدی پشت تریبون رفت. از تاریخ ادبیات نگفت. از خانه ی خود گفت. گفت:" رمز جاودانگی، وفا به خانه ی خود است."
از جیب هایش یک تکه کاشی از صبح شیراز در آورد و گفت:" شب نشینی من ، لمس این کاشی است." هیچ کس سعدی را نفهمید. همه چای می خوردند.

مولانا

چرخ می زد به دور میلاد و شمس نبود. راه می رفت عصا زنان و چای می خورد و عشق نبود. تهران ، قونیه نبود. نیشابور ، عطارش را گم کرده بود. عطر ، ادکلن شده بود. ماهی ، بی دریا شده بود. پادشاه ، کنیزک را دوست نداشت. اسب ِپادشاه سرکش شده بود. زرگر ،دروغ می گفت. اژدهای نفس بیدار بود. مولانا بر بام ِ میلاد نشست و گفت :
"دور می بینی سراب و می دوی
عاشق ِ آن بینش ِخود می شوی"

نظامی گنجوی

بر روی برج میلاد قدم می زد . اتوبوس ها به تبریز می رفتند. سوار شد. رفت. تبریز را دوست داشت.به عهد قاجار سفر کرد. زلزله آمد. تبریز خاک شد. ائل گلی مثل عسل آب شد. داش آکل در کوچه های تبریز در جستجوی مرجان و شیراز می گشت. داش آکل افسوس می خورد که عشقش را به مرجان نگفته بود. چشم داش آکل به نظامی افتاد. نظامی گفت:" من لیلی و مجنون را جاودانه کردم. من ناگفته ها را گفته ام. من عشق را بر تن سنگ حک کرده ام." داش آکل گفت:" خرابم . خرابِ خرابم. کجاست آن طوطی وفادار؟ "
گوزن ها در یک دشت می دویدند...مردم تهران هم می دویدند. هوا سرد بود. دستها در جیب ِپیاده رو بود.

فردوسی

دستار داشت. گام هایش سنگین بود. از داستان هایی که در میلاد شنیده بود خوشش آمده بود ؛ اما دلش چیز دیگری می خواست. شب بود. چراغ ماشین ها روشن بود. خراسان غایب بود. ماشین های فلزی به رنگ های سیاه و نارنجی ، عجولانه به دور برج می چرخیدند. از همه ی ماشین ها ، موسیقی پخش می شد. هیچ کس صبور نبود. کسی به زیر زمینِ مترو می رفت ، ولی هر چه می رفت به مترو نمی رسید. آنقدر رفت ، تا به آن سر دنیا رسید. کسی به قهوه خانه می رفت. کسی تایپ می کرد. کسی به خانه ی تئاتر می رفت. کسی برای دیگران بازی می کرد. همه ماکارونی می خوردند. همه اسپاگتی دوست داشتند. کسی به رشته های ماکارونی اش آویزان شده بود. هیچ کس به دستار فردوسی خیره نشد.

دماوند ، پدربزرگ بود. زیر چشمی به دستار فردوسی نگاه کرد. برف آمد. دستار، سفید شد. فردوسی ، کوهِ یخِ ارنست همینگوی شد. بزرگ بود ؛ بزرگتر شد. وقتی بخش اعظم ِ آدم زیر آب باشد ،" بزرگی" از دور، قابل ِ " نمایش " نیست .

بیهقی

بیهقی از برج میلاد سوار اتوبوس واحد شد. به سالن چهارسوی تئاتر شهر رفت. وسط سالن ، حافظ را دید. اصفهان هم بود. بیهقی دستارش را بست. در چهارسو برف می بارید. بلند به دانشجویان تئاتر گفت:
" هر ظهر برفی به نیاوران بروید و برف بازی کنید. آدم برفی ِ محبوب تان را درست کنید. هویج ها را روی تن آدم برفی بکارید. به خورشید فکر نکنید. آنکه به خورشید بیندیشد آدم برفی درست نمی کند."
زاینده رود خشکیده بود. اما هر روز صبح ، اصفهان ، آب زاینده رود را تخیل می کرد. حافظ به جمله ی بیهقی فکر کرد. غمگین بودن خاصیت یک استکان چای شد. فردوسی به دخترش گفت:" آرام باش. پایان هر چیز خوش است."
آدم ها در محوطه ی تئاتر شهر به خورشید می اندیشیدند و آدم برفی می ساختند. هویج ها دماغ شد. دماغ ها به بیمارستان می رفتند. سیب ها دهان شد. خوش بویی دهان وابسته به قرص نعنا شد... و همه چیز به سرعت آب شد. دیوان حافظ ، چشم شد. از چشم دیوان حافظ اشک بود که هی می ریخت بر تن مردمان ِبی آدم برفی ...جهان هیچ وقت فرصت نمی کرد سینی چای باشد.

مهدی اخوان ثالث

اخوان سردش بود. از بس داستان شنیده بود، خسته شد. به برج نگاه کرد. به یاد آن روز مهم افتاد ؛ روزی که از تخت خود بلند شد و به آنچه شب قبل اندیشیده بود فکر کرد. اشتباه اندیشیده بود. اشتباهش را بلند بلند به کسی گفته بود. هنوز شاعر نشده بود. هاتفی از غیب رسید. به او گفت :"رمز شادی ِ آدم بزرگ ، در "خلق" است. در شبیه خدا شدن." اخوان از آن صبح به بعد شاعر شد . شعرش زمستان بود. برف می بارید. خیابان ها پر از برف شد. تئاتر شهر پر از برف شد. تئاتر شهر مثل یک کلاه بود که روی لبه اش سفید شده باشد. اخوان از خیابان می گذشت. پول خریدن کلاه نداشت. کلاه تئاتر شهر را بر سر گذاشت. سینما استقلال هم پالتوی بلندی بود. پالتو را هم بر تن کرد. پارک دانشجو پیراهن چهارخانه بود. پیراهن را پوشید. دستانش را در جیب کرد. آنقدر سردش بود که جواب سلام حافظ را نداد.

مترو ، سالها بود که همه را با خود برده بود...جلسه تمام شد. برج میلاد ، سیگار بود . دود ِسیگار ، سالها بود که همه را به سرفه انداخته بود. خورشید می گفت فقط کافی است به من فکر نکنید؛ تا آدم برفی محبوب تان را بسازید...
حافظ همه را با خود به شیراز برد. همه با خود زمزمه می کردند :
" دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد..."


***

چاپ شده در روزنامه فرهیختگان :


نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 19:58 | لینک 

 

   همه  چیز از آن عکس شروع شد. تصویر یک کامیون بود. کامیون در پیچ یک کوچه عبور می کرد. غروب بود. آنجا روستا بود. روستایی در آذربایجان.

  دبستانی بودم که عکس کامیونی را در یک روستای آذربایجان دیدم. و از همان موقع انگاری احساس می کردم  متعلق به آنجا هستم. از همان بچگی انگار نوستالژیک بودم.

  به گمان آن عکس در کتاب فارسی دبستان چاپ شده بود. ساعتها به آن کامیون و  آن خانه ها  و به رنگ غروب و تک و توک چراغ های روشن  و تک و توک عابر پیاده نگاه می کردم.

  سالها گذشت . در انجمن سینمای جوان اراک هنرجو شدم. فیلمنامه ای به نام تصویر آرزوها نوشتم و ابوالفضل حری که الان استاد دانشگاه دولتی اراک در رشته ی زبان انگلیسی شده -  کارگردانش بود. فیلم در جشنواره ی فیلم وحدت که در تبریز برگزار می شد  پذیرفته شد.

  فقط کارگردان ها دعوت شده بودند ولی من هم با ابوالفضل رفتم. یک حس خاصی نسبت به تبریز داشتم. تا آن موقع تبریز را ندیده بودم. بی دعوت سوار اتوبوس شدم.  شب بود. شیشه های اتوبوس  تمیز بود. عشق ناپیدا بود.

  به تبریز رسیدیم. دبیر جشنواره به گمانم آقای لطف خدایی بود.  به ایشان گفتم بی دعوت آمدم. گفت خوش آمدید! به هتل اعزام شدیم. و باز هم اگر اشتباه نکنم  هتلی به نام آسیا بود.

   اتاق مان در طبقات بالا بود.  فردا صبح  از پشت شیشه ی اتاق  به بیرون نگاه کردم. خانه های مختلف را دیدم. یکباره چشمم به پنجره ی خانه ای افتاد که دختری در حال دلبری ! بود. برایم دست تکان داد. فاصله دور بود اما  گمان کردم برای من دست تکان می دهد.  ابوالفضل متوجه نشده بود. من هم دست تکان دادم !

   فیلم ها را که می دیدیم  تنهایی به دیدن بازار بزرگ تبریز می رفتم. بازار پر پیچ و خم بود. پارک ائل گلی را دیدم. خانه های کهن و مردمانی که می خندیدند.

   یکبار شاهد یک معرکه ی پهلوانی بودم. همه جا موسیقی بود و رنگ بود. کلاه ها شاپو بود. لباس ها بلند بود. کوچه ها دراز بود. همه جا به دنبال آن کامیون می گشتم. خیابان ها مثل چراغ های آن عکس بود. تبریز ، استکان ِ چای ِ خانه شده بود. انگاری سالها پیش دیده بودمش. تبریز ، ستارخانش را به من داده بود. ستارخان تفنگش را به من داده بود. تفنگ  به سوی من تیر شلیک می کرد. جنس تیر ، جنس یک آدم برفی بود. خیسم می کرد. گریه می کردم در خیابان ها.  خیابان ها ، کرسی چوبی شده بود برایم. باقرخان کلاهش را به من می بخشید. آقای لطف خدایی چاق بود. مهربان بود. هتل آسیا چقدر شیشه داشت. در  بازار تبریز هی گم می شدم و دوباره پیدا می شدم. بازار تبریز ، پدربزرگم بود. برایم قصه می گفت. پارک  ائل گلی  اتل متل توتوله می خواند. پارک قایق داشت. سهراب سپهری اش  غرق شده بود. مشهد اردهالش مثل تایتانیک به زیر آب رفته بود.  اما عشق روی نوک عرشه بود.

  روزها می گذشت. شب ها سرد بود. کامیون نبود. صدایش نبود. آن غروب  ، وقت  چای و فیش شام  شده بود. دختر ِ پشت شیشه خانه ی روبرویی هنوز بود. با سماجت دست تکان می داد. پیش خودم می گفتم او که مرا نمی شناسد ! این چه عشقی است ! اما با همه ی این احوال دور از چشم ابوالفضل شیطنت می کردم. احساس می کردم چیزی در درونم متولد می شود.

   چند روز بعد  در محوطه ی بیرونی هتل نگاهی به ساختمان بلند هتل انداختم. شیشه های آسیا ، یکباره سیبری شد برایم. یخ زدم. کاج شدم. دهها مهمان دیگر جشنواره پشت شیشه ی اتاق ها بودند. همه با یک جهت مشترک مشغول دست تکان دادن بودند !

   ...  در سال هزار و سیصد و هفتاد و دو در دانشگاه آزاد تهران رشته ی بازیگری در مقطع ارشد قبول شدم.  یکی از همکلاسی ها آقای منصور حمیدی بود. تنها بود. نمی دانم چرا همیشه احساس می کردم یک راز عمیقی در چشمانش وجود دارد. اهل تبریز بود. دوستش داشتم ولی حتی یکبار هم به او نگفتم دوستش دارم. او اهل همان روستای ِ عکس  ِ دوران ِ کودکی ام نبود ؟

   سالها گذشت. در دانشگاه آزاد اراک استخدام شدم. در  چند مقطع مدیر گروه بودم و در حدود سالهای بین 79 تا 82 تعدادی از دانشجویان مان اهل تبریز بودند. نادر ساعی ور. یعقوب صدیق جمالی. سنا نعمتی. طاهره مدرسی. سیروس مصطفی. کامران قربانی . علی فتوحی و ...

   سنا عاشق بیضایی بود.  یکبار به خانه اش رفتم. در و دیوار خانه اش پر از عکس بیضایی بود. یعقوب  با موهای بلندش بلند بلند حرف می زد.  کودک درون ِ یعقوب را هنوز میشد دید.  نادر باوقار و با شکوه بود.  سوالات جدی می پرسید . غم عجیبی در صورت کامران همیشه بود. طاهره مدرسی به بیژن مفید فکر می کرد و آخر هم پایان نامه اش را درباره ی مفید نوشت. سیروس هم که مدام کتاب می خواند و اهل کار بود. علی هم که گاهی به جلسات کارگاه داستان سایه می آمد و رونقی به محفل ما می داد...

  وجه مشترک همه ی این دانشجوها  این بود که همه شان به شدت مودب بودند و به شدت کار می کردند. آنها در آن سالها موج ِ تبریز را آفریدند. به یک جریان تبدیل شدند.

  و حالا به یاد آن کامیون هستم. به یاد تبریز گمشده. به یاد بازار بزرگ تبریز. ستارخان در باغ طوطی چه می کند ؟ هتل آسیا را خراب نکرده اند هنوز ؟  آن معرکه گیر پیر لابد الان زیر خاک است. تبریز لابد الان سرد است. آن غروب و آن کامیون لابد حالا کهنه شده اند. در آن خانه  های روستایی که در عکس کتاب فارسی ام بود  لابد بچه هایی  زیر کرسی نشسته بودند و لابد  به باران ِ بعد از چای ِ شب فکر می کردند. و لابد به خاک های باران خورده و به پوتین های برادران شان که در جنگ یکی یکی شهید شده بودند و لابد به شال های مادران شان فکر می کرده اند. شال های قرمز و آبی به رخت آویز انداخته شده است.  نخ شال ها کهنه می شود و مادرها یکی یکی زیر آسمان ِ سرد و برفی به قبرستان ها می روند و کامیون ها به شهر می روند و صبح ِ آذربایجان بی اعتنا به مرگ یک مادر خورشیدش را  هدیه می دهد.

   دختری که روبروی هتل آسیا دست تکان می داد چه معنایی از عشق داشت ؟ کامیون و غروب و چراغ های روشن روستا چه معنایی از زندگی می دهد ؟ هنوز سنا عاشق بیضایی است ؟ هنوز طاهره به بیژن مفید فکر می کند ؟ هنوز یعقوب کودک درونش از کیلومترها دورتر هویداست ؟ هنوز ستارخان به فکر قیام است ؟ و یا اینکه خسته شده است ؟ سعادت ، ماندگار است و یا لرزان است ؟ توپ پلاستیکی برای ابد ماندگار نیست و روزی یک پدر عصبانی پاره اش می کند. عشق در کدام هتل است ؟ در کدام قاره است ؟ در کدام تبریز است ؟ آذربایجان ِ کودکی من کجاست ؟

   فیلمنامه ی تصویر آرزوها داستان کودکانی بود که معلم نقاشی شان آنها را به نزدیکی ایستگاه قطار می آورد تا در آنجا نقاشی بکشند. قطار باید در همه ی نقاشی ها دیده شود. معلم می گوید تمام آرزوهای تان را نقاشی بکشید. آن که مادر ندارد ، مادرش را در قطار می کشد. آن که خانه اش پر از گرد و غبار ِ فقر است خانه ای بزگ در دل ِ قطار می کشد ...یکباره طوفان می شود. قطار واقعی سر می رسد. قطار زمخت از ، قطار ِ نقاشی هاست. واقعیت ِ سهمناک فرا می رسد. شدت ِ حرکت ِ قطار واقعی به طوری است که بچه ها می ترسند و فرار می کنند. کاغذ ِ نقاشی ها در آسمان و زمین معلق می شوند.

   و من در کنار قطار ایستاده ام. نادر و یعقوب و سنا و علی و طاهره و سیروس و کامران  نقاشی می کشند. منصور حمیدی در گوشه ای ایستاده است. تبریز لباس هایش را تکان می دهد. کسی می گوید سعادت ، لرزان شده است. مردمان ، تیره روز شده اند. برف بر سر و روی ما می ریزد. شمس تبریزی در قونیه می رقصد. تهران مدام به تبریز می رود تا شاهد معرکه باشد. تبریز مدام به مدفن ستارخان در باغ طوطی شهر ری می رود تا شاهد رقص یک تفنگ کهنه باشد. تفنگ ها چروکیده اند. کامیون روزگار کودکی ام پنچر شده است.

  کاش هیچ وقت شاهد دست تکان دادن های مسافران هتل آسیا برای آن دختر نبودم...

  کاش موج تبریز مرا با خود می برد به دریا و ماهی ها و تایتانیک و هامون داریوش مهرجویی...

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 14:33 | لینک 

 

                    

   از لابلای کتاب ها و تابستان ها و زمستان ها و عشق ها و نفرت ها ، چند دفتر خاطراتم ، مربوط به حدود بیست و چند سال پیش را پیدا می کنم. دفترها کهنه شده اند. آن روزها عادت داشتم خاطرات روزانه ام را می نوشتم.

  دفترها را ورق می زنم. به طور تصادفی و بدون ترتیب ، صفحاتی را انتخاب می کنم و عباراتی از آن روزگاران را  می خوانم...

                                *بیست و نه اسفند سال شصت و شش :

  "غروب آقای سبزی را در خیابان دیدم. از ساعت شش تا هشت در  باغ ملی و سه راه ارامنه  قدم می زدیم ...

شب مشغول نوشتن خاطراتم بودم که یکباره ساختمان لرزید. شیشه ها تق تق صدا می کردند و بعد چهار بار صدای تکان دهنده شنیدیم. و بعد خاموشی مطلق و ...ترس و سکوت...مادر در حمام ، مجید ( برادرم )  در خواب ، پدر در حال انداختن رختخواب ، منصوره ( خواهرم ) در خواب ، علی ( برادرم ) در هزاوه  است...

فریاد زدم " موشک بود !  موشک بود !"

بابا ،  مجید را از خواب بیدار کرد. مادر خیلی زود لباس هایش را پوشید و از حمام بیرون آمد. همه به زیر پله ها رفتیم و بعد از مدتی بیرون آمدیم..."

 

                           *اول فروردین سال هزار و سیصد و شصت و هفت :

   "مجید در دفترم با خط خودش نوشته است : "هجده دقیقه به تحویل سال . برای آخرین بار فوتبال بازی می کنم ."

مجید در حال فوتبال بازی است. منصوره در حال چیدن سفره ی ناهار است. ناهارمان آبگوشت است. مامان در حال شستن ظرف ...خودم در حال تخمه شکستن ...

... امروز می خواستم به سر قبر آقای اشتری بروم ولی نشد...بابا به همه مان یک اسکناس بیست تومانی  عیدی داد.

چند دقیقه بعد از لحظه ی تحویل سال ،  وضعیت قرمز شد..."

 

                                  *سوم فروردین هزار و سیصد و شصت و هفت :

   "غروب توسط مامان خبردار شدم که حبیب ( پسر مش خلیل )  در جنگ ،  قسمتی از پاهایش را از دست داده است..."

 

                                        *چهارم بهمن شصت و شش :

   "مامان و منصوره و بابا برای مجلس ختم بهروز، پسر رحمان آمیرزا علی – که در جنگ شهید شده بود – به هزاوه رفتند."

 

                                           *بهمن شصت و نه:

   "در تالار سنگلج تهران نشسته ایم. منتظر اجرای نمایش دل آشوب، کاری از بچه های تبریز هستیم. جشنواره ی تئاتر فجر است.  قبل از اجرای نمایش ، از خستگی خوابم برد.

آقای سبزی مرا بیدار کرد و گفت تو آقای رضا براهنی را می شناسی ؟

گفتم : آره .

گفت : چهره اش را هم می شناسی ؟

گفتم : نه.

گفت : برگرد  ! اون کسی که پالتو پوشیده رضا براهنی است!

برگشتم و او را دیدم.

آقای سبزی گفت: از آقای براهنی قول گرفته ام که برای اجرای نمایش " گریز"  به دیدن نمایش بیاد...

...روی جلد دفتر، شعری از حافظ نوشته ام :

"دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ

که ز سر پنجه ی شاهین قضا غافل بود ..."

در دفتری دیگر، جمله ای از اریک فروم نوشته ام :

بهترین خاک برای رویا شدن مقاصد فاشیستی ، قلب مایوس انسانهای ماشینی است."

 

                                 *جمعه بیست آبان ماه شصت و هفت :

   "امروز با مامان و منصوره و مجید به هزاوه رفتیم. بخاطر حضور در عروسی حبیب ، پسر مش خلیل.  هوا بارانی است ....

به خانه ی مش خلیل رفتیم . عمو ماشال ( ماشاءالله ) که مطرب و بذله گوست به خانه ی مش خلیل آمده . طبل می زند و می رقصد...وابستگان داماد با سینی هایی پر از کشمش و گردو و حنا به خانه ی عروس می رفتند...عمو ماشال تنبک می زد.

برادرم (علیرضا ) نظری در مورد من نوشته است :

موفقی در زمینه ادبیات. در زمینه فیلمسازی شک دارم. به نظرم آینده روشن دارید. مانند فضای بدون مه ! و بالاخره در سالهای بعد زندگی خود ، به خارج از کشور خواهی رفت ..."

 

                                 *جمعه بیست و دوم اردیبهشت شصت و هشت :

     "شعری از اقبال لاهوری را نوشته ام :

ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک

ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون "

 

                                            *شانزدهم مهر شصت و نه :

   "آن ناگفته هاست که بهترین گفته هاست ..."

 

                                    *اول دی ماه شصت و هفت :

  "...دوست دارم در مرتفع ترین کوهها زندگی می کردم...بدون هیچ کس ، تنها ، با کوله باری از کتاب ..."

 

                                  *بیست و هفت اسفند شصت و هفت :

   "چند روز پیش یک جوان هزاوه ای در انتهای خیابان کشتارگاه زنجیری در دستش داشته که عکس اوشین به آن وصل بوده  یکباره گشت ثارالله ( کمیته ) او را می بینند و او را سوار ماشین می کنند و به سوی منطقه " مودر " می برند و او را کتک می زنند. ...بالاخره جوان با کمک چند نفر به شهر می آید...زخمی و کتک خورده ...

باران شدیدی در اراک می بارد.

عصر بهروز مقدسی را می بینم. بهروز دانشجوی پزشکی بندر عباس است."

 

                                      *بیست و سوم اسفند شصت و هفت :

  "عصر به خانه رمضان یاحقی رفتم و با او گپ زدم. رمضان از دوستان خوبمه.

امشب چهارشنبه سوری است. آتش دلها خاموشه. امروز از جعفر میر اشرفی نامه ای به همراه کارت پستال تبریک عید به دستم رسید."

 

                                  *نوزده اسفند هزار و سیصد و شصت شش :

  آقای داوود آبادی فراهانی مدرس عکاسی انجمن ، به انجمن سینمای جوان آمد. در راه برگشتن ، وضعیت قرمز شد. آقای فراهانی به شوخی با صدای بلند به ماشین هایی که از روبرو می آمدند و چراغ شان روشن بود می گفت : خاموش کن ! "

 

                              *بیست اسفند هزار و سیصد و شصت و هفت:

   "صبح ارشاد اسلامی بودم که متوجه شدم چهار میگ عراقی به اراک حمله کردند و کارخانه های ماشین سازی و آذرآب را بمباران کردند."

 

                                    *هفده اسفند شصت و شش:

"امروز خانه را گردگیری می کردیم. همه می خندیدند و خانه را تمیز می کردند. برای چندمین بار اراک بمباران شد. "

 

                                  *سوم اسفند شصت و شش :

  "شعری از مولوی را دوست دارم:

"آینه ام ، آینه ام ، مرد مقالات نه ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما "

شب سریال آینه را دیدم .داستان کنسول افتخاری گراهام گرین را می خوانم."

                               *بیست و شش بهمن شصت و شش :

  "کتاب خوشه های خشم را تمام کردم. به سلامتی... هورا !"

 

                                 *دوازده بهمن شصت و شش :

   "اسماعیل جودکی را در سینما کاپری ( عصر جدید فعلی ) دیدم. خیلی خوشحال شد.  فیلم ِ  سینما ، جلادها نیز می میرند  اثر فریتز لانگ بود."

 

                                *یازدهم بهمن شصت و شش :

   "به مناسبت مرگ نابهنگام استادم پرویز اشتری  ( حدود 50 روز پیش )  دوست دارم با کمک یاحقی فیلمی درباره ی ایشون بسازم. "

 

                                 *جمعه سی و یکم تیر شصت و هفت :

   "...سر شب بابا و آقا مجتبی – پسر عمه – از دزفول و اندیمشک آمدند. آقا مجتبی گریه می کرد. رفته بودند سراغ مهدی – برادر آقا مجتبی - . آنها گفتند که از مهدی خبری پیدا کردند. مهدی اسیر شده است. عمه صدیقه – مادر مهدی – خیلی خیلی ناراحت شد. بابا گفت او سربازانی را دیده است که با چه وضعی از تشنگی در صحرای عین خوش  مرده بودند."

 

                                         *دوم مرداد شصت و هفت :

   "علی برادرم به جبهه اعزام شد. محل اعزام ، میدان آزادی اراک بود. علی به عنوان یادگاری ، خودکارم را از من گرفت."

 

                                         *نه مرداد شصت و هفت :

   "عصر با عمه بتول به هزاوه رفتیم.  پای ماشین ، حمید ، پسر آم حبیب را دیدم. تازه به مرخصی آمده بود.  او در خرمشهر خدمت می کند. حمید دوست صمیمی مهدی پسر عمه ام است. به سرآسیاب که رسیدیم عمه صدیقه جلوی در خانه شان ایستاده بود . حمید تا مادر مهدی را دید حسابی گریه کرد. عمه صدیقه هم حسابی گریه کرد. حمید می گفت اگه مهدی را دو ماه نمی دیدم دیوونه می شدم. حالا چطور کنم ؟"

 

                                       *یازدهم فروردین هفتاد و یک :

  " عالم بر خیال قائم است ." مولانا.

 

                                     *بیست و هشتم فروردین شصت و هفت :

   "علیرضا برادرم به سربازی رفت. مهدی پسر عمه ام به خانه مان آمد. مهدی هم سرباز است. به مرخصی آمده. او در دهلران خدمت می کند. "

  *لابلای دفترهای خاطراتم دفتری پیدا کردم متعلق به اسماعیل جودکی. اهل شعر بود. دفترش را داده بود که من بخوانم. در یکی از صفحات ، خطاب به او نوشته ام : " اشعار زیبایت را خواندم و لذت بردم. موفقیت شما در زمینه ادبیات حتمی است . به تاریخ بیست و هفتم دی ماه سال شصت و پنج ."

 

                           *بدون تاریخ ! احتمالا حدود همان سالهای شصت و شش :

  "قانون خیلی کم به خانه ی فقرا می رود و وقتی هم می رود برای تنبیه و مجازات آنان است . جرج برنارد شاو "

                                                              ***

   و حالا سالهای سال از این ماجراها می گذرد. اسماعیل که من مطمئن بودم روزی در ادبیات آدم مهمی می شود  در جنگ شهید شد. رمضان یاحقی حالا تهیه کننده ی رادیو اراک شده است و همین چند وقت پیش دختر جوانش در تصادف فوت کرده است. بهروز مقدسی حالا در سازمان هلال احمر کار می کند. حجت الله سبزی همچنان تئاتر را دوست دارد و کار می کند.  مهدی – پسر عمه – از اسارت که برگشت در کارخانه ای مشغول به کار شد و حالا بازنشسته شده است.  مجید ، برادرم در سازمان اوقاف مشغول کار است. علیرضا که روزی برایم نوشته بود من به خارج از کشور خواهم رفت خودش مصر است برای ادامه تحصیل به خارج برود. حبیب را مدتهاست که ندیده ام . یکبار او را در ترمینال اراک دیدم که یک مغازه ی ساندویچی اجاره کرده بود . منصوره دانشجوی دکتراست و در تهران زندگی می کند. مادر سرطان گرفت و شبی از شب های پاییز حدود دوازده سال پیش فوت کرد. اصغر داوودآبادی حالا در صدا و سیمای تهران کار می کند...

   و آن جوان که زنجیر در دست گرفته بود را می بینم که بزرگ شده است. دم در مغازه ای نشسته است و به عکس " اوشین " فکر می کند. به ماه رمضان دوران کودکی اش نگاه می کند. هر روز به باغ ملی می رود و به گشت ثارالله فکر می کند. زن دارد. بچه دارد. کبودی کمر دارد. با زن و بچه اش به پاساژ اسلامی می رود. صاحب مغازه همان مامور کمیته است. زنش لباس می خواهد و مرد به چهره ی مامور سابق خیره می شود. حالا هر دو بزرگ شده اند. هر دو محاسن دارند. مامور ، مرد را می شناسد. زن به اتاق پرو می رود.

  ماشین ِ گشت سیاه است. ماشین ِ گشت به درختان نیمه بلند کشتارگاه فخر می فروشد. کشتارگاه پر از گوسفند شده است. گونی ها پاره شده است. عراق حمله می کند. فاو هی دست به دست می شود. رزمندگان اسلام شعری از سلمان هراتی می خوانند. رمضان یاحقی نمی داند وقتی بزرگ می شود دخترش را در یک تصادف از دست می دهد. حبیب که قبل از عزیمت به جنگ موذن سرآسیاب بود نمی داند تکه ای از پاهایش بر کدام خاک می افتد.

  زن از اتاق پرو بیرون می آید. مامورسابق می گوید :خوب بود ؟  زن می گوید: خوب بود! شوهر می گوید: خوب بود! رمضان یاحقی می گوید :خوب است فیلم بسازیم. فیلمی درباره پرویز اشتری. می گوید :خوب است ؟ می گویم: خوب است! حمید به عمه صدیقه می گوید: خوب بود رفاقت مان با مهدی. عمه می گوید :خوب بود. بابا می گوید با بیست تومانی به سینما بروید. خوب است ؟ می گویم :خوب است. جلادها ی فریتز لانگ می میرند . جلادها هم آدمند. خلبانی که اراک را بمباران می کرد حالا پیرمرد شده است و هر روز به صحن کربلا می رود و مدام به کاشی ها خیره می شود و از خود می پرسد چه شد ؟ چه شد که هزاران نفر را کشتم و کشتیم و کشتند ؟

  زن به دانه های زنجیر شوهرش نگاه می کند. هر دانه به عکسی آویزان است. هر عکسی  روی عرشه ی یک کشتی نشسته است. کشتی بی گشت است. حضرت نوح مرد را به صبر دعوت می کند.

  بهروز پسر رحمان حالا در امامزاده ی هزاوه  خواب انگورهای شهریور می بیند. و من انگار قرنهاست که می گویم " موشک بود ! موشک بود ! " موشک ها چهار بار صدا می کنند. آقای داوودآبادی مدام می گوید" خاموش کن !"  ماشین های جاده ی هراز که به آب و ترانه و بندر انزلی می روند  ، به جای  فریاد "موشک بود موشک بود" می گویند " تو که چشمات خیلی قشنگه !"

  چشمان ِ عمه صدیقه در فراق پسر اسیرش هر روز تر می شد. چشمان ِ مادر بهروز از بس گریه کرد طاقت دیدن از دست داد. چشمان ِ استادم پرویز اشتری بزرگ بود و مدام اشک های پنهانی می ریخت. چشمان ِ شاهزاده آندره ی رمان جنگ و صلح تولستوی را مگر می شود از یاد برد ؟ چشمان ِ عید سال شصت و هفت و شصت و شش که گردگیری می کردیم و دوباره لحظه ای بعد  گرد ِ بمباران عراق  از خانه مان بلند می شد ، خیس بود...

  و حالا به پشت سرم برمی گردم. رضا براهنی را در کانادا می بینم. شعر می گوید. طلا را در مس می بیند. جعفر میراشرفی را می بینم که بازنشسته شده است. به او می گویم هنوز کارت پستالش را دارم. به امامزاده می روم. خاک ، همه را با خود می برد. به دانه های زنجیر دوچرخه ی دخترم نگاه می کنم. عکسی بر دانه ها آویزان نیست. عشقی دیگر در حوالی ِ میدان نیست. خواجه عبدالله انصاری حالا سالهاست که دیگر نیست. تکه ی پای حبیب سالهاست  که زیر خاک گرم ، گم شده است.  سینی های کشمش و گردو و انجیر و پرتقال و تنکابن و کلوچه های لاهیجان ، حالا سالهاست که  " بفرمایید شام " شده است . باغ ملی دیگر گرد نیست. رضا براهنی دیگر در سنگلج نیست. عزت الله انتظامی پیر شده است. احمدرضا احمدی قلبش به کمک باتری های ساخت ِ چین می تپد. رمضان یاحقی حالش چندان خوب نیست. قرار است علیرضا به خارج برود و بابا در اراک تنها بماند. عمه بتول به دیار باقی رفت.  در اراک دیگر کمتر برف می بارد. تریا امیری که پاتوق بچه های تئاتر بود حالا از رونق افتاده است. روزی همه چیز می میرد. روزی همه می میرند. روزی می رسد که آن خلبان پیر عراقی هم می میرد. وقت مرگ به کشته های خیابان داوران در اثر بمباران  فکر می کند. به هزار عروسک افتاده بر دامن خاک نگاه می کند. کربلا هم گریه می کند. کیهان کلهر هم داد می زند. قلب ها ماشینی شده است. دل آدمها خاک شده است ." بهترین خاک برای رویا شدن مقاصد فاشیستی ، قلب مایوس انسانهای ماشینی است."  اصفهان عکسی می شود بر تن یک زنجیر. گشت سر می رسد. مامور گشت ، روزی روزگاری جهان را می گردد و پی می برد چه رفته است بر ما و چه خواهد رفت بر ما و یک دانه عکس چه آورد بر سر مردان این روزگار و آن روزگار.

  اتاق های پرو تنگ است برای گریه کردن." پرندگان می روند در پرو بمیرند."  در اتاق های گاز هیتلر، یک دانه ریحان غنیمت است. صحرای عین خوش پر است از شهید.  پر است از اسماعیل.  پر است از هامون داریوش مهرجویی.  همه تشنه اند.  روز عید فطر هم انگار تشنگی را رفع نمی کند.

  بیست تومانی عیدی ام را به خیابان می برم. با آن شمعدانی می خرم. با آن یک رضا براهنی می خرم. با آن یک کیهان کلهر می خرم. با آن یک مامور ِ گشت ِ پیر ِ پشیمان می خرم. با آن یک پسر عمه ی شاد و قبراق می خرم. با آن یک زنجیر می خرم و عکس اوشین و مادرم و تمام معشوقه های عالم را می چسبانم و به همه می گویم پشیمانی مامور گشت را ببینید!  زنجیرها ، گل می شوند. زنجیرها  ، ییلاق های تالش می شوند.  تمشک ها  بی ترس از تمشیت خورده می شود. دیگر به پمپ بنزین ها نیازی نیست. ماشین ها با دانه های انگور کار می کنند. حافظ در اعماق کوهساران ، همانجا که در آن روزگار دوست داشتم یکه و تنها  در کوه زندگی کنم سر می رسد. می گوید:

                                   "دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ

                                   که ز سر پنجه ی شاهین قضا غافل بود "

   بیست تومانی عیدی ام را باد می برد. باد ، خودم را هم می برد. باد ، بهروز را هم می برد. باد ، پای حبیب را هم می برد. باد، بابا بزرگم را هم می برد.

  تمشک خوردن در اتاق پرو ، وقتی جا  تنگ است  برای  گریه کردن ، چهره ات را سرخ و سیاه می کند...

 اقبال می گفت :

" ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک

ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون "

جهان ، اسب است. موسیقی است.

کسی می گوید :

آن ناگفته هاست که بهترین گفته هاست ..."

و مولانا می گوید" آینه ام ...آینه ام ..."

و مولانا می گوید" عالم بر خیال قائم است ."

و کسی می گوید" آن  ناگفته هاست که بهترین گفته هاست ..."

 و حالا بعد از حدود بیست و چند سال  سپری شده  دلم تنها استکانی چای  شیرین می خواهد که قندش مولانا باشد...عمو ماشال از دور مرا نگاه می کند. ماشین ها را از دلم بیرون می اندازم. نمی خواهم  بهترین خاک باشم...

 

                                                                                       

 

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 2:10 | لینک 


مصاحبه ي خبرگزاري فارس  با اينجانب

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 14:33 | لینک 


روزنامه ی فرهیختگان





نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 3:15 | لینک 

  عباس کیارستمی در کتاب یادنامه ی مهدی اخوان ثالث مطلبی در مورد این شاعر بزرگ خراسانی نوشته است. کیارستمی از اولین و آخرین دیدارش با مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۶۹ شمسی و در فرودگاه مهرآباد می نویسد " اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت....قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است."

   مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "

   گفتم "بله. همین آدم."

   به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است."  پرسید" کیه ؟"  گفتم "شاعر است."  سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.

  در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم.هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم...

  اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود...نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.

   چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های  " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و...

   چو باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است...

 اخوان در شعری گفته بود" باغ بی برگی که می گوید زیبا نیست. "

 حافظ می گوید  "کلید گنج سعادت قبول اهل دل است.. ."

سال ۱۳۶۹ است.در چهارباغ اصفهان قدم می زنم. برگی از درخت می افتد. سوار برگ می شوم. برگ مرا با خود به  فرودگاه  لندن  می برد.  هواپیما شده ام. روی باند می نشینم. شجریان آواز می خواند. از هواپیما بیرون می آیم. فرودگاه  ، باغ بی برگی می شود.  به سالن می روم. اخوان را می بینم. نگاهم نمی کند. عباس کیارستمی را می بینم.  از پشت شیشه ی عینک دودی اش مرا نگاه می کند.

هواپیماها درخت شده اند. صندلی ها  خوشه های انگور شده اند.  کسی  بیتی از حافظ می خواند :

"تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

 تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم "

اخوان به  "مشهد"  نگاه می کند.  مشهد ، دختر شده است. می رقصد. مشهد ، ارغوان شده است.  دختر چونان باد می گذرد.

حافظ  دختر را قسم می دهد که برای اخوان بماند :

"بخاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد ..."

دختر نمی خواهد بماند. اخوان در فرودگاه به عصایش تکیه می دهد. اخوان به  هوشنگ ابتهاج  نگاه می کند. ابتهاج  در گوشه ای ایستاده است.

حالا وقت ورود ابتهاج به میدان نبرد است.

ابتهاج می گوید : "ارغوان ! شاخه ی همخون جدا مانده من ..."

کاری از ابتهاج هم بر نمی آید. اخوان به کیارستمی نگاه می کند. کیارستمی به ابتهاج نگاه می کند.

اخوان  زیر لب می گوید تا کی خواب بامدادی ؟ تا کی هوس چیدن شاخه ی ارغوان ؟  تا کی دلخوش بودن به نقش ماندگار قلم  ؟  تا کی  دیدارِ باغ بی برگی ؟ تا کی دیدن و شنیدن و نشستن بر سر سفره های خالی از هیاهو ؟

فرودگاه  ، باغ شده بود.  ابتهاج به اخوان گفت" یار مفروش به دنیا ."  سعدی آنجا بود و می گفت "خسته ایم همه ی ما. خسته و دل شکسته ایم همه ی ما. جهان  ، شتر است. می رود . جهان  ، شب سیزده بدر است که همه از عیش پنهانیِ  روز خسته شده اند. و آنچه عیان است استراحت است. سرها گران است. لباس ها ژنده نیست اما دل در گرو عشقِ سیاوش وار نیست.  زلیخا ها زیادند.  یوسف ها در ته چاهند. گندم ها نرسیده اند. نخل ها بی خرما شده اند.

اخوان به بوفه رفت. بوفه دار گفت "غذای تازه نیست. کمی ریحان باقی مانده و اندکی سیب و دانه هایی انار. "

شامِ تار اخوان بود. قلب شناس بود. قلب بوفه دار را دید. سوخته بود. یکپارچه آتش بود. کیارستمی از پشت شیشه ی عینکش کسانی را دید که ارغوان نبودند و قٌوی مانده در ته یک مرداب بودند. کیارستمی به گذشته نگاه کرد. در گذشته خرقه می سوزاندند. در گذشته  ، نهانِ یار نظری با دلسوختگان داشت. هیچ کس گمان نمی کرد کیارستمی اشک بریزد. اهل سلامت بود. کیارستمی اهل فردوسی نبود. اهل فروغ نبود. اهلِ اهالی دوست  ، اما ، بود.

اخوان ساکت بود. ابتهاج  به دختری که دور میشد می گفت :

" آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی است هوا

یا گرفته است هنوز ؟ "

اخوان ادامه می داد و می گفت :

"من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه  ، این سختِ سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه قفس

نفسم را برمی گرداند"

چراغی رنجور، کورسویی داشت . نفس اخوان می گرفت. هوا هم زندانی بود. این ها را ابتهاج به او می گفت. اخوان از شعر ابتهاج  خودش را به میان آورد. گفت

"هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است  ..."

ارغوانِ اخوان کجا بود ؟  چرا اخوان ساکت بود ؟  چرا مشهد از تهران دور بود ؟  چرا  دم آدمی سرد است ؟  چرا لب چشمه زیباست ؟  چرا لب یار دور است ؟  چرا ارغوان تنهاست ؟  چرا ارغوان گریه می کند ؟

ابتهاج می گوید :

"ارغوان !

این چه رازی ست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید"

ارغوان شاخه ی همخون اخوان بود. فرودگاه  ، خانه ای شده بود در دل یک باغ . باغ ،  حاشیه ی مشهد بود. صنوبرها ، کاهگل دیوارها  را بغل می کردند. خورشید ، روستایی ساده دلی شده بود که سر به راه بود. اخوان به شاخه ی همخون خود نگاه می کرد. آدمیان به فروشگاه "هارودس " نگاه می کردند. نگاه به ارغوان، تو را ارغوانی می کند. نگاه به  "هارودس"  تو را  هوایی می کند. باران می بارید. نگاه به  "دیوتی فری شاپ  " تو را "آشکار" می کند. نگاه به ارغوان ، تو  را  "پنهان"  می کند.

حافظ دستارش را به قصه گویانِ عشق هدیه داد. سعدی  از پشت شیشه ها به سنگ قبرش در شیراز نگاه می کرد. فرودگاه ، خالی شده بود. باد می آمد. ارغوان می رقصید. ارغوان ، جدایی را زمزمه می کرد. آشیانِ اخوان ، چای بود. بوفه ،  بی چای بود. " توچال "  پر بود از ارغوان های مصنوعی. "دربند" ،  گاوی شده بود که شیر نداشت. کسی می گفت  چه کلمه ای در ادبیات جهان بیشتر  تکرار شده ؟

 در بازار وکیل ، کسی بند قبا باز می کرد. در بازار تبریز کسی تعزیه ی سیاوش را می خواند. سینماها فیلم گذشته را نشان می دادند. عینک دودی کیارستمی شکست.  

ارغوان رفت. سوار هواپیما شد. فرش قرمز ، رنگِ خون انارهای بوفه دار بود. لباس ها زری دوزی شده بود. صنوبری در کار نبود. کاهگل ها  ، مرمر بود. مشهد  ، شهید شده بود.  شال حافظ ،  پرواز نمی کرد. حافظ  ، حضرت سلیمان نبود. اخوان گفت معجزه ای در کار نیست. سوئیچِ ماشین گاهی گم می شود. ماشین راه نمی رود. گاهی فرودگاهی در لندن ، باغ می شود. گاهی نئون  ، خورشید می شود. گاهی خورشید  ، چراغ یک پیتزا فروشی می شود. ارغوان  ، یاد رنگین رفقا را بر زبان داشت. ارغوان ،  به تماشاگه پرواز می رفت. ابتهاج  ، خونین دل بود. پرویز یاحقی ویولن می زد. خرده های شیشه ی عینک دودی پای اخوان را زخم کرد.

 اخوان هیچ کجا نرفت. به فرودگاه که حالا باغ بی برگی شده بود نگاه کرد. نغمه شده بود. هیچ کس اخوان را نمی شناخت. هیچ کس باغ بی برگی را نمی دید. هیچ کس ریحان بوفه را نخورد. هیچ کس حاضر نشد از آتش عبور کند. هیچ کس حضرت ابراهیم نشد. هیچ کس رستم نبود. همه میدان فردوسی بودند. هیچ کس فردوسی نبود. جهان پاره پاره بود. داغ داشت بر دلش. بوفه ، نو نبود. هیچ کس دلربا نبود. هیچ کس از" دوری " ، شعر نمی سرود.  شعرها همه از "نزدیکی " بود. هیچ کس از بی وفایی  زمزمه نمی کرد. خیابان ها ، آب میوه بود. خیابان ها ، بستنی بود. هیچ کس ارغوان نبود. ارغوان رفت. شاخه ی همخون اخوان رفت.

هواپیما از روی باند بلند شد. "هارودس"  شلوغ بود. " دیوتی فری شاپ  " کناره ی دریای خزر بود. هیچ کس روی صندلی اخوان ننشست. صندلی ها که انگور قرمز بودند  ، حالا خورده شده بودند. انگور تمام شده بود. انگور که تمام بشود پاییز می آید.

برگ درخت چهارباغ اصفهان بر روی زمین نشست. دیگر نمی توانستم راه بروم. نشستم و به غریبه گی خودم فکر کردم.

کسی می گفت کلمه ای که در ادبیات جهان بیشتر تکرار شده است "عشق " است ؛ چیزی که تنها در کتاب هاست.

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 1:3 | لینک 

 

 

یادداشت مهناز سعید حسینی درباره ی قصه های هزاوه

 

نوشته شده توسط رضا مهدوی هزاوه در ساعت 16:20 | لینک