روز مادر در بیمارستان ولیعصر اراک چگونه بود ؟ همان بیمارستانی که مادرم آخرین نگاهش را به سقف آبی رنگ بیمارستان دوخت. همان بیمارستانی که نیمه های شب بالای سر مادرم ایستاده بودیم . پدر بود. برادر بود. خواهرم تهران بود. وقتی چشم از جهان فرو بست یکی یکی از در بیمارستان بیرون آمدیم.
یکی از اقوام ، ماشینش را روشن کرد. پنجم مهر بود. هوا سرد بود. پیکان سرد بود. خیابان ، تگرگ بود. ابر نبود. پدر ، دست خالی به تخت سفید حریر نگاه کرد. پدر به ستون بیمارستان تکیه داد. پدر ، مثل بچه ها زیر چشمی ، به چشم بسته ی مادرم نگاه می کرد. معجزه ای در کار نبود.
اول پدر از اتاق بیرون آمد. بعد برادرم. بعد من. بعد تمام شیطنت های روزهای جمعه ی کودکی هایم. بعد تمام سفر کردن های مان به خزر آباد شمال و بعد تمام صبحانه های پنیر و نان و چای روزگار کودکی...
همه چیز تمام شد. جای مبل عوض شود رنگش از یاد نمی رود. رنگ مبل روزگار کودکی ام ترکمنی راه راه بود. رقص خنجر بود.
سوار پیکان شدیم. فامیل مان نوار کاست را در پخش گذاشت. "نیلوفرانه " افتخاری ، ما را به مردابی در هندوستان تنهایی می برد. طوطیان هند معنای مردن را خوب می دانستند.مولانا معنای نبود شمس را خوب می دانست.
پیکان ، سفید بود. تخت ، سفید بود. نام مادرم عذرا بود. نام بیمارستان ولیعصر ، سفید بود. بچگی هایم ، شکلات صبح جمعه بود. کاغذ شکلات افتاده بر روی زمین کوچه ها ، نشان از زندگی است. بچگی هایم معنای سرطان را نمی دانستم. در کوچه ها خاله بازی بود. در کوچه ها توپ های هلندی سرگردان بود. در کوچه ها دویدن بعد از مدرسه ، برای خوردن کتلت و کباب و مهر و مهتاب بود. در کوچه ها مادر بود. حالا ...در کوچه ها کاغذ سرگردان است. حالا در کوچه ها ، ستون های معلق بیمارستان ولیعصر اراک است.
قدر مادر را بدانیم. قدر نیلوفر بدانیم.
کتاب "قصه های هزاوه " نوشته ی اینجانب توسط "انتشارات همشهری " منتشر شد. مجموعه داستان های کوتاه قصه های هزاوه در واقع بازنمایی خاطرات کودکی و نوجوانی نویسنده از روستای زادگاه خود ، هزاوه ی اراک است.
"محمد صالح علاء " نیز مقدمه ای بر این مجموعه نوشته اند. کتاب ، علاوه بر کتابفروشی ها در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران نیز ارائه خواهد شد.
برای "روزبه روحی پور"
نام روزبه روحی پور ، ریحانه حسن زاده ، حسام الدین باتمانی ، کیارش عباسی ، مجید رحمتی ، سمیه شوقی ، فربد فرهنگ ، آرش غلام آزاد و رامتین خداپناهی به عنوان عوامل فیلم" مشت زن" به کارگردانی روزبه روحی پور از جهاتی مرا بر سر شوق می آورد.
به جز رامتین خداپناهی که از همکاران هیات علمی دانشگاه آزاد اراک است، بقیه ی دوستان فوق الذکر همگی از دانشجویان فعال گروه هنر اراک بودند.
ریحانه و کیارش و حسام را البته به علت عضویت شان در کارگاه داستان سایه بیشتر می دیدم ولی در کل آن سالها را باید به عنوان سال های درخشان بچه های گروه هنر نام داد.
تعداد دانشجویان زیاد بود و بالطبع اساتید بیشتری هم در دانشگاه حضور داشتند. علی میرزایی بود و صمد چینی فروشان.جعفر کیوان بود و محمد صالح علاء . هرمز هدایت بود و مرحوم ابراهیم کریمی . اسماعیل همتی ، عبدالحی شماسی و مسعود موسوی و خیلی های دیگر را هر هفته می دیدیم و شور بود و شوق. صفا بود و صمیمیت.
روزبه با رضا کافی و تعدادی از دانشجویان دیگر هم از بچه های "همیشه معترض" گروه بودند. اهل شعر و سینما و شاملو بودند. یادم است رضا به شاملو خیلی علاقه داشت . همه ی آن دانشجویان آرمانگرایانی بودند که نمی خواستند سر تعظیم به " شرایط" خم کنند. عاصیان روشنفکری بودند که می خواستند "حقیقت" را جستجو کنند.آرام و قرار نداشتند.
جلسه ی پایان نامه ی روزبه یکی از روزهای به یادماندنی دانشگاه بود. یادم است استاد راهنمای روزبه ، سیامک صفری بود.سیامک در آن روزگار مدرس دانشگاه اراک نبود و روزبه با ساختار شکنی استاد راهنمایش را از یک تئاتری حرفه ای انتخاب کرده بود. اصلا نام روزبه با ساختار شکنی عجین بود.
نمایش روزبه با نام گوزن ها - تحت تاثیر گوزن های مسعود کیمیایی - اجرا شد.
باز به علت همین ساختار شکنی های روزبه، من که در آن زمان مدیر گروه هنر بودم به ایشان پیشنهاد دادم که پایان نامه غیر علنی باشد. قرار هم بود یکی از استادان داور، علی میرزایی باشد اما درست در آخرین لحظه متوجه شدیم که استاد میرزایی در سفر هستند و نمی توانند بیایند. روزبه از علی میرزایی حرف شنوی داشت و ما نگران بودیم که نکند روزبه جلسه را به هم بریزد !
به ناچار داوران را از بین اعضای هیات علمی انتخاب کردم. به علت حساسیت موضوع نمایش، گمان کنم از همه ی اعضا برای داوری دعوت کردم.
فکر می کنم روز پایان نامه ،جمعه بود. دانشگاه خلوت بود اما ما دیدیم که دسته دسته تماشاچی به داخل دانشگاه آمدند. در برابر کار انجام شده قرار گرفتیم و به ناچار علنی بودن پایان نامه را پذیرفتیم.
نمایش تلفیقی بود از فیلم گوزن ها و نمایش. آن موقع ها روزبه ارادت ویژه ای به مسعود کیمیایی داشت . که این ارادت البته تداوم پیدا کرد. تا جایی که تیتراژ دو فیلم "حکم" و" رئیس" را بعدها روزبه ساخت.
کتمان نمی کنم که من هم از شیفتگان سینمای کیمیایی بودم و هستم. یک جور نگاه عاشقانه به لحظات سینمای کیمیایی دارم. ولی روزبه شیفته و واله و مجنون کیمیایی بود.ورد زبانش کیمیایی بود. صبحانه و شامش کیمیایی بود.
نمایش تمام شد. نمایش موضوع چالش برانگیزی داشت. بعد از اجرا همه ی استادان داور و سیامک صفری به سالن غذاخوری اساتید رفتیم. گمان می کنم یکی از طولانی ترین جلسات در خصوص تعیین نمره را در سالن برگزار کردیم. سیامک مدام از انعطاف و مدارا حرف می زد و ما هم البته نگاه "ریزبینانه " را می خواستیم داشته باشیم. اصلا شاید ما هم تحت تاثیر همان نگاه خرده بین و معترضانه ی روزبه نسبت به همه چیز ، بحث های آکادمیک و کلاسیک را مطرح می کردیم. سیامک کمتر حرف می زد. بیشتر گوش می داد و در پایان حرف های تک تک داوران ، فقط تک جملاتی می گفت و ترجیع بند کلماتش این بود که "این تجربه های آوانگارد حتی اگر ضعیف هم باشند ولی جایش در همین دانشگاه هاست . " مدام می گفت " به هر حال این هم نوعی نگاه به نمایش است و شاید حتی سلیقه ی من هم نباشد ولی بالاخره پشت این کار زحمت زیادی بوده..."
بعد از حدود یک ساعت و اندی، جلسه تمام شد . به سالن رفتیم و برای مان جالب بود که تماشاگران همه منتظر ما مانده بودند.
در سالن آوینی همه ایستادند و صورتجلسه را من خواندم. یادم هست بعد از اعلام نمره، رضا کافی شعری از شاملو را با صدای بلند خواند و البته لحنش معترضانه بود.
شاید به احترام سیامک صفری ، در آن جلسه نسبت به نمره ،اعتراضی شنیده نشد . چند روز بعد ولی روزبه به من زنگ زد و گفت که می خواهد فیلمی معترضانه در خصوص پایان نامه و نمره و ...بسازد و ساخت. با بچه ها مصاحبه کرده بود و باز هم روحیه ی عصیانگر و آرمانگرایانه اش را نشان داد.
روزهای بعد، پایان نامه کتبی اش را به دفتر گروه آورد. باز هم ساختار شکنی کرده بود. البته واقعا ساختار شکنی عجیبی بود! متحیر ماندیم که باید چه کنیم. به او گفتم "تو با قاعده ها چرا اینقدر مشکل داری!"
بلند می خندید و تند راه می رفت. چشمانش انگار همیشه برق اعتراض داشت...درست مثل اعتراض شخصیت های فیلم های کیمیایی. مثل ترانه ی "گنجشکک اشی مشی " در "گوزن ها " که لب بوم نمی نشیند تا "خیس " نشود...
و حالا سالها از آن روزها گذشته است. حالا ما پیرتر شده ایم و ارتباطم با روزبه و ریحانه و بچه های دیگر در حد ارتباط فیس بوکی و گاه تلفنی است. سالهاست به جز ساره و بها بچه ها را ندیده ام. حالا دیگر دانشگاه خلوت است و خبری از آن شور و شوق ها و اجرا ها نیست. ابراهیم کریمی به آسمان رفت و اساتید دیگر هر کدام در جایی مشغولند . علی میرزایی به معاونت سینمایی رفت . صمد چینی فروشان را چند هفته پیش در برنامه ی مجله ی تئاترشبکه ی چهار دیدم. چقدر پیر شده بود! اسماعیل همتی که برای خود پیروانی داشت دیگر به اراک نیامد و در سمنان مشغول نوشتن و چاپ کتاب است.مسعود موسوی هم دیگر به اراک نیامد ، جعفر کیوان هم که مدتها در بستر بیماری بود و دیگرنتوانست به اراک بیاید. گروه هنر به فلق انتقال پیدا کرد و حالا جلوی در سالن آوینی یک کانتینر بزرگ و خاکستری گذاشته شده است...و قفلی به بزرگی سالها خاطره بر در آن زده شده است...
... و اما چند وقت پیش خبر پخش نخستین تله فیلم روزبه در ویدیو کلوپ ها را در فیس بوک خواندم. پیام تبریکی برای روزبه نوشتم. و منتظر ماندم که فیلم" مشت زن " به ویدیو کلوپ های اصفهان بیاید.
به چند ویدیو کلوپ سر زدم. به روزبه خبر دادم هنوز فیلم به اصفهان ارسال نشده که ایشان لطف کردند و با پست، فیلم را برایم فرستادند.
دیشب فیلم را دیدم. در حین دیدن فیلم خاطرات زیادی در ذهنم مرور کردم. نویسنده ی فیلم ، ریحانه ، که همسر روزبه است نیز از دانشجویانی بود که در دانشگاه خیلی شاخص بود. ریحانه به همراه ساره وفا و هاله بیات بیشتر اهل نوشتن بودند. استاد جعفر کیوان هر وقت این سه نفر را می دید با لهجه ی خاص خودش و با تاکید بر " هه" آخر اسم هر سه می گفت: "ریحانه ! هاله ! ساره!"
ریحانه ، حسام باتمانی ، کیارش عباسی ، نسیم پیمانی ، بها مرشدی ، هدیه رضایی ، کیوان خلیلی ، افشین حسین پور ، یحیی عسگری ،صدرا یوسفی ،سارا تقوی ،احسان سالاری ، مهران رنجبر ، هاله بیات ، ساره وفا از اعضای اصلی کارگاه داستان سایه بودند. چهارشنبه های دوست داشتنی کارگاه سایه هیچوقت تعطیل نشد.
آن وقت ها در کارگاه ، مجله هم در می آوردیم. هر کس قسمتی از کار را بر عهده می گرفت. هاله تایپ می کرد.ساره مسوول گرافیک نشریه بود . نشریه وابسته به هیچ جایی نبود و همه از دل و جان کار می کردند. هر شماره، یک نفر از بچه ها سردبیر نشریه می شد.از جمله سایه ی شماره سوم ، ریحانه سردبیر شد و محمد صالح علاء هم مقدمه ای بر نشریه نوشت. در طول چهار سال عمر کارگاه سایه که با فراز و نشیب هایی هم همراه بود شش مجله منتشر کردیم.
با خیلی از آن بچه ها هنوز ارتباط دارم. بها مرشدی قابلیت های متعددی دارد که فکر کنم هنوز این بشر، کامل کشف نشده است! چند کتاب چاپ کرده و اهل مطبوعات شده است و تازگی ها دبیر جشنواره داستان بیهقی هم بود و حالا حالاها مانده که استعداد ایشان به طور کامل پدیدار شود! مهران رنجبر که بازیگر مطرحی شده را امسال جشنواره ی فیلم فجر در برج میلاد دیدم و کلی خاطرات برایم زنده شد. و حسام هم که نویسنده ی خوبی بود ولی بیشتر به طور حرفه ای اهل بازیگری شده است. ساره همچنان مشغول نوشتن است و به من قول داده که بزودی آثارش را چاپ کند. ساره یکی از خوش فکرترین دانشجویان اراک بود. کیارش هم که در این فیلم بازی کرده حالا شاعر خوبی شده . افشین چه استعداد نابی در شعر داشت و حالا مدت هاست که از او خبری ندارم. خیلی پسر بازیگوش و در عین حال دوست داشتنی بود. نسیم هم که بسیار مستعد بود هر از گاهی تماس می گیرد . یحیی همراه با احسان سالاری بسیار مستعد و اهل ذوق بودند. یکبار در چهارراه ولیعصر تهران بنر تبلیغاتی یک نمایش از مسعود موسوی را دیدم که متوجه شدم نویسنده اش یحیی است. خیلی خیلی سر ذوق آمدم. یحیی در داستان نویسی سبک منحصر به فردی داشت.سارا تقوی می دانم که به طور حرفه ای تئاتر کار می کند.ریحانه هم که چند سال پیش نویسنده ی مجموعه تلویزیونی "بیست" بود و الحق که کارش هم خیلی خوب بود. و حالا هم که نویسنده ی این فیلم است.و البته اگر بخواهم لیستی از دانشجویان قدیمی اراک بنویسم که الان چه می کنند لیست بلند بالایی خواهد شد و حتما این کار را در آینده خواهم کرد.
یکباره به خودم آمدم. تمام خاطرات در ذهنم مرور شد. حالا به حرف های سیامک صفری فکر می کنم. به سختگیری. به ساختارشکنی. به گوزن ها. به مسعود کیمیایی. به کاریزمای آدم های بزرگ. به شعرخوانی رضا کافی. به موهای بلند روزبه. به قلم سرکش ریحانه. به چهارشنبه های سایه. به اعتراض های مداوم روزبه. به نمره ی پایان نامه. به این فکر می کنم که چه کسانی بیست گرفتند از پایان نامه و الان در کجای این عالم هستند و چه کسانی نمره ی پایین تر گرفتند و حالا چکار می کنند. به قضاوت کردن فکر می کنم. به ابراهیم کریمی که حالا نیست فکر می کنم. به انعطاف و مدارا ، به لیوان های چای صمد چینی فروشان ، به اسماعیل همتی ، که بچه هایش را وادار به نوشتن می کرد. به کارگاه "سایه " فکر می کنم. بچه های "سایه "حتما خوب یادشان است که یکشب تا دوازده شب جلسه ی مان طول کشید و نگهبان دانشگاه به خیال اینکه ما رفته ایم در ساختمان را بر روی ما قفل کرده بود...و ما هم که با "قفل ها " میانه ی خوبی داشتیم...
و حالا همان بچه های عصیانگر و آرمانگرا مشغول ساختن فیلم و نوشتن و بازیگری حرفه ای هستند. مبارک است. مبارک تر از روزهای عید. بچه ها دارند بزرگ می شوند. استاد جعفر کیوان مدتی پیش در بستر بیماری بود. یکبار که به ایشان زنگ زدم خیلی خیلی خوشحال شد. یکبار استاد بامداد را در تهران دیدم. که کمی بیمار بود و گلایه هایی هم البته داشت. این رسم روزگار است. نسل نو می آید. نسل قبل ، باید عرصه را ترک کند. نسل نو برای بدست گرفتن زمام امور می آید....
و حالا مدتهاست که به انعطاف و مدارا اعتقاد قلبی پیدا کرده ام. "سخت می گیرد جهان بر مردمان سختگیر... " به مرور توان مندی بچه ها بیشتر و بیشتر خواهد شد. به مرور حرفه ای می شوند. به مرور بزرگ می شوند.
فیلم "مشت زن" را می توان "ریزبینانه " نگاه کرد و شاید انتقاداتی هم بشود مطرح کرد اما فیلم در حد کار اول بلند فوق العاده است. در جاهایی از فیلم مثل برخورد مجید رحمتی با سحرذکریا دیالوگ ها جاندار و زنده است. طراحی لباس و صحنه و انتخاب قاب ها در حد قابل قبولی است. داستان فیلم هم پتانسیل خوبی دارد که البته اگر در انگیزه های ثانویه ی شخصیت ها تاکید بیشتری می شد فیلم از لایه های عمیق تری برخوردار می شد.تلاش شده است که آدم ها کاریکاتوری نباشند و بعد پیدا کنند.
روزبه و ریحانه از امیدهای آینده ی سینمای ایران هستند. هر دو دغدغه های جدی و مهمی دارند.
به آن سالهای دور فکر می کنم .به سیاهی سالن آوینی فرو می روم. در عمق سالن ، نور می بینم. در عمق سالن صدا می شنوم. نور آرام و آرام راه می رود. نور ،" آدم " است. صدا هر لحظه و هر لحظه بیشتر می شود. صدا از سالن بیرون می آید. صدا کاج شده است. کاج بلند و بلند می شود. روزی ما خواهیم مرد و پرنده ها روی کاج ها می پرند.سایه ای دیگر نیست که هر چه هست نور است. نور، آدم است. ساره ، گرافیک نور را ، آیا می پسندد ؟ بها ، چونان بیهقی ، تاریخ سایه را می نویسد. هاله، پایان قصه را می نویسد. ریحانه برای پرنده ها نان می ریزد. روزبه به افق نگاه می کند. کیارش بر بلندای کاج شعر می گوید. بچه های "سایه" یادتان هست ! انجیرها ی استهبان چقدر خوشمزه بود ! انجیرها را بها به کارگاه آورده بود. انجیرها خورده شدند... دعا کنیم رفاقت خورده نشود..یادتان هست یک روز که قرار شد "سایه" برگزار نشود ، ساره مثل بچه ها اشک ریخت و گریه کرد...
یکی از شماره های مجله ی سایه جلوی رویم است .شماره ی دوم. سال ۱۳۸۱. به سردبیری بها. مقدمه را شمس لنگرودی برای مان نوشت. استاد در مقدمه نوشته بود "علتش را نمی دانم. ولی فرق می کند. چند جای دیگر را هم دیده ام ولی ادامه ی این داستان فرق می کند. بارها حضوری گفته ام و مکتوب می کنم ، مطمئنم داستان نویس بزرگی از میان دانشجویان امروز دانشگاه اراک ظهور می کند ( شگفتا دانشگاه که جای چنین امری نیست ) ...حیف است روزگاری نکبت که این استعدادهای پر هلهله را بی حاصل کند...."
و حالا وقت برآمدن روشنایی هاست. نمی گویم "بهار" نزدیک است که تعبیر زودگذر سیاسی نشود. می گویم" بهار عاشقان " نزدیک است که عشق ، تنها رمز بقای جهان است.عده ای می روند. عده ای تازه نفس می آیند. و این قانون طبیعت است.
در همان مقدمه ، استاد شمس نوشته اند "...هنرمند تحمل نقصان و ابتذال حیات را ندارد. و هنر ، نتیجه و بازتاب ایستادگی او در مقابله با حیات است ..."
دانشجویان دیروز و امروز را باور کنیم. با "ریزبینانه " نگاه کردن " ریز" می شویم. جهان همین است. به دیده ی اغماض به جهان نگاه کردن کار آدم بزرگ است. نگاه رندانه به جهان کار هر کس نیست. بیتی از حافظ را در این شب سرد زمستانی زمزمه می کنم :
"...اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن ..."
می خواهم در اینجا به روزبه و ریحانه و همه ی بچه های "سایه" و همه ی دانشجویان دیروز و امروز و فردا بگویم :..استعدادهای "درخشانی "دارید که اگر در چرخه ی "خلق" قرار نگیرد ، " تاریک " خواهد شد. کسی می تواند در برابر حرف فقیه شعر حافظ بایستد که می ناب معرفت داشته باشد و پیاله ای ...قدر لحظات زندگی را بدانیم که همیشه ، زود ، دیر می شود...
بر لب بوم بنشینیم ، "شعر " می شویم..."خیس " می شویم ...
نوشته
ای که ملاحظه می کنید را ماهها قبل به سفارش مجید شیدا و به مناسبت بزرگداشت زاون
قوکاسیان در جشنواره ی فیلم کودک نوشته بودم و قرار بود در کتابی چاپ شود که بنا
به دلایلی کتاب منتشر نشد و امروز برای دوستان ارائه می دهم
.
*****
در
پیاده رو های جلفای اصفهان قدم میزنم. به زودی پاییز فرا می رسد و منتظرم زیر
باران، کلیسا و قهوه خانه ها را خیس و شاداب ببینم
.
روبه
روی کلیسا به مجسمه ی "خاچاطور گیساراتسی" که وسط حوض خوش نشسته است نگاه
می کنم. گیساراتسی به گواهی تاریخ، نخستین کسی بود که دستگاه چاپ را به ایران آورد
و به قول دکتر محسنیان راد ما را به عصر دیگری از جهان ارتباطات سوق داد
.
به
فکر ایده ای برای نوشتن درباره ی "زاون قوکاسیان" هستم. زاون، قبل از هر
چیزی معلم است. کسی که ارمغان ش آگاهی است. درست همان کاری که سالها قبل در عهد
صفویه خاچاطور گیساراتسی با آوردن دستگاه چاپ به ایران کرد. و درست همان کاری که
تمام معلمان سرزمین من کرده اند و می کنند. معلمانی که گاه بدون شهرت و تمکن مالی،
اندیشیدن را یاد می دهند و نه تحمیل اندیشه را
.
به
تاریخ ایران فکر میکنم. به جدال بین جهل و دانش. صنعت چاپ دیر به ایران ما آمد و
چه زودتر از اینها مستحق ش بودیم. در جایی خوانده بودم در اولین روزنامه ای که در
زمان محمد شاه به نام "کاغذ اخبار" منتشر شد صراحتا آمده : "اراده
ی ملوکانه برای انتشار روزنامه با این هدف شکل گرفته که ملت تربیت شود". در
صورتی که به قول دکتر محسنیان راد هدف رسانه نه تربیت که مطلع کردن مردم است
.
فتحعلی
شاه قاجار در زمانه ای که نه روزنامه ای بود و نه رسانه ای، شنیده بود مردم فرانسه
گردن شاه خود، لویی شانزدهم، را زده اند. وقتی رئیس هیئت اعزامی ناپلئون را به
حضور پذیرفت اولین سوال او این بود " چرا شما شاه خود را کشتید"؟
انگار
برای شاه ایران، کشتن رئیس جرمی نابخشودنی است. شاه مظهر همه چیز است و اراده ی
او، تعیین کننده ی همه رخدادها ست. سال ها طول کشید تا دستگاه حاکمه بفهمد اگر می
خواهد "شاهی " کند، مردم هم باید دیده شوند. فهمیدند که اگر به ناحق چوب
تر به پای مردمان بزنند چوب ستون های خانه ی شان فرو خواهد ریخت
.
بعد
از خاچاطور نوبت عباس میرزا میشود که با سماجت، دستگاه چاپ را به تبریز آورد و
روزنامه ها چاپ شدند و کتابها چاپ شدند و همه می دانیم در ابتدا چه بلاها یی بر سر
باسمه چی ها
(لقبی که برای چاپخانه داران به کار
برده می شد) آورده میشد. به جرم اینکه آنها چونان موریانه ای بودند که ستون های
پوسیده ی جهل و خرافات را می خوردند.
همچنان
رو به روی وانک به مجسمه ی خاچاطور نگاه می کنم
. مجسمه
در حوضی است پر از آب. خاچاطور مثل کشتی شده است. گویی وسط دریا و با بلند کردن
دست ش چیزی می خواهد به ما بگوید. برای یک لحظه زاون را دیدم کنار خاچاطور ایستاده
است و به شاگردان ش از تاریخ میگوید ؛ از تاریخ سینما. از آگاهی و دانش حرف میزند.
چندین
سال است که زاون را از نزدیک می شناسم .هر بار که دیدمش و یا تلفنی با او حرف زدم
اولین چیزی که می پرسد این است که "کتاب جدید چه خوانده ام؟ چه تئاتر و یا
فیلمی دیده ام؟
" انگار مدام میخواهد به ما یادآوری کند
آگاهی، رمز بقای جاودانه است و اگر آگاهی باشد دیگر فتحعلیشاه نمی پرسد مردمان
فرانسه چرا شاه خود را کشته اند. مردمان با آگاهی و دانش دیگر به سادگی خودخواهان
را تحمل نخواهند کرد.
با
زاون در عالم تخیل حرف میزنم. دست او را می گیرم و با او به قهوه خانه ای در همان
حوالی می روم. خسته می شود. می گوید بیا به کوچه ی سنگتراش ها برویم. می رویم.
دنبال ما خاچاطور گیساراتسی هم می آید. سه نفری به خیابان حکیم نظامی می رویم.
زاون به سراینده ی هفت پیکر ادای احترام می کند. خاچاطور شعری از حکیم نظامی زمزمه
میکند
:
شاد برانم که در این دیر تنگ
شادی
و غم هر دو نماند درنگ
به
کوچه ی سنگتراشها می رویم. به جلوی کلیسایی می رسیم. همان کلیسایی که مراسم یادبود
درگذشت پدر زاون در آنجا برگزار شد. زاون بغض میکند. از پدرش می گوید که چقدر
اصفهان را دوست داشت. چقدر قدم زدن در جلفا آرام اش می کرد. چقدر شنیدن صدای زنگ
ساعت کلیسا ی وانک به او یادآوری می کرد "جهان در حال گذر است. " اعتمادی
به دار دنیا نیست و هیچ اتفاقی قرار نیست رخ دهد
. هیچ
چیزی به خودی خود نه شوم است و نه فرحبخش. تنها رسالتی که بر دوش ماست یاد دادن
است.
زاون
از "دونده ی" امیر نادری می گوید. از اینکه چگونه بچه ای حروف الفبا را
با تکرار یاد می گیرد و بلند بلند تکرار می کند. بالای سر بچه، هواپیما ست و
دستانش مانده بر تورهای فلزی بلند. زاون از بعد یادگیری حروف الفبا میگوید. از
اینکه با م و ن و ه و ت و خ و ح و ق و ع وص و ض چه جهانی باید ساخت و چه جهانی
داشتیم و چرا باید فقر اندیشه باشد و چرا مردمان "چرا" نمیگویند و چرا
هزاران "چرا" در پستوهای تاریک مانده است
.
به
قهوه خانه ای می رویم. قهوه می نوشیم. خاچاطور از کتاب می گوید. زاون از سینما می
گوید. خاچاطور از اصفهان زمانه ی محمود افغان می گوید. زاون از مل بروکس و فرد
زینه مان و خوشه ها ی خشم و جنگ و صلح و سینما پارادیزو می گوید
.
خاچاطور
علاقه مند می شود بداند سینما چیست؟ زاون سی دی ها را از کیف بزرگش بیرون می آورد.
فکری به ذهن زاون می رسد
.
می
گوید برگردیم به وانک. برمی گردیم. زاون به بالای کلیسا می رود. از روی بام، پرده
ای به وسعت اصفهان برپا می کند. خاچاطور روی صندلی لهستانی می نشیند. محمدشاه هم
می نشیند. فتحعلیشاه هم می نشیند. ناپلئون هم می نشیند
. غروب
همه جا که تاریک می شود نوبت به سینما می رسد. ناقوس کلیسا دوازده بار زنگ می
خورد. فیلم شروع میشود. همهی اصفهان حالا میتواند فیلم ببیند. مردمان زینبیه و مردمان هشت بهشت و
مردمان خاقانی و مردمان بزرگمهر و مردمان فروغی و مردمان فلکه ی فیض به تماشا می
نشینند. جنگ می بینند، صلح می بینند. فیلمهایی که از روی رمانها ساخته شده است را
تماشا میکنند. اشک در گوشه ی چشمان خاچاطور حلقه میزند. زاون به خاچاطور نگاه می
کند. حالا هر دو اشک می ریزند. هر دو هدیه شان به این مردمان آگاهی بوده است. هر
دو انگار در این جشن سهیم اند.
به
بالای بام می روم. از آن بالا مردمان اصفهان را می بینم که همه محو سینما شده اند.
مردی را می بینم که میخواهد زنی را بکشد و با دیدن صحنه های آخر"
کازابلانکا" دست نگه می دارد
. عشق
می بیند. اشک می بیند. عشق می ورزد. اشک می ریزد.
مردی
را می بینم در چهارباغ، مغموم و افسرده است. سرش را بالا می آورد و با دیدن صحنه ای
از چارلی چاپلین لبخند میزند. به یک بستنی فروشی میرود و حالش خوب میشود
.
مردی
را می بینم در زینبیه که می خواهد دست خالی به خانه ی چهل متری اش برود. سرش را
بلند می کند. "بچه های آسمان"را میبیند و به زندگی امیدوار میشود. در می
زند به امید فردای دیگر. تق تق تق تق تق
...
عاشق
دل خسته ای را در حوالی باغ دریاچه می بینم. سرش را بالا می گیرد و با دیدن صحنه
های عاشقانه ی انتهای "سینما پارادیزو" بغض می کند. گریه می کند. سبک می
شود
.
تاجری
را در بازار اصفهان می بینم که میخواهد بخشی از ثروتش را به زلزله زدگان بدهد.
تردید دارد. "فهرست شیندلر" را می بیند و آن سنجاق قفلی، او را به گریه می
اندازد. تردیدش را رها می کند. با جان و دل ثروتش را هدیه می دهد
.
محمدشاه
قاجار، هزاردستان علی حاتمی را می بیند و از دیدن خان مظفر شرمگین می شود. توبه می
کند
.
کودکان
محله ی بازار را می بینم. همانهایی که شاگردی می کنند تا اندکی به پدر پیرشان کمک
کنند. دونده ی امیر نادری را می بینند. الفبا را یاد می گیرند
.
محمدشاه
دیگر اراده ی ملوکانه ندارد. فتحعلی شاه دیگر اسباب طرب نمیخواهد. ناصرالدین شاه
دستور میدهد سرسره ی شاهی را جمع کنند
. هر
کس سینمای خود را می بیند.هر کس گریه ی خود را می کند. آن سوی شهر بچه های دانشگاه
سپهر برای زاون دست تکان میدهند.
روز
برمی آید
.
زاون
از بالای بام به پایین می آید. پرده ی نقره ای سینما را جمع می کند
. خاچاطور دوباره به وسط حوض می رود و
انگشت دستش را به سوی آسمان بالا می برد. میخواهد به همه بگوید در آسمان، سینماست،
سینما در آسمان است.
حالا
هوا سرد زمستانی شده است. "علی خدایی " زمستان ما را گرم میکند
. "استاد بختیار" مدام عکس میگیرد.
ژان والژان زیر کالسکه ای خم شده است و می خواهد کودکی را نجات دهد. تولستوی به
احترام سینما ، کلاهش را از سر برمی دارد. کودکان کار که در چهارراه های تهران و
اصفهان و شیراز و تبریز گل می فروشند می خندند.
بچه
های بازمانده از جنگ به تماشای "زندگی زیباست
"
می
نشینند و بچه ها یکباره از خود میپرسند نکند همه ی بدبختی ها و پدر از دست دادن ها
و خانه خراب شدن ها بازی باشد؟ نکند بعد از پایان مصیبت ها، بابا با دست پر بیاید
و مادر در شب های خرمشهر کباب بپزد و همه ی کسانی که بر طبل جنگ و خشونت می کوبند
دود شوند و به آسمان بروند...خوزستان با نخلهای سر بریده اش شاهنامه می خواند. علی
خوش دست ِ "تنگنا" زخم پایش خوب شده است و در چهارباغ و جلفا قدم میزند.
پرویز دوایی از پراگ به جلفای اصفهان می آید و خاطرات کودکی های زاون را می نویسد.
هی "اخوان " می گوید "زمستان
است" و هی "علی خدایی " زمستان ما را گرم می کند. قهوه گرم است. خاچاطور وسط حوض ایستاده است. کودکان،
مادر علی حاتمی را می بینند و کارها می کنند که "مادر" نمیرد تا نگویند
" مادر مرد از بس که جان ندارد". سینما همان رویاهای زندگی است.
زاون
به خانه ی خود میرود. مادر تنها ست. همه باید به خانه برویم. سینما تنها هم اگر
بشود همه به خانه ی خود میروند تا سینما تنها نباشد. هیچ کجا خانه ی خود آدم نمی
شود... هیچ کجا
...
خانه ی مان در اراک بخاری نفتی داشت. دهه ی شصت بود. گلوله برف بازی بود. آدم برفی روبروی خانه مان ، زود آب نمی شد.
خانه مان اول خیابان جهانگیری بود. جهان متعلق به ما نبود. برف می ریخت بر سر و روی مان. جنگ بود. مادرم بسته های بزرگ نان به کامیون های اعزامی به جنگ هدیه می داد. شال هایم به گمانم به رنگ های آبی آسمانی و قرمز بود. پیکان های مدل قدیمی وقتی از کوچه می گذشتند ، گل و آب ، به شال های مان و قلب های مان می پاشیدند. به همین خاطر قلب دهه ی شصت خیس بود.
سینما کاپری گوشه ی باغ ملی تیر اندازی می کرد. پیرمردی بود با موهای سفید کنار سینما می ایستاد و در ازای گرفتن یک تومانی ، تفنگی به دست رهگذران می داد . آدم ها به سوی پوستر فیلمی که پیرمرد روی تکه چوبی چسبانده بود تیر می انداختند. قلب دهه ی شصت ، پر از گلوله بر چشمان دختران نقاشی شده بر تن پوستر ها بود. ناهار بوی آبگوشت بود. ناهار بوی برف و پاروی چوبی و زمزمه ی " امروز مدرسه ها تعطیله " بود. بابا ها مهربان تر بودند. چون هر روز بچه های همسایه را می دیدند ، نه خودشان ، که آگهی شهید شدنشان . بابا ها هر روز نیم ساعت بیشتر به بچه های شان خیره می شدند. نام سیگارها تیر بود. تیر آرش هر روز از بالای سرمان عبور می کرد. نام کودکان ، محمد جهان آراء بود. اسفندها دود می شد برای سربازان از جنگ برگشته. ماه اسفند برف می آمد به افتخار فاتحان خرمشهر. مدرسه ها بوی چای هندوستان می داد. معلم ها در دفتر مدرسه حرفی از کتک نمی زدند. حرف از غایبان می زدند. م . خ شهید شد در یک روز برفی. ب. ک مفقود شد در یک روز مه آلود. ی. ج مجروح شد در یک روز سرد زمستانی. ن. ق با یک دست برگشت در یک روز غبار آلود.
آن روز ها زمستان ها برف بیشتر بود. آن روزها هوا زودتر تاریک می شد ، تا مادرها زیر لحاف شب ، برای جوانان شهیدشان هق هق کنند. نوک مدادها مقاوم تر بود از بس شعر فروغ را می نوشت :
" پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه ی اندوه می کارد"
... خیابان عباس آباد برای ما شانزه لیزه بود. پاساژ اسلامی بزرگترین مرکز خرید عالم بود.پارک شهر، وسیع ترین پارک ژوراسیک بود. پیش خود می گفتیم به زودی عید می آید. غصه ها تمام می شود. روی تخته ها می نوشتیم نود و دو روز مانده به عید. دستان مان را با نفس های مان گرم می کردیم و به بابا ها نگاه می کردیم. به مادرها نگاه می کردیم. غمی نبود انگار.اما غمی بود انگار در صدای مادرها و باباها... ظهر جمعه همیشه برف و رادیو می آمد. گاه وعده ی میهمانی بود. گاه میهان به خانه می آمد و با خودش برف می آورد. با خودش سینما کاپری می آورد. با خودش آن پیرمرد کنار سینما کاپری را می آورد. با خودش بخار لبوهای باغ ملی می آورد. با خودش قطارهای شبانه ی خیابان خرم را می آورد. با خودش جیغ های بیمارستان ولیعصر را نمی آورد.جیغ ها را نمی شنیدیم.ظهر جمعه با خودش نان سنگک و سفره ای بزرگ با طرح چلوکباب و بخار چای و دود سیگار اشنو می آورد. و گاه با خودش متاع عشق می آورد. و گاه ظهر جمعه با خودش شب یلدا می آورد. بلند و طولانی و غرق در پسته و بادام...
صبح یک روز برفی ، استکان های صبحانه مان پر از چای بود. چای های مان پر از صبحانه ای کوهستانی بود. لب پنجره را باز می کردیم ، گرمای اتاق را به خانه ی دختر همسایه هدیه می دادیم تا او سرما نخورد.
رنگ تاکسی های اراک نارنجی بود. برف می پاشید به تابلوی تاکسی. برف می پاشید به پاساژ اسلامی. برف می پاشید به بستنی سعادت. برف می پاشید به دبستان هدایت. برف می پاشید به تن تنومند بازار. بازار، برف را هر روز به جای صبحانه می خورد. گنبدهایش بزرگ تر می شد. بازار، زن بود. گنبدهایش ، سینه هایش بود. بازار هر روز ، با برف حرف می زد. هر روز ، بعد از ناهار چرت می زد. به مس و قراضه فروش ها می گفت کمی آرام تر.
گنبدها ، وقت خواب بازار، شیطنت می کردند. کاهگل ها به سینما می رفتند. یک روز گنبد پنجمی بازار را در سینما کاپری دیدم . گنبد از مرگ قهرمان فیلم گریه می کرد. بعد از فیلم ، گنبد به محل زندگی اش نرفت.
به من گفت "حس رهایی را می فهمی؟"
گفتم "نه."
گفت" مرا ببین."
گفت "بازار مادر خوبی است. اما من عاشق شخصیت دختر فیلم شده ام . می روم." و دیدمش در آن روز برفی رفت. به آسمان رفت. آن روز ، پیرمرد تیرانداز به من نگاه کرد. چشمانم اشکی شد. پیرمرد گفت من هم در جوانی عاشق بودم. ولی همه چیز تمام شد.حالا پیر شده ام. پسرم همه چیز روزی تمام می شود. تو هم پیر می شوی. جهان هم پیر می شود. بیا تیر بینداز.
گنبد رفت. بازار ، بی پسر شد. بازار تازه می فهمید مادرهایی که پسران شان را در جنگ از دست می دهند چه می کشند. گنبد پسرش بود.
شلپ شلوپ! شلپ شلوپ! چهارده ساله ام...می پریدم از سر جو اما نه در گیلان ...برف به تنم می خورد. پیکان های مدل قدیمی ، از کنار باغ ملی ، برف به تنم می پاشیدند. شلپ شلوپ! لباس هایم خیس شده است. گنبدهایم گم شده است. پیکان های مدل قدیمی از خیابان حاجباشی از کنارم می گذرند. شلپ شلوپ! مدادهایم خیس شده است.کلمه ی "رفاقت" بوی نان خیس و اسکناس عیدی می دهد... نان های سنگکم دیوار کاهگلی اردیبهشتی شده است. دختر همسایه عطسه می کند. سینما کاپری پر از دود سیگار شده است.به سینما می روم. برف به روی پرده ی سینما می رقصد.
در سینما کاپری به دختر توی همان فیلم گفتم:
تو گنبد را به کجا بردی؟
مگر جنگ اینجاست ؟
جنگ در اهواز آفتابی است ! اینجا هوا برفی است!
چرا گنبد را فریب دادی؟
زیبایی ات برفی است. زیبایی ات با خط چشم چای ، بیشتر شده است.
چای جایش در هندوستان است. صورتت چین است.
تو مگر هند معنایی ؟ تو مگر عشق نایابی؟تو مگر دختر ترسایی؟ مگر گنبد، شیخ صنعان بود ؟ تو مگر لیلی بودی برای مجنون؟ گنبد ، روی دیوار چین ات دلتنگ نمی شود برای مادرش؟
دخترک به برف های اراک نگاه کرد و هیچ نگفت. پیکان های مدل قدیمی به سینما کاپری آمدند تا فیلم ببینند. تا آن دخترک را ببینند. نارنجی های تاکسی در فراق گنبد سیاه پوشیده بودند. انها هم آمدند. بازار هم شال و کلاه کرد به سینما آمد. بستنی سعادت هم اورکت آمریکایی اش را پوشید و آمد. پیرمرد تیرانداز هم آمد. باغ ملی هم عصا زنان آمد. خیابان راهزان و کشتارگاه هم آمدند. خیابان طالقانی عمامه اش را بر سر گذاشت و آمد. میدان دارایی کلاه شاپوی اش را بر سر گذاشت و آمد. سه راه ارامنه با لباس های رنگی اش آمد. همه در سینما جمع شدند. دخترک قرار بود راز غیب شدگی گنبد بازار را بگوید.
دخترک گفت :
"روزی می رسد وعده ی میهمانی تمام می شود.
روزی می رسد تاکسی های نارنجی ، مثل " حر " زرد می شوند. اما توبه نمی کنند.
روزی می رسد طالقانی می میرد.
روزی می رسد میدان دارایی ، رئیس جمهور می شود . مغرور می شود.
روزی می رسد پیرمرد تیرانداز به خاطره ها می پیوندد.
روزی می رسد فیلم های قدیمی که حرف از عشق می زدند ، غبار آلود می شود.
روزی می رسد که خیلی از بابا ها بی پسر می شوند.
روزی می رسد که همه ، این جمله ی معروف فیلم "سینما پارادیزو " را عملا اثبات می کنند : "وفاداري چيز بديه... آدم هاي وفادار هميشه تنها مي مونند"
روزی می رسد که حرف از غیب شدن گنبد به عشق دخترکی معصوم ، لطیفه می شود.
روزی می رسد که ظهر بازیگوش جمعه ، دود می شود و به هوا می رود، ظهر جمعه ی بی خیالی ، شنبه ی دویدن می شود.
روزی می رسد که برج ها بلندتر می شوند و آدم ها حقیرتر می شوند و عشق ها تکثیر می شوند و برف ها کم و کمتر می شوند. وعده ی میهمانی وعده ی خوشی دیگر نیست. همه جا پر از جنگ می شود . نام سینما کاپری ، عصر جدید می شود. نام محمد جهان آراء فراموش می شود. روزی می رسد که در فیس بوک ، مردمان لطیفه می گویند و بعضی مردمان دیگر گریه می کنند . نه برای غیب شدگی گنبد عاشق که برای لقمه ای نان. برای از دست دادن یکبارگی خانه ها و میوه ها و مرغ ها و برنج ها و چای ها. روزی می رسد که بخار چای خاطره می شود. گنبد ، شهید عشق شد و افسوس که روزی می رسد بازار ، دیگر به گنبدهای عاشق خود، فکر هم نمی کند..."
باغ ملی اول از همه بلند شد. خیابان کشتارگاه ساندویچ می خورد و هیچ چیزی را باور نکرد. خیابان طالقانی سیگار می کشید و روی زمین سرد سینما نشست. بوفه خالی بود. همه به بیرون رفتند. خیابان طالقانی گفت خوش به حال گنبد. خیابان ملک به بچه اش " تک درختی " گفت لباس هایت را کثیف نکن. قرار است بر روی پیراهنت عکس بچه های شهید نصب شود. خیابان کشتارگاه دست هایش را نشان داد. عکس م و ه و ل و ک و ع و ج و ق و ی وس و ش و د ...، که همه شهید شده بودند ، روی دست هایش خالکوبی شده بود....
محمد جهان آراء به خواب اراک آمد. محمد جهان آراء گنبد را دیده بود. گنبد برفی ، مزار محمد جهان آراء در آسمان شده بود.
دانه های برف آرام آرام بر تن شهر می نشست. باغ ملی به فکر فرو رفته بود. عصای چوبی اش سفید شده بود از برف. سرش را بالا گرفت...چشمانش پر از حس یک گنبد عاشق بود...پر از حس رهایی ...پر از حس ظهر یک روز جمعه ی برفی...پر از حس ترس ...ترس برای اینکه بازار فراموش کند مادر بوده است ...پر از حس محمد جهان آراء...خیابان ملک شال گردن باغ ملی را درست کرد. سینما کاپری کلاه مشهدی بر سر باغ ملی گذاشت. آن یکی سینمای دور میدان، استکانی چای برای باغ ملی پیرمرد آورد. برف همه جا را سفید کرده بود.
و یک حس دیگر هم باغ ملی داشت...باغ ملی خودش هم عاشق دختر سینما شده بود...به خودش می گفت وقتی یک گنبد بتواند شهید عشق شود ، یک میدان نمی تواند؟
سالهاست که منتظر ملاقات با حضرت برف در ظهر یک روز جمعه هستم...برفی که گنبد بازار را هم عاشق کند...برفی که چای را به رقص وادارد. برفی که اراک را صبحانه کند...برفی که بدبینی افراطی دخترک را آب کند...برفی که بهار بیاورد...
روزهای تاسوعا و عاشورای امسال ، روستای هسنیجه ی اصفهان هستیم. هر سال اهالی آنجا مراسم تعزیه خوانی برگزار می کنند.
روز عاشورا به کاروانسرا - محل برگزاری تعزیه - می روم. دقایقی تماشاگر رنگ ها و خاک ها و مردم و اشک ها و لبخندها هستم.
زیر باران و ابر سیاه برای استراحتی کوتاه به خانه می روم. کتاب "فیه مافیه" مولانا را ورق می زنم.
"ویلیام بلیک" در شعر "اورشلیم " می گوید " انسانها به آن چیزی مبدل می شوند که مشاهده اش می کنند "
در اتاق نشسته ام. اتاقی با تاقچه هایی کاهگلی .شمشیرهای تعزیه بر روی دیوارها جا خوش کرده اند. تلویزیون روشن است و عزاداری خیل زائران کربلا را می بینم. زائران بین حرم حضرت ابوالفضل ( ع) و حضرت امام حسین ( ع) می دوند.بر سر و صورت خود می کوبند.
مولانا در حوالی چهل سالگی ، در پی دیدار هایش با شمس تبریزی گفته است :
"من که حیران ز ملاقات تو ام
چون خیالی ز خیالات تو ام ...
نقش و اندیشه ی من از دم توست
گویی الفاظ و عبارات تو ام ."
به جمعیت عزادار نگاه می کنم. در سالهای گذشته القاعده گاه به عزاداری شیعیان واکنش نشان داده و بمبی منفجر کرده و یا عملیات انتحاری انجام داده اند. برنامه عزاداری زائران کربلا از شبکه ی یک به صورت زنده پخش می شود.
به حیاط خانه می روم. به تک درخت حیاط نگاه می کنم. باران به صورتم می خورد. دیوارها کاهگلی اند. آفتاب نیست. چتر نیست. خیس می شوم. چای می خورم. فیه مافیه ، شمس تبریزی من می شود.
دل در گروی تعزیه دارم. به کوچه می روم. به جز پارس سگی و نوای باران صدایی نیست. از دیوارها صدای چای به گوش می رسد. در کوچه ، " حسین بلال " خادم مسجد را می بینم که برایم دست تکان می دهد. از بس آنجا ساکت است ، صدای تاب دادن دستش را در هوا می شنوم.
به کاروانسرا می روم. هنوز امام حسین شهید نشده است. همه ، قصه ی تعزیه را از حفظ اند اما همچنان منتظر پایان اند. پایان قهرمانانه. پایان یک اسطوره. پایانی که آغاز قصه ای دیگر است.تماشاگران چای می خورند. کیک می خورند. حتی گاه می خندند و گاه ، چشم های شان بارانی می شود.
سالها پیش اگر می شنیدم انسان هایی که به مراسم عزاداری می آیند در خلوت فلان کار را کرده اند متاسف می شدم. گمان می کردم که آدمی باید در همه حال یکسره " خوب " و "پاستوریزه " باشد. حالا می فهمم که آدمی مجموعه ی خوبی ها و بدی هاست. مطلق گرایی به ذهنیت آدمی آسیب می زند.اصلا چه کسی مطلق خوب و پاک است که انتظار دارد فلان مداح و فلان عزادار هم مطلق خوب باشد ؟
این روزها در فیس بوک شاهد عکس و نوشته های زیادی درباره ی عزاداری هستم. نوشته هایی که ماهیت انتقادی دارند. عکس هایی از خاک بر سر ریختن و گل بر شانه مالیدن. کسانی که این عکس ها و نوشته ها را درج کرده اند با نوعی نگاه انتقادی با این پدیده برخورد می کنند. و بعضی از مخاطبین هم این حرکات و اعمال را به دور از تمدن و عقل می پندارند.
تعزیه از ساعت ده صبح شروع شده و ساعت چهار بعد از ظهر هنوز تمام نشده است. امام حسین با عمامه و عبایش روی زمین فرش شده می چرخد و شمشیر می زند. اشقیاء با لباس های سرخ شان دست افشانی می کنند . "حر" توبه می کند. رنگ زرد هویت پیدا می کند.
به کنار کاروانسرا می روم. همانجا که قبرستان قدیمی هسنیجه است. به سر قبر حسین کریمی می روم. سنگ یادبودی هم برای ابراهیم کریمی گذاشته اند. فاتحه ای می خوانم. باد می آید ولی مرا با خود نمی برد.
به خانه می روم. دل در گروی فیه مافیه دارم. تلویزیون همچنان عزاداری مردمان زائر را نشان می دهد. عراقی ها با دشداشه های بلند بر سر خود می کوبند و می دوند.هر لحظه به خودم می گویم نکند بمبی منفجر شود. عراق میدان مین است.
نقل قولی از جیمز جویس خوانده ام که می گوید غربی ها در حال شرقی شدن هستند و شرقی ها در حال غربی شدن.
فیه مافیه را باز می کنم. "روزی در خانقاه نصره الدین وزیر ، اجلاسی عظیم بود و....و هر کس در انواع علوم و فنون کلمات می گفتند.مگر شمس در کنجی مراقب گشته بود از ناگاه برخاست و از سر غیرت بانگی بر ایشان زد که تا کی از این حدیث ها می نازید. یکی در میان شما از حدثنی قلبی عن ربی خبری نگویید. این سخنان که می گویند از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره سخنان مردم آن زمان است که هر یکی در عهدی به مسند مردی نشسته بودند و از درد حالات خود معانی می گفتند و چون مردمان این عهد شمایید اسرار و سخنان شما کو ؟"
خوابم می آید. می خوابم. باران هم می خوآبد. هندزفری را در گوشم می گذارم. "شهر خاموش "کیهان کلهر را گوش می کنم. بیدار می شوم. چای می خورم. به تک درخت حیاط سلام می دهم.
به طرف کاروانسرا راه می افتم. هنوز مردم منتظر شهید شدن امام حسین هستند.زنان در چادر های خود پنهان شده اند. خیال از چادر متولد می شود.
شب بعد از عاشورا در یک شبکه ی ماهواره برنامه ای را می دیدم. میهمان آن برنامه می گفت " باعث تاسف است که مردم به صورت وحشیانه در پی آش و غذای نذری می دوند .این رفتار به دور از تمدن و درایت است. شاید هم از گرسنگی باشد."
کتاب باغ سبز از استاد محمد علی موحد را می خوانم.کتاب درباره ی ارتباط مولانا و شمس است. شمس ، در مقالات، قصه ی لیلی و مجنون را اینگونه می نویسد :
"گفت هارون الرشید که این لیلی را بیاورید تا من ببینمش که مجنون چنین شوری از عشق او در جهان انداخت، و از مشرق تا مغرب قصه ی عشق او را عاشقان آینه ی خود ساخته اند.
خرج بسیار کردند و حیله ی بسیار.
ولیلی را بیاوردند.
به خلوت در آمد خلیفه شبانگاه
شمع ها بر افروخته.
در او نظر می کرد ساعتی ،
و ساعتی سر پیش می انداخت.
با خود گفت که در سخنش در آرم،
باشد به واسطه ی سخن در روی او آن چیز ظاهر تر شود.
رو به لیلی کرد و گفت : لیلی تویی ؟
گفت : بلی ، اما مجنون تو نیستی !
سوار ماشین می شوم. موسیقی می شنوم. به طرف علویجه حرکت می کنم. آسمان سیاه است. درست مثل چهره ی لیلی. غروب است. همه جا بیابان است. همه جا خیس است. همه جا پنهان است. همه جا تبریز است. همه جا قونیه است. همه می رقصند. روز عاشورا ،جشن دیدار است . همه جا گل و خاک است. این همه خاک که مردمان بر سر می ریزند خاک عاشوراست و یا هندوستان است ؟ این همه برنج که در مجلس عزای حسین پخته می شود برنج شمال است و یا محصول رنگ آسمان است ؟ پاییز سیگار می کشد. مولانا با دیدن شمس بی تابی می کند. نور ، نور می خورد. نور با تاریکی سیراب نمی شود.پرنده، شمس می شود. شمس، پرنده می شود.
تعزیه تمام می شود. مردمان گریه می کنند. قهرمان مردمان همین امام حسین است. مویه می کنند. لیلی به هارون الرشید می گوید " آن چشم که در سر مجنون است در سر تو نیست ."می گوید " مرا به نظر مجنون نگر."
بعد از تعزیه مردمان برای خوردن شام نذری به خانه ای می روند. و من هم بعد از شام به خانه می روم. داستان شمس و مولانا را دنبال می کنم. شمس به دمشق می رود و پنهان می شود.
"چند کنم تو را طلب خانه به خانه در به در
چند گریزی از برم گوشه به گوشه کو به کو"
به شعر ویلیام بلیک فکر می کنم. انسان به هر چه که نظاره کند شبیه او می شود. "زمخشری" هم گفته است هر کس به انسان آرمانی ،که منظورش امام حسین ( ع) است ، فکر کند و بر او گریه کند شبیه به او می شود. به فیس بوک فکر می کنم. بعضی ها گل مالیدن را به صلاح نمی دانند. دور از عقل می دانند. گاه سینه زدن را به سخره می گیرند. برای امام حسین و نذری لطیفه می سازند. و لایک پشت لایک. و کامنت پشت کامنت. و کامیون ها قادر به حمل کامنت ها نیست. و مولانا می گوید :
"شمس الحق تبریز ! دلم حامله ی توست "
و شیخ ابوسعید ابوالخیر به سنگ آسیایی نگاه می کند و به یاران می گوید عرفان همین است : "درشت می ستاند و نرم باز پس می دهد." و مولانا در آخرین غزل خود می گوید :
"در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن "
و به یاد داستان "شاعر " هرمان هسه می افتم. همان داستان جوانی که قصد دارد بزرگترین شاعر روی زمین شود. پیرمردی را مراد خود می یابد. درس پیرمرد این است : جوان را از شهر دور می کند. او را به بالای کوهی می برد و به جوان می گوید هر روز از صبح تا شام به کوهستان نگاه کن و ساز بزن. جوان نیازش به درس شعر است . مدتها به کوهستان خیره می شود. به پیرمرد اعتراض می کند. پس کی به درس شعر می رسیم ؟
پیرمرد می گوید صبر کن. بعد از چندین ماه جوان عصیان می کند. کوهستان ساکت و خاموش را رها می کند و به دامن شلوغی شهر و ساختمان ها و آدم ها می رود... یکباره احساس می کند چیزی در درونش متولد شده است. احساس تضاد. تضاد بین آرامش کوهستان و اضطراب شهر.نوستالژی طبیعت به سراغش می آید. حس می کند می تواند شعر بگوید. می گوید. این در واقع همان درس پیرمرد بوده است.مولانای قبل از دیدار با شمس، "فقیه و استاد" است و مولانای بعد از دیدن شمس " رها و شاگرد" است.مولانا که شمس را می بیند آشفته می شود :
"بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صید
بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد"
و در مقالات شمس می خوانیم :
" پیش تر آ تا بزرگی بینی .
بجوی تا بیابی..."
و مردمان پیش تر می آیند تا بزرگی ببینند. بر قهرمان زندگی شان مویه می کنند. از چشم مجنون به لیلی خود نگاه می کنند.مولانا می گوید" خیالات بر مثال چادرند و در چادر کسی پنهان است " و مولانا در فیه مافیه می گوید " هر که محبوب است خوب است ... و لازم نیست که هر که خوب باشد محبوب باشد..." و هنگامی که مولانا دل در گروی شمس داشت ، مریدانش بر او تاختند. بر او خرده گرفتند. بر او اتهام زدند. شمس را بیسواد و بی دانش دانستند. اما عشق کار خود می کرد و مریدان عصبانی می شدند.
"صبر از دل من برده ای ، مست و خرابم کرده ای
کو علم من ، کو حلم من ، کو عقل زیرکسار من ؟ "
هنگام که شمس پنهان شد هر کس که به دروغ خبری از شمس به مولوی می داد ، دستاری هدیه می گرفت. به مولانا گفتند این خبرها دروغ است. به دروغ هدیه روا باشد؟ مولانا گفت اگر راست بگویند که جان خواهم بخشید.
عشق ، مثنوی را پدید آورد. عشق، غزلیات خواجه حافظ را به دنیا عرضه کرد. عشق از مولانا موجودی ساخت که در آخرین شعرش گفت :
"رو سر بنه بر بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن"
و این پیر بلخ است که در غزلی دیگر گفت :
" جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد "
به آسانی می توان دویدن زائران کربلا را نقد کرد. که چرا می دوند؟ چرا بر سر خود می کوبند؟ چرا از بمب القاعده نمی ترسند؟ چرا مردمان به روی خود گل می مالند؟ به راحتی می توان نتیجه گرفت چون نرخ مداحان چند میلیون تومان است پس محرم ماه کاسبی است. به آسانی می توان گفت وای به حال مملکتی که با اندوه و گریه اداره شود. به سادگی می توان جماعت عزادار را بیسواد قلمداد کرد .و در قرن مولانا هم فرهیختگان ، ندای بیسوادی شمس را سر می دادند. به آسانی می توان گفت چون بعضی عزاداران حسینی راه افراط در پیش می گیرند و اعمال خشونت آمیزی نشان می دهند، پس همه را با یک چوب برانیم . مرحوم محمد مختاری می گفت ( نقل به مضمون ) مشکل اصلی ما عدم درک دیگری است .
و حالا دلم می خواهد به خوب ترین ها ی خوب نگاه کنم و به چیزی مبدل شوم که مشاهده اش می کنم. شمس تبریزی را ببینم. حیران بشوم از "ملاقات". و دلم می خواهد به هارون الرشید بگویم به دیده ی تمسخر به لیلی نگاه مکن. از چشم مجنون بنگر.و دلم می خواهد بگویم ای مردمان اسرار شما کو؟ سخنان تان کو؟ راه و رمزتان کو؟ تکرار حرف روشنفکرانه ی دیگران ما را روشنفکر نمی کند.باغ سبزتان کو؟ مولانای شما کو؟ لیلای شما کیست؟
و این حافظ است که می گوید :
"...ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی..."
"هیچ نامی بی حقیقت دیده ای؟
یا زگاف و لام گل ، گل چیده ای؟"
در جاده ی ارتفاعات دو هزار شمال ، مردی این بیت مثنوی مولانا را با خود می خواند و زیر باران با ترانه ی گلچین گیلانی می رقصید و می رفت .
به کجا؟
"کودکی در پیش تابوت پدر
زار می نالید و برمی کوفت سر"
و حالا پسرکی جنوبی و در حوالی دریای عمان ، کنار قبرستان که بوی لیموی کهنه می داد و آسمانش بارانی نبود، این بیت را زیر لب می خواند . مادرش زیر چادر سیاه به دانه های اشکش نگاه می کرد که چطور به جای باران بر زمین می چکید.
"گره به باد مزن گرچه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت "
موسیقی انیگما مرد را با خودش می برد...به کجا ؟ به شعر حافظ خیره شده بود...و مرد به مغازه ای در مرکز شهر رفت .چیپس خرید، آدامس خرید ، پفک خرید و یک استون برای پاک کردن ناخن های زنش. استون برای زنش که بتواند نماز بخواند و آدامس برای بچه هایش...
مرد با پلاستیک پر از اجناس به طرف ماشین اش رفت. رادیوی ماشین را روشن کرد . در رادیو شعری از حافظ خوانده می شد:
" گره به باد مزن ..."
مرد ناگهان به یادش آمد همین دو ماه پیش ، همه ی اعضاء خانواده اش را از دست داده است. بستنی ها آب شد ، آدامس ها کش آمد ، پفک ها آنقدر باد کرد که تمام ماشین انگار غرق پفک شد.مرد درون پفک خوابید و خواب دختر بچه ی کوچکش را دید.
" در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانی است ..."
زنی کنار مزرعه ی خود ، به چشم انداز گندمزارش و مترسک اش و داستان غریبی اش و کودکی اش نگاه می کرد و نمی فهمید گندم ها چند ساله اند. فروغ، پشت کوهها بود و به تبریز می رفت. در کوله اش اندکی چای لاهیجان داشت.
" بزرگی دیدم اندر کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری "
افلاطون نبود ، حکیم فردوسی نبود ، حافظ نبود. تنها یک دشت بود ، نه پر از اس اس های نازی ، نه پر از اس ام اس های جوک بازاری ، نه روبرتو بنینی که " زندگی زیباست " را ساخت که زندگی زیبا نبود . نه آتشکده های فارس که خاموش است ، که آتشی روشن نبود ، نه عشق هایی که همیشه شعله ور است . نه هاچ زنبور عسل که بی کندو بود. نه فیلم کندو که سالهای سال در پستوی خانه مان گم و گور بود. تنها یک بزرگ مرد بود در کوهستانی دور...که نه می دوید ، نه انیگما گوش می کرد ، نه به فرهنگسرا می رفت ، نه دور تئاتر شهر قدم می زد و نه سینما می شناخت. او تنها به غاری پناه برده بود. حتی کاسه ای هم برای خوردن آب نداشت...
" خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گم شده ای داشت"
یکی بود یکی نبود. یک خورشیدی بود که روزی روزگاری قلبش می تپید. زنده بود. یک روز یک دهقان پیر سالخورده از جاده ی دو هزار شمال می گذشت. حقیقت را گم کرده بود. دهقان سوار ابری شد و به جنوب رفت. کنار دریای عمان پسر بچه ای دید و مادری که گریه می کرد و دهقان به شهری بازگشت که اهالی اش مدام فراموش می کردند اهل و عیال شان مرده اند و در یک دانه ی پفک مدام خواب می بینند.
" شاد زی با سیه چشمان شاد
که جهان نیست جز فسانه و باد
زآمده شادمان بباید بود
وزگذشته نکرد باید یاد"
رودکی مثل خورشید مرده نبود. رودکی مثل مداد ،نوکش رو به انتها نمی رفت. رودکی پیر شده بود. همان دهقان پیر سالخورده بود.نابینا شده بود. فقیر بود.گفتاری از سعدی زمزمه می کرد :
" گدای نیک انجام، به از پادشاه بد فرجام " و با خود می گفت " بوی جوی مولیان آید همی "
خواجه نظام الملک در سیاست نامه حکایتی نوشته است " که امیری دو نگهبان دارد. هر دو سخت مردم آزار، ولی مردم یکی از آنها را دوست دارند و آن دیگری را می نکوهند...ندانم سبب چیست ؟و ندانم سبب چیست ؟"
و صدایی از ایران کهن به گوش می رسد که کسی زمزمه می کند :
که چرا خورشید گاه می میرد ، گاه زنده می شود ؟
که چرا بازتاب حمله ی مغول در تذکره الاولیاء و مثنوی مولانا اندک است ؟
و چرا مغول کار خود می کند و مولانا کار خود ؟
که چرا در کوچه به جای باد ، طلا نمی آید؟
و این صدای جاودانه ی رودکی است که با چنگ و صدای آسمانی اش ، بونصر سامانی را به بخارا فرا می خواند...و بونصر سامانی ماییم که گاه از سلطنت و فرمانروایی و گاه حتی از زندگی و فرمان پذیری خسته می شویم و "یاد یار مهربان " را که می خوانیم ، همه ی " ندانم سبب چیست " ها و " گره به باد زدن ها " و " خورشید مرده " و کوچه های پر از باد و قبرستان های پر از لیموی کهنه را به کناری می گذاریم و به قولی باور می کنیم وقتی " که جهان نیست جز فسانه و باد " ، " زآمده شادمان بباید بود "
بونصر سامانی ماییم و نیازمان داشتن لحظه به لحظه ی رودکی است...یک رودکی که در جیب پیراهنش " بوی جوی مولیان" باشد...
-----------------------------------
سرمقاله ی آخرین شماره ی مجله ی نشانی
هنگامی " که سهراب شد زین جهان فراخ" رستم ، با دل سرگشته اش چه کرد؟ اولین شب بی سهراب چه بر رستم گذشت ؟ لابد با خود زمزمه می کرد:
"دریغ آن رخ و برز بالای تو
دریغ آن همه مردی و رای تو"
یادم می آید سالها پیش - هنگام نوجوانی - برای دیدن فیلم های جشنواره فیلم فجر از اراک به تهران آمده بودم.وقتی از عرض خیابان پیروزی ، نزدیک خانه ی عمویم ، می خواستم عبور کنم یک پیکان سفیدرنگ یکباره جلویم سبز شد.خودم را روی ماشین انداختم.مردم ،اطرافم حلقه زدند.راننده سرآسیمه پیاده شد.شوکه شده بودم.با اشاره به راننده به او فهماندم چیزی نشده و می تواند برود.مردی جوان تکه کاغذی در جیبم گذاشت.شماره ی پلاک ماشین بود.مرد به من گفت " تو الان چیزیت نیست ، ولی ممکنه بعدها ناراحتی پیدا کنی .این شماره ی ماشینه .بزار تو جیبت." راننده رفت.همان مرد که شماره را یادداشت کرده بود به من گفت " مطمئنی که چیزیت نشده ؟ "گفتم " بله " .
از آن واقعه سالهاست که می گذرد.حالا این روزها در پاییز بی باران مشغول گشتن زیر قالی و درون کمد و لابلای کتاب هایم هستم.جیب هایم را می گردم.حتی لای جلد شناسنامه ام را هم گشتم.نیست.آن تکه کاغذ ، یعنی همان شماره ماشین را می گویم.
چند شب پیش خوابی دیدم. در خواب ، پیکان سفیدرنگی دیدم.روی دیوارهای شهر شعار دیدم.درون پیکان ، عروسکی به نام " شیرین " بود.یک ویلون که نامش " تخت جمشید " بود .یک ادکلن روی داشبورد که نامش مناظره ی خسرو با شیرین بود ، جلب توجه می کرد:
"نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند..."
آینه ی پیکان ، پیکان رستم بود.تیری بود نه بر قلب سهراب جوان که بر تورانیان و دشمنان.فرمان ماشین آغشته بود به بیتی از حافظ که می گفت " دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم" روی صندلی عقب " لیلی " نشسته بود.کنارش " مجنون " بود.پیکان با من تصادف کرد.هیچ دردی نداشتم اما بنا به اصرار راننده و مردم سوار بر ماشین شدم تا به بیمارستان برویم.داخل ماشین ادکلن بود.لیلی بود. مجنون بود. استاد جلال ستاری بود. نوشدارو بود. هوا ، هوای نظامی نبود ، هوا ، هوای " نظامی " بود.رستم بود. سهراب زنده بود.بازوبند سهراب روی آیینه ی جلوی ماشین نصب شده بود. موسیقی اسفندیار منفردزاده هم به گوش می رسید.دردی نداشتم.بیمارستان را همه فراموش کردیم. آنجا دنیای آلزایمر بود.زندگی بود. آنجا شادی بود.پیکانی که در خواب دیدم ، همان پیکان سفید دهه ی شصت بیداری بود.
حالا دنبال شماره ی آن ماشین می گردم .شاید راز اندوه من کشف آن راننده و ماشین باشد.
کاش به حرف آن مرد جوان اعتماد کرده بودم.آن مرد گفته بود شاید بعدها برایت ناراحتی پیدا شود.آن مرد از کجا می دانست بیست و هفت سال بعد به تدریج اندوه سراپای وجودم را در بر می گیرد؟
رستم در نیمه های شب وقتی پسرش را از پای در آورده بود ، وقتی سهراب نازنین اش را کشته بود ، به زور بازوی خود فکر کرد.زور بازویی که پسر را از او بگیرد به چه دردی می خورد؟ به " خرد " خود فکر کرد.عقلی که عاطفه را لگدمال کند به چه دردی می خورد؟
به این فکر کرد که فردوسی گفته بود :
" از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست ..."
سلام کیمیا جان
شش ساله بودم که مردم به خیابان ها ریختند.صف نفت بود.پدرم هر شب ، میوه و خبر به خانه می آورد.در شب نشینی ها بیشتر از " حال و احوال " چرچیل بود و انگلیس و بی بی سی.مشت ها گره کرده بود.رگ های گردن متورم می شد.
هفت ساله بودم که انقلاب شد.مجسمه های شاه له شد.مردم پایین شهر به مردمان بالا شهر فخر می فروختند که مستضعفین بر مستکبرین پیروز شدند.و حالا وقت سهم نفت ماست.
نه ساله بودم که جنگ شد.پسر عمه با دو بچه مجبور شد به سربازی برود.موقع رفتن بچه اش را چنان در آغوش گرفت که قطره ی اشکش به خیابان ریخت.اراک و اصفهان و تهران سیل آمد.هر روز وانت باری با بلندگو به کوچه ی ما می آمد و خبر می داد تشییع جنازه ی کدام شهید است.هر روز پشت سر جوانی رشید راه می رفتیم و با افتخار خاکش می کردیم.
سیزده ساله بودم که با همکلاسی ها تئاتر بازی می کردیم. نمایش های مان به جای عاشقی ،درباره ی جنگ بود و انقلاب.روی صحنه ها هم مشت ها گره کرده بود.لباس ها خاکی بود.ریش ها نتراشیده بود.همه برادر بودند. همه خواهر بودند.اتوبوس ها به جای شمال به جنوب می رفت.
چهارده ساله بودم که پسر عمه در جنگ اسیر شد.وقت خواندن نامه هایش بود.وقت خواندن غروب های عراق بود.
پانزده ساله بودم که بمباران های شهری شروع شد.وقتی محله ی داوران اراک بمباران شد دویدم. تمام پانزده ساله ها دویدند.اراک هم می دوید.وقتی به آنجا رسیدم زنی دیدم با بچه ای در بغل که از زیر آوار بیرونش آوردند.وقت هق هق بود.شاید آغاز غصه خوردن های مادرم بود.شاید آغاز سرطان مادرم بود. وقت گریه برای الدوز و قصه های صمد بهرنگی بود.وقت به میخ زدن پتوها بر روی پنجره ها بود ، تا هواپیماهای صدام، ما را و دوچرخه های مان را له نکنند.
شانزده ساله بودم که بهترین همکلاسی های مان به جنگ رفتند.روزی خبر آوردند علیرضا تبرته به ملکوت پیوست.یک روز خبر آوردند پدر نادر شهید شده است.روزی دیگر خبر آوردند اسماعیل دیگر به مدرسه نمی آید. هر روز ریاضی بود و خبر. تئاتر هم کار می کردیم. نوبت استعاذه بود و مخملباف و توبه نصوح...
و حالا ...و حالا بیشتر از چهل سال سن دارم.و تو از امروز چهارده ساله می شوی .چهارده سالگی من مشت ها گره کرده بود.وقت غروب خوانی بود. با تمام دربدری ها و پریشانی ها آدم ها در غم هم شریک بودند...
و حالا دوباره زمزمه ی جنگ را می شنوم. از جنگ برگشته ها ، آپارتمان ساز شده اند.حتی میوه ها هم بوی نفت می دهد. بشکه های نفت از این خانه به آن خانه می رود.یادت می آید که همین چند سال پیش درست در همین پنج مهر، مادرم بخاطر سرطان به آسمان رفت...
روزت هزار بار مبارک .دعا می کنم دیگر جنگ نباشد. دعا می کنم هیچ پنجره ای پتوکوبی نشود.دعا می کنم اتوبوس ها به شمال بروند.شلمچه سهم ما بود ، دریا سهم شما باشد.دوستت دارم.
پدرت
در خیابان چهار باغ اصفهان قدم میزنم. به میدان انقلاب میرسم. دیدن زاینده رود بی آب، آزارم میدهد. کف رودخانه مثل کویر شده است. به مطلبی که از «پیام فروتن» در اینترنت خوانده بودم فکر میکنم. مضمون یادداشت این بود که چرا بچه های این دهه اینقدر تمایل به نمایش دادن خود دارند. فروتن نوشته بود نسل ما اینگونه نبود.این همه اصرار در برون ریزی افکار و عیان کردن رازهای مگو در رسانه های مجازی ریشه در کجا دارد؟ اختلاف بین نسلها چه قدر به سرعت اتفاق افتاد...
به خانه برمیگردم. قصد خواندن کتابی دارم. به قفسه ی کتابهایم نگاه میکنم. تصادفی، چشمم به نمایشنامه ی زالو نوشته ی محمد کاسبی میافتد.
یادم میآید سالها پیش، دهه ی شصت، نمایشنامه را از یک کتابفروشی در اراک خریدم . آن ایام دانشجو بودم و فضای شهر پر بود از آرمانگرایان از جنگ برگشته و روی دیوارها پر بود از شعارهای هزار بار خوانده شده.
چشمم به کتابهای قدیمی دیگر در قفسه افتاد. کتابهای آرمانی «تک گویی بلند در بازسازی یاد، ابوذر» نوشته ی رضا دانشور به چشمم خورد. فیلمنامه ی «دونده»ی امیر نادری با قیمت ۲۱۰ ریال را دیدم.
زالو را برداشتم. نمایشنامه در خصوص دو نفر آدم است که در جنگلی با هم اختلاط میکنند. متن دو شخصیت دارد، مرد يك و مرد دو. قصه در جنگلی میگذرد. مرد يك آدمی آرمانگراست و مرد دو طماع و منفعت طلب. گویی مرد يك ترسیم کننده ی همان آدمهای دهه ی شصت است.
در ابتدای نمایش، مرد يك آرام وقرار ندارد و مرد دو با تعجب به مرد يك میگوید چرا اینگونه هستی؟ مرد يك میگوید نمیدانم. مرد دو میگوید «درد بسیار بدیه که آدم دنبال چیزی بگرده که نمیدونه چیه...» در واقع مرد يك گمشده يي دارد.
زمانه عوض شده است. خیابانها عوض شده است. پیکان به پراید و بنز تبدیل شده است. علاقه مند میشوم ببینم محمد کاسبی این روزها در مصاحبه ها چه میگوید. با کمک گوگل، چند مصاحبه با او را میخوانم. کاسبی در مصاحبه يی گفته است «زمانی ما سی نفر در حوزه ی هنری بودیم و یک جریان تأثیرگذار در فرهنگ این سرزمین بودیم و حالا حوزه چهارهزار هنرمند دارد و هیچ خبری نیست».
محمد کاسبی هم یکی از آن آرمانگرایانیست که از عدالت و حقیقت میگفت . همان کسی که ادبیات و هنر برایش جدی بود و بی هدفی را بر نمی تابید و دنبال به سرانجام رساندن رویاهای خود و جامعه اش بود.
این روزها کتابها شیک تر چاپ میشوند. دهه ی شصت، عدالت و حقیقت سه بعدی بود، حالا تلویزیونها سه بعدی هستند. باید به محمد کاسبی بگویم این روزها دیگر صحبت از آرمانها و ایده آلها چندان به مذاق مردمان خوش نمیآید. خیلیها اهل دلالی شده اند.
یادم میآید خیلی سال پیش که مسوول واحد تئاتر حوزه ی هنری اراک بودم به اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر دعوت شدیم. جشنواره تئاتر حوزه ي هنری در آنجا برگزار میشد. حاج آقا زم، رییس وقت حوزه هم آمده بود و میگفت «در اوایل که حوزه ی هنری تأسیس شد حتا تلفن نداشتیم و هر روز کیسه يی پر از سکه برمیداشتیم و به سر کوچه میرفتیم تا از باجه تلفن تماسهایمان را بگیریم...»
متن زالو را ورق میزنم. مرد يك میگوید «این همه پرنده کجا رفتن؟» مرد دو میگوید «کدام پرنده؟» مرد دو تأکید میکند که اینجا هیچ پرنده يی نیست. مرد يك میگوید «تو حتما آنقدر گرفتاری که متوجه صدای پرنده ها نشده یی ، وگرنه قاعدتاً میبایست صدای خوش پرنده ها را میشنیدی.» مرد يك با مرد دو درمیافتد. جدال همیشگی مردان یک با مردان دو...
به این فکر میکنم که جهان همینگونه است. آرمانگرا به فکر پرنده هاست و گرفتاران، به فکر منافع زودگذر و آنی... گاه که حوصله ام سرمیرود در ذهنم مردهای «دو» را میشمارم. تمامی ندارد انگار.
کاسبی در مصاحبه يی با مجله ی سروش در انتقاد از سریال «سه دونگ سه دونگ»، که خود در آن در نقش عموپرویز بازی کرده است، میگوید «وقتی من خودم نمیدانم عموپرویز سرانجامش چه شد وای به حال تماشاگر...»
سرانجام عموپرویز چه شد؟ و چه میشود؟ سرانجام مرد آرمانی چه شد؟ مرد یک زالو فرجامش چه شد؟ آن سی نفر در حوزه ی هنری کجا رفتند و این چهارهزار نفر در این حوزه ی هنری به کجا میروند؟ آن باجه های تلفن روبه روی حوزه ی هنری به کدام انباری پرت شده اند؟ آیا هنوز زنگ نزده اند؟ چه شد آن روزهای شلوغی خیابانها و اتوبوسهای اعزامی به جنگ و شعارهای حک شده بر تن دیوارها...؟ چه شد آن ابوذرخوانی ها و چه شد دونده ی خسته ی امیر نادری و سازدهنی امیرو و آن بلندپروازیها و آن خواندن حروف الفبا در دونده و آن پرواز هواپیما و آن شعرها و شعورها و آن با نان خشک سپری کردن روزها و شبها و قرنها و سکوت کردنها و مهربانیها و ...
در روزگار دلالی، دیگر گمشدن نقش عموپرویز اهمیتی ندارد. در روزگار دلالی همه خسته تر از آنند که دهه ی آرمانگرایان را به یاد بیاورند. روزگار، روزگار هاکوپیان است و دبی و موبایل و نشستن شاعر بر روی مبلهای گرانقیمت و در عصر دیجیتال، کسی آن باجه های تلفن سکه يی را به یاد نمی آورد.دهه یی است که بچه ها آیفون پنج را بیشتر از پدربزرگشان میشناسند.
در زالو میخوانیم که مرد یک میگوید «جنگل بدون پرنده با قبرستون هیچ فرقی نداره».
محمد کاسبی شاید همان «مرد یک» نمایشنامه اش باشد. همان مردی که پرنده را دوست دارد. همان مردی که هنوز گریه میکند. همان مردی که آرمانگرایی را از یاد نبرده است.مجلس ختم مردان «یک» هر روز برپاست.
در پایان نمایشنامه میخوانیم که مرد دو با چاقو، مرد «يك» را میکشد... آخرین جمله ی توضیح صحنه ی نمایشنامه ی زالو اینگونه است: ...«مرد یک بیجان، آرام میگیرد، پرنده ها در قفس پرپر میزنند، مرد دو چاقو را بسته و در جیب میگذارد، سپس آرام آرام، خود را بر زمین کشیده و از صحنه خارج میشود.»
مرد یک ارمغانش دیدن پرنده هاست، ارمغانش نشان دادن عظمت پرنده هاست...
امروز به مسجد امام در نقش جهان اصفهان رفتم.کفش ها را در آوردم و روی کاشی آبی ایوان مسجد قدم زدم.روی سکو نشستم و به آهنگ شجریان گوش کردم.
آفتاب ، پشت درختان تابستانی مسجد بود. رنگ درها قهوه ای بود.کارگران مشغول کار بودند.کاشی ها خنک بودند.کسی انگار گفت "مبادا کفش های مان را ببرند."
شاه عباس شده ام و به این می اندیشم در مملکت شاه عباس چه کس جرات می کند کفش شاه را ببرد ! حالا به سالن موسیقی کاخ عالی قاپو می روم و خودم را می سپارم به سه تار و سنتور و دختران زیبا رو و پارچه های ابریشمین و کشتی های هندی و ادویه های تند بنگلادشی و خیابان های پیچ در پیچ ترکیه.
آفتاب ،موهایم را نوازش می کند و سرکی می کشد به دیزی های قهوه خانه های بهارستان تهران و حمام فین کاشان.امیر کبیر شده ام و ناصرالدین شاه مرا خیلی دوست دارد.
به پشت مسجد امام می روم و قدم می زنم. انگار آنجا سرزمینی دیگر است.آنجا بوی کلیسا می دهد. بوی کندر و بوی صخره های کوههای هزاوه.بوی برف را از لابلای برگ های زرد و قرمز حس می کنم. از میان برگ های سرخ و زرد به ناگاه اتوبوس قدیمی روستا ی مان بیرون می آید. می نشینم تا شاگرد اتوبوس سوارم کند.
"آدم "شده ام و "حوا" کنارم موسیقی می جود.مار، میان گندم ها ست.گندم میان مترسک هاست. مترسک ها میان چه گواراست. چه گوارا میان شکر های کوباست و کوبا در میان فیدل کاسترو و مارکز سرگردان است. من صد سال عمر خواهم کرد اما صد سال تنهایی.
به مسجد امام می روم. با خدا حرف می زنم. حضرت ابوالفضل سراسیمه بدنبال امام حسین می گردد.موکت های مسجد سبز رنگند. کسی پا می کوبد میان مسجد. کسی دست بر می افشاند میان مسجد. صدای پا تا همه جا می پیچد. تا به بهشت می رود. تا به میدان ونک می رود. تا به نارمک می رود. کسی در نارمک تهران صدای پای اصفهان را می شنود .
آفتاب ،سنگ های مسجد را گرم کرده است. سنگ ها شیخ بهایی را به یاد می آورند.دست کارگری می بینم که سنگ صفویه را بلند کرده است.مهر نماز میان پیشانی ها سیاه شده است. مهر نماز شبیه پیتزاهاست ، شبیه کوچه باغ های هزاوه است. شبیه شمشیر شده است.من نادر شاه شده ام.
و حالا در کنار کتابخانه ام نشسته ام و به ناسخ التواریخ نگاه میکنم. کتاب را ورق می زنم. میان کتاب، سرهای آدم و حوا را می بینم. ورق می زنم. سر می بینم. سر از آن دو طفلان مسلم است .ورق می زنم. سر می بینم ، امیر کبیر می بینم و ناگهان کتاب، بخار می شود. خانه غرق بخار و مه شده است. خانه و شهر، حمام شده است. رگ های امیر کبیر سرخ است.ورق می زنم.سری می بینم. سر شاه عباس میان ستون عالی قاپو هی می گردد و می چرخد . ورق می زنم ، جام جمی می بینم که حضرت خضر تمام جهان را درونش می بیند. ورق می زنم ، تهمینه را می بینم که عاشق رستم شده است و سهراب را می بینم که نقالان لرستان و خراسان بر او مویه می کنند و اهالی خوزستان بر سر و سینه ی خود می زنند.ورق می زنم ، نخل می بینم و خرمای گرم و پادگان ۰۱ تهران و خودم را می بینم که میان درختان پاییزی پادگان هی قدم می زند و شعر های حافظ را زمزمه می کند و در جیب هایش به جز دماوند چیزی نیست.
هندوستان تنها ادویه ندارد. سر هم دارد که در ناسخ التواریخ بی بدن است. ورق می زنم. سری می بینم. سر از آن علی حاتمی است. همان که هزار دستان بود. همان که می گفت" من فیلم نمی سازم ، فرش می بافم". مثل داستان های شرقی ، مثل هزار و یکشب ، مثل مثنوی مولانا.ورق می زنم ، صبح جمعه را می بینم. صبح جمعه میان کتاب ها ذبح شده است. همان صبح جمعه ای که وعده ی میهمانی داشت و وعده ی سینما داشت و روزها نوبت حمام بود و شب ها، زیر پتو خوابیدن و دور از چشم پدر هق هق کردن ...ورق می زنم .قهوه خانه ای می بینم که شاعران شعر می خوانند واز موبایل ها ترانه می شنوم و پل خواجو ساکت است و بستنی سرد است و محل بازی اسکیت پر از آب است و میدان فردوسی تهران دلار دوهزار تومانی است و دماوند ناراحت است.ورق می زنم ، رویای شکسپیر را در تئاتر شهر می بینم.تئاتر شهر گرد است و چرخیدن فرفره های کودکی هم گرد است و خیابان حاجباشی اراک دراز است و باغ ملی اراک گرد است و دماوند مثلث است و جهان گرد است و خدا نه گرد است و نه مثلث است و نه مربع. خدا هزار و یکشب است. تو در تو و راز در راز و لابلای پتوی آغشته به اشک های کودکی به هنگام شب ها و سحرهاست.ورق می زنم ، بدن ها می بینم بی سر امام حسین و کوفیان می بینم بی شرم و اندوه ، آفتاب می بینم بی مسجد و پیشانی می بینم بی برگ زرد پاییز ، بهار می بینم بی صبح جمعه ، زمستان می بینم بی آواز دسته جمعی بچه مدرسه ای ها ، سینما می بینم بی آدم ، آدم می بینم بی حوا ، بهشت می بینم بی آب ، طمع می بینم بی دوست داشتن ، عشق می بینم ، بی ستون ، کرمانشاه می بینم بی بیستون .ورق می زنم ، نادر شاه افشار بی شمشیر رجز میگوید ، دانشگاه می بینم جزوه می نویسد، لندن می بینم اما تکه تکه ، کیک جشن تولد می بینم اما بی شمع ، بی نور امامزاده داوود.
اصفهان دیگر هیچ نمی گوید...و حالا اصفهان می خوابد...
شگفت انگیزترین پدیده ی عالم مرگ است .همه می دانیم همه می میرند ولی باز هم از مرگ همدیگر شگفت زده می شویم.رضا کیانیان در وصف حمید سمندریان گفت "به مرگ او حسودی کردم."
اگر روزی فرا برسدکه مرگ ،شگفت بودنش را از دست بدهد آن روز ،روز جالبی نیست.
سمندریان گفته بود : ...آنگاه که دانستم بر روی چهار تکه الوار با ساده ترین ابزار و انسانی ایستاده در لکه ی نور می توانی دنیایی بسازی لبریز از مفاهیم پر رمز و راز، آنگاه که دانستم تئاتر به معنای درست کلمه می تواند قدرتی باشد به حیرت انگیزی کائنات و بی پایان مثل کائنات ...پس واقعا تئاتری شدم ، و این صحنه خانه ی من شد..."
همه می دانستیم حمید سمندریان سرطان کبد دارد.همه می دانستیم سن سمندریان بالاست، ولی حامد بهداد و برزو ارجمند و پیام دهکردی از خود بیخود شدند و از ته دل گریه کردند.این یعنی هم آگاهی نسبت به مرگ و هم ناآگاهی. چه پارادوکس زیبایی است.
خیلی از آدم ها می میرند و فقط تعداد کمی بر نبودنشان مویه می کنند.آنها شهرت ندارند. سمندریان به بازار نرفته بود تا شهرت را بخرد.فرق بین آدم عادی و سمندریان فقط در شهرت نیست.شهرت به تنهایی نجات دهنده نیست.رسم روزگار اینست که نام خیلی از آدم ها بنا به هزاران دلیل بر سر زبان ها نمی افتد. خیلی ها هم تلاش می کنند به زور ،ارعاب،تهدید و پروپاگاندا مشهور شوند!
گاهی یک آدم عادی که پشت سر جنازه اش پنج نفر راه می روند ارزش مند تر از آدمی است که شهرت را خریده است و برای مرگش شهر را تعطیل می کنند. مهم اینست که آن پنج نفر از ته دل گریه کنند. باید بپذیریم حمید سمندریان همان" آنی "را داشت که حافظ می گفت.اقلیتی" آن " دارند و اکثریتی ستایشگر آن اقلیت هستند.و هیچ تفاوت مهمی بین این دو نیست به جز یک چیز،آنان که صاحب " آن " هستند بار سنگین تری بر دوش دارند...بار هستی.
روح استاد مسلم تئاتر ایران شاد.
اراک سال های قدیم خلوت تر بود. تا هوا تاریک میشد مردم به خانه های شان می رفتند.بساط شب نشینی برقرار بود و نه ماهواره ای در کار بود و نه اینترنت.تفریح جوان ها قدم زدن عصرگاهی دور باغ ملی بود و پرسه زدن بین سه راه ارامنه تا باغ ملی.
در دوره ی دبیرستان همکلاسی داشتیم که شخصیت جالبی داشت. موقع راه رفتن دستانش را از هم باز می کرد و قدم هایش را بلند برمیداشت .همه به او " آقا لاته " می گفتند! خانه ی شان به گمانم انتهای خیابان کشتارگاه بود. ما هم در آن هنگام خیابان آل احمد زندگی می کردیم. به دبیرستان محسنی که حالا هنرستان شده می رفتیم. هر روز مسیر خانه تا مدرسه را که در پل برق بود پیاده می رفتیم.
چند بار اجبارا با آقا لاته تا مدرسه همراه شدم. در بین راه از همه چیز حرف می زد. از مرام و دوستی می گفت. کشته و مرده ی رفاقت بود. البته شیطنت هایی هم داشت.یادم می آید تنالیته ی صدایش بم بود. هیکلش بزرگ بود و در نگاه اول همه از او می ترسیدند.اما به واقع قلب رئوفی داشت. یکبار در بین راه مدرسه مردی را دیدیم که مشغول کتک زدن به یک پیرمرد بود. آقا لاته خودش را جلو انداخت و دفاع جانانه ای از پیرمرد کرد.
هیچ وقت از کسی نپرسیدم سرنوشت آقا لاته چه شد.یکی گفت رفت جبهه شهید شد ،یک نفر گفت زندان رفت و یک نفر هم گفت در مملکت خارجه دیده شده.
همکلاسی دیگری هم داشتیم به نام نادر. سیاه سوخته بود و ریز اندام. مدام با بچه ها شوخی می کرد.پدرش شهید شده بود. همیشه بر لبانش خنده بود.بچه ها سعی می کردند از دور و برش کنار بروند .چون خیلی زود نکته ای را برجسته می کرد و سر به سر بچه ها می گذاشت. سالهای بعد فهمیدیم نادر در زندان اراک مرده است...
امروزه اراک بزرگ تر شده است.باغ ملی رنگین تر شده است. جذابیت های اراک دیگر محدود به سه راه ارامنه و باغ ملی نیست. شهر پر شده است از سفره خانه.کافی نت ها پرشده است از معتادان فیس بوک.قبرستان شهر بزرگ تر شده است. رسم شب نشینی در حال منسوخ شدن است. شهر چند دانشگاه بزرگ دارد. کتاب فروشی ها و هنرستان ها بیشتر شده است. دیگر بچه ها پیاده از ته کشتارگاه تا پل برق نمی آیند.باجه های مطبوعاتی زیادتر شده است. فیلم های بهتری ساخته می شود. ماهواره هست. اینترنت هست.شهربازی ورودی شهر بزرگ است.شهر صاحب چند هفته نامه ی محلی است.شهر تلویزیون استانی دارد. دیگر مانند زمان ما برنامه های تلویزیون محدود به دو شبکه نیست. شهر پر است از سی دی آخرین آثار هالیوود...این زیاد شدن ها یعنی اینکه قاعدتا می بایست سطح دانش و شعور بالاتر رود...اما...
اما ... هر چه می گردم نرمی و لطافت نمی بینم. شهر پر شده است از انواع و اقسام خشونت های کلامی و رفتاری. در آن روزگار مظهر شرارت برای نسل ما آقا لاته و نادر بود. آقا لاته ای که ناموس پرست بود. آقا لاته ای که عشقش بهروز وثوقی بود و فردین. یادم می آید روزی بعد از تعطیلات عید نوروز پشت نیمکت های مدرسه نشسته بودیم و هر کس می گفت که در عید کجاها بوده است.نادر می گفت عید به شمال، خانه ی خاله اش رفته بود.می گفت عاشق دختر همسایه ی خاله اش شده بود.یادم می آید وقتی از دختر حرف می زد اشک ، گوشه ی چشمانش جمع شده بود.
آدم های شر نسل ما آقا لاته هایی بودند که الگوی شان فردین بود، نادر هایی بودند که معنای عشق را می فهمیدند. گریستن را از یاد نبرده بودند.
آقا لاته خیلی زود گم شد.بی خبر گذاشت و رفت. نفهمیدیم کی و چرا نادر که یتیم بود و پدرش برای زنده ماندن ما جنگیده بود به زندان افتاد و مرد. حالا شهر پر شده است از حکایت جدایی نادر از سیمین.حکایت کسانی که می خواهند به هر قیمتی جلای وطن کنند. حکایت درباره ی الی .دروغ بگویند تا مشکلی پیش نیاید. مظهر شرارت ، کسانی شده اند که روسری دور گردن زنان شان می اندازند و او را خفه می کنند. همان روسری که برای کادوی جشن اعیاد مذهبی ، از سر کوچه ی سهام السلطان خریده بودند. مظهر شرارت پسرانی شده اند که با دستان شان پدران شان را خفه می کنند. همان دستانی که پدر به هنگام نوزادی پسر، هزار بار بوسیده بودش. شهر پر شده است از مبلمان و ماشین های جدید. هر روز که می گذرد شهر یک ثانیه دیرتر می خوابد. شهر انگاری تا صبح بیدار است. شب ها دو هزار شبکه ماهواره ای میهمان مان می شود. آدم ها ازدواج می کنند بعد به سرعت همسران شان را طلاق می دهند. در خیابان ، همسر سابق شان را می بینند و با خنده به دوست شان می گویند " ببین این زن من بود !" آدم ها مدام قلیان می کشند و به دود حلقه ای خود افتخار می کنند. دود حلقه ای خود را به حریف نشان می دهند که "ببین این دود من است !" قهوه خانه ها از کتابخانه ی دانشگا هها شلوغ تر است. آدم ها از عشق های همزمان خود بدون نگرانی حرف می زنند." ببین این دوست یکصد و دومی من بود !" آدم ها در فیس بوک مدام عبارت "خوشم آمد" را کلیک می کنند بی آنکه حتی اندکی دلشان خوش باشد...چه بر سرمان آمد؟ چه بر سرمان آمد؟ از آن اراک تا این اراک گویا قرن ها فاصله است...آن اراک به ظاهر تاریک بود و این اراک روشن.آن اراک آرام بود و این اراک خسته.آن اراک گریه بود و این اراک خنده.آن اراک آجری بود و این اراک مرمر.آن اراک کاهگل و باران بود و این اراک شیشه...شیشه ای که همه چیزش هویداست...و زود هم می شکند و لایه دار هم هست و اگر شکست زخم می زند بر دل و روح و روان...
"ببین آن اراک شهر من بود ..."
سوار قطار شدهام/ مقصدم اندیمشک و تمشک شمال است/ در کوپهای سید علی صالحی را میبینم/ خواب فروغ میبیند و بذر آفتاب میکارد/ شهر دور شدهام اراک در کوپهای نشسته است و چای مینوشد/ فروغ در راهرو سرش را تکیه داده به پنجرهی عشق/ کسی از دوران جنگ جهانی دوم میگوید؛ آدمها تنها بهدنیا میآیند و تنها میمیرند/ آفتاب رشد میکند/ طاهره صفارزاده هی زنده میشود و هی میمیرد/ در کوپهای دیگر آفریقا نشسته است و استخوانهای خود را روبروی آیینه میگذارد تا دو برابر شود/ مامور قطار میآید/ فروغ بلیط ندارد/ ابراهیم گلستان دارد/ سید علی صالحی ندارد/ انگلستان معنا دارد/ ویلای شمال بلیطش را گم کرده است/ پنجرهی عشق فروغ یکباره میشکند/ زخم دارد تن قطار/ به رستوران قطار میروم/ در فنجان چای اندیمشک و فریدون فروغی میبینم/ مینوشمش/ تابستان میشوم/ شمس لنگرودی میشوم/ به پاس زنده ماندن خود کوپهی قطار میشوم/ احمد شاملو بی پاست و در کوپهای خوابیده است و نهال میکارد/ همه جای قطار باغ شده است/ همه جای تنم داغ شده است/ همهی رگهای گردن دنیا شاهراه شده است/ مولانای من کجایی که شمسات را در جیب پیراهنت خاموش میکنند؟/ مامور به ویلای شمال دستور میدهد پیاده شود/ مامور به یک پای احمد شاملو اجازهی اقامت نمیدهد/آدمی میبینم برای ویزای استرالیا گریه میکند/ آدمی میبینم برای مسعود بختیاری و مال کنون گریه میکند/ آدمی میبینم برای لقمهای نان دستمال مامور قطار را میشوید/ آدمی میبینم سر فروغ را به شیشه میکوبد/ تابستانی میبینم دلش برای زمستان انگلستان تنگ شده است/ در پاییز هیچ وقت سوار کلاه سید علی صالحی نشدهام/ هیچ وقت تصمیم کبری را نفهمیدم/ هیچ وقت ندانستم بین دکلهای برق و برج میلاد چه تفاوتی است/ و عشق تنها مامن دنیا نیست/ آدمی را از پشت پنجرهی قطار دیدم که از برج میلاد بالا میرود و وقتی پایین میافتد به پاییز سلام میکند/ آدمی میبینم صبحانهاش دلتنگی عصر جمعه است/ همچنان قطار را میبوسم/ وقتی آهن را میبوسی آهن خونت زیاد میشود/ خونات رنگینتر میشود/ آمادهتر میشوی برای رسیدن به اندیمشک و چفیه/ به کوپهای دیگر وارد میشوم/ موبایلها قرآن شدهاند/ هندزفری اسم دیگر انجیل شده است/ صالحی با سید علی حرف میزند/ از کودکیاش میگوید/ مولانا با حافظ در رستوران از عشقهای اقاقیایی میگویند/ خاقانی به آسمان لرستان خیره شده است و ستارهای را رصد میکند/ ناصر خسرو به حلاج و انا الحق میگرید/ کسی میگوید چه درهی من سرسبز بود/ چه درهی من سر سبز بود/ کسی میگوید تهران قدیم را به یاد میآوری؟/ کسی میگوید تهران قدیم پر بود از محمد صالح علاء/ تهران قدیم پر بود از جواد مجابی/ پر بود از محسن یلفانی/ پر بود از سینما دنیا/ پر بود از پرویز دوایی/ من زاون قوکاسیان نیستم/ من اصفهان فیروزهای نیستم/ من زایندهرود خشکیدهام/ مسعود کیمیایی نیستم/ عشق مانده بر تن بیستونم/ من چهل ستون نیستم/ من میرزا قاسمی شمال نیستم/ رمز خواب سهراب سپهری بلد نیستم/ لکوموتیورانی بلد نیستم/ من میخواهم ریز علی باشم/ من برای ریز علی شدن هزار پیراهن روی هم میپوشم/ بازار تبریز نیستم که به بادی بلرزم و گریه کنم/ بادکنک دوندهی شعر باز باران با ترانه نیستم که با بارانی و تگرکی بترکد/ من هق هقهای زنی تنها در راهروهای دادگاهی دورافتاده نیستم/ من پدری هستم ایستاده بر سر چهار راه منتظر پیکانی یا بنز کارفرما/ پیکان میآید/ مینشیند به قلب سوراخ سوراخ و میتپد قلب در بیمارستان لس آنجلس/ در کوپهای دیگر سیاستمداری کهنهکار میبینم که در جیبهایش سری است/ میگوید سر از آن کسی است که بی سر بوده است از ازل/ به پشت پنجره میروم و به اسبهای بختیاری نگاه میکنم/ به شالهای ترکمنها خیره میشوم/ گرسنهام و گنبد بارگاه مقدسی را میخورم/ تشنهام و ویلای بی بلیط شمال را مینوشم/ خستهام از دیدن و گریستن/ در کوپهای فوتبال تفسیر میشود/ در کوپهای گرسنگی معنا میشود/ در کوپهای کودکی به دنیا میآید/ مامور قطار به قرن رضا موتوری فکر میکند/ به پشت سر نگاه میکنم /مردی به فکر نان شب است/ مردی به فکر ساعت نه شب است/ نه شب وقت آشغال است/ کسی آشغال میبرد/ کسی آشغال را در کمین است/ قطار میرود/ به تونل نزدیک میشویم/ سیاه میشود/ خانه سیاه است/ جزامخانه در تبریز است/شعر روی پیادهرو شارژ ندارد/ عروسک در ایستگاه تیک تاک نمیکند/ قطار سحر شده است/ قطار نماز میخواند/ رخت عزا بر تن میکند/ به تمام چفیههای خونین تسلیت میگوید/ آفتاب حالا برای خود درختی شده است/ و من برای نوزادان عالم بادکنک باد میکنم/ فروغ گیسهای دختر سید جواد را میکشد/ قطار باد کرده است/ قطار زردی گرفته است/ قطار بی خواب شده است/ قطار سکته کرده است/ حالت یک قطاری که مولانایش را گم کرده است میدانی؟/ شکم یک قطار وقتی باد کرده باشد تا به حال دیدهای؟/ قطار کلیسای وانک شده است/ قطار ارامنهای شده است که به دستور طلعت پاشا باید کشته شوند/ کسی فرمان قتل میدهد/ کسی فرمان رحمانیت میدهد/ خدا در این میانه چه میکند/ چه طنز غریبی است/ خدا آن بالاست/ نیزه پایین خدایی میکند/ به مامور گفتم خدا خسته نشده است؟/ گریست/ به سید علی صالحی گفتم خدا بس نمیکند این بازار مکاره را؟/ به فروغ گفتم تو پیامبر نیستی اما زیاد گریه میکنی/ بگو/ بگو/ بگو/ خدا کی تمام میکند / به کودک ارمنی سر بریده گفتم تو بگو/ کی همه چیز تمام میشود؟/ به شمس لنگرودی گفتم/ به احمد شاملوی بی پا گفتم/ به محمود دولت آبادی گفتم/ هیچ کس هیچ چیز نگفت/ آب دریا را خوردم/ بالا آوردم/ اسب بختیاری میخواهم/ اور بهارون میخواهم/ اذان بلال میخواهم/ محمد رسول الله میخواهم/ تاریکی سینما مثل تاریکی گور خواهد بود؟/ دلم آعلی یار شیر سنگی میخواهد/ دلم نامدارخان خوانی میخواهد/ عید نوروز میآید و نمیماند/ بهار میخوابد و زمستان میآید/ وقتی دلم سخت میشکند خدا جوابم را خواهد داد/ وقتی همه خواهیم مرد/ پردهها فرو میریزد/ حریرها و فرشها و طلاها و نقرهها/ دزدی که طلا میبرد به کدام کوچه پناه میبرد/ وقتی کوچهها همه شبیه همند/ هر قطعهای از دنیا سطل آشغال هم دارد/ حتی کیبورد هم سطل آشغال دارد/ قطار به مقصد رسید/ همه پیاده شدند/ همه به خانهها رفتند/ خانهی من کجاست؟/ انگار گم شدهام.../ در خیابانها همه چای مینوشند/ به پوارو فکر میکنند/ به این میاندیشند که روزی سرنخ خودشان پیدا میشود/ به خواهرم که در تهران است فکر میکنم/ به مادرم که در آن دنیاست فکر میکنم/ به روستای هزاوه میاندیشم/ هم اکنون هزاوه در کدام سماور میجوشد و چای میشود/ هم اکنون مادرم صبحانه میخورد یا نه؟/ کسی که میمیرد چه شکلی است؟/ شبیه محراب مسجد است؟/ شبیه اسب بختیاری است؟/ شبیه ابر باران بهاری است؟/ هم اکنون خزر و گوش ماهی و وانک و میدان بهارستان و قهوه خانه و سد طالقان و پشت بامهای تنهایی کجاست؟/ روزگار کودکیام را در کدام تمشک بلعیدم/ تالش و بندر انزلی در اعماق کدام قهوه تلخ شد؟/ کسی میگفت همه جای دنیا زیر آب بوده است/ بیابان امروزه قرنها پیش جولانگاه ماهیان بوده است/ ما از نسل ماهیان لیز و خیس بودهایم/ به خدا در خیابانها گفتم قطار رفت و حالا ماندهایم با یک خیابان و مردمان دلتنگ خیسی قرنها پیش/ ما هستیم و دریای ندیده/ به خدا گفتم شب در رادیو پیام از زبان مردمان میگوییم جهان ظرفیت این همه مادر مرده ندارد/ جهان تعزیهی حر شده است/ هی کسی گناه میکند/ هی توبه میکند/ دیگر بس است/ فروغ هی شمر میشود/ هی توبه میکند/ این بار شعر میشود/جهان زیبا میشود وقتی برادرم بارگاه متبرکهای را مرمت میکند و خود شبیه کاشی میشود/ به چشم مردی نگاه کردم/ مردمک چشمانش پر بود از باغ ملی اراک/ دستانش پر بود از خیابان عباس آباد/ لباسهایش شبیه خیابان ملک بود/ غریبه بود و آشنا/ به خدا گفتم چرا اسب میدود و شیهه میکشد؟/ برای کدام یار/ برای کدام دلتنگی/ برای کدام غم پنهان در سینه/ برای کدام لالایی نخوانده...
بازتاب :
برای کودکان غرق در خون سوریه
لاوروف وزیر امور خارجه ی روسیه، در نشست مطبوعاتی، از عدم دخالت نظامی در سوریه گفت.لاوروف شب به خانه ی خود آمد. کت و شلوار رسمی خود را به چوب رختی آویزان کرد.زنش برای او قهوه ی تلخ آورد.تلویزیون روشن بود.شبکه ی الجزیره تصاویری از کودکان سوریه ای را نشان می داد.گلوی دختر بچه ای بریده شده بود.دامنش آبی بود. عروسکش سخنگو بود. عروسک می گفت "ماما...ماما". لاوروف به رنگ سرخ خون خیره شد. لاوروف به قهوه ی تلخش نگاه کرد. لاوروف گریه کرد. لاوروف به کتابخانه اش نگاه کرد. رمان جنگ و صلح تولستوی را دید. به فصل مرگ شاهزاده آندره فکر کرد. به قفسه ی سی دی هایش نگاه کرد. جلد سی دی "جلادها نیز می میرند" را دید.لاوروف به این فکر کرد : لاوروفی که امروز در نشست مطبوعاتی بود با این لاوروف در خانه چقدر فرق دارد!
صبح فردا لاوروف سوار ماشین شد و به طرف جنگل های سیبری رفت.لاوروف گم شده بود. "پوتین"در جستجوی او بود. لاوروف در آلمان نبود. در صربستان نبود. در تهران نبود. در اسرائیل نبود. در کره ی ماه نبود.لاوروف ، گل شقایق شده بود. کوه دماوند شده بود. سهراب سپهری شده بود. آرتور رمبو شده بود . مردی شده بود زیر باران. سروی شده بود در حافظیه ی شیراز.آبی شده بود زیر سی و سه پل...حتی لاوروف هم می تواند تعزیه ی "حر" را بفهمد.
چند روز پیش برای دیدن فیلم "انتهای خیابان هشتم" به سینما قدس اصفهان رفتم.سینما قدس دو سالن دارد. یکی از سالن ها فیلم "قلاده های طلا "پخش می کرد .سر صف ایستاده بودم و می خواستم بلیط بخرم. نفر جلویی به بلیط فروش گفت" سه تا قلاده بده ! ". بلیط را خریدم. شنیدم نفر پشت سری ام هم گفت "آقا شش تا قلاده بده !"
در گوگل عبارت " مفهوم قلاده " را سرچ می کنم .سایت های زیادی بالا می آید. عنوان یکی از سایت ها این است : "چگونه یک خزنده ی خانگی ( مار ، سوسمار، لاک پشت و...) را اجتماعی کنیم".
در سایت دیگری نوشته شده است " لاک پشت ها نه تنها مفهوم قلاده را درک نمیکنند بلکه سوراخ ایجاد شده میتواند حتی منجر به عفونت شود."
آدم های بزرگ" شروع "می سازند و "شروع " البته سخت است . عارف قزوینی در گیر و دار مبارزات آزاده خواهی ، هنگام دیدن سر کلنل محمد تقی پسیان شهید گفت :
"این سر که نشان سر پرستی است
و امروز رها ز قید هستی است
با دیده ی عبرتش ببینید
این عاقبت وطن پرستی است"
عارف قزوینی شاعر ملی بود و برای رضا شاه مستبد ، مدیحه نگفت و شعر فروشی نکرد.روزهای آخر عمرش گفت :
"منم که در وطن خویشتن غریبم و زین
غریب تر که هم از من غریب تر وطنم"
اشعار عارف قزوینی را در کتاب چهار شاعر آزادی اثر محمد علی سپانلو می خوانم. بیتی از او را زمزمه می کنم :
"به ملتی که ز تاریخ خویش بی خبر است
به جز حکایت محو و زوال نتوان گفت "
عارف قزوینی را می خوانم و به روزهای آخر عمرش می اندیشم. عارفی که به همدان تبعید می شود و در فقر و بی کسی به سر می برد. پارسیان هند برایش دعوتنامه ای می فرستند که بیا هند. نمی رود. آن هم به این دلیل که مبادا بمیرد و در خاک وطن دفن نشود.روزهای آخر عمر که انگار از یاد ملت فراموشکار رفته به دوست روزنامه نگاری می گوید : " من نمی خواهم در روزنامه یا کتاب خودتان نقدا چیزی از من خاطر نشان این ملت فراموش کار کنید.من خود چیزی از دولت نخواستم .ملتی هم که در کار نیست...."
عارف در تصنیف از خون جوانان وطن گفت :
"از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه ی گل بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ..."
و روزگار چنان بلایی به سرش آورد که در اواخر عمرش سرود :
" صبح شد باز از گریبانم
زندگی دست بر نمی دارد"
روزهای آخر عمرش ،حاج مخبر السلطنه ، رییس وزرای رضا شاه ، برایش پاکت پولی می فرستد. عارف در عین تنگدستی و فقر، روی پاکت می نویسد "من از کشنده ی خیابانی پولی نمی گیرم".و شاعر ملی در اتاقی می میرد که رختخوابش از آن حاج وکیل نامی است. فرشش از آقایی به نام کیوان است.دیگ مطبخش را مردی به نام اقبالی هدیه کرده است.دکتر بدیع هم که لابد از دوستانش بوده یک میز و چند صندلی برایش آورده است.و به قول خود عارف:
" ...اثاثیه ی عارف بی اساس
سه تا سگ ، دو دستی است کهنه لباس"
و حالا که این روزها به ماهی تنگ و هفت سین نوروز نزدیک می شویم به یاد یعقوب افتادم. یعقوب بروایه. دانشجوی ارشد تئاتر که در خیابان های تهران ، دو سال پیش ، به جای دیدن نئون های روشن مغازه ها ، نگاه کرد به تیری که بر بدنش نشست و جانش را گرفت.
میرزاده ی عشقی را به یاد می آورم. انگار صحنه ی ترورش را باید مدام به یاد بیاوریم. همان کسی که با استبداد مبارزه می کرد. همان کسی که می توانست ماهیان بیشتری در تنگ کوچک عید ببیند به شرط سکوت و دم نزدن.
سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال )را به یاد می آورم. همان کسی که در مدرسه ی صدر تهران حجره ای داشت و شاعرانگی اش را به کاشی ها یاد می داد.کسی که با مردم ساده خوش و بش می کرد و با بزرگان قوم و اهل سیاست روی خوش نشان نمی داد. همان کسی که مثل عارف با استبداد مبارزه می کرد و می گفت :
"این گروه مست از خود رفته را هشیار کن
بار الها ملت خوابیده را بیدار کن
ای عجب خوابیست ایران را گرفته است ای خدا..."
و به پایان عمر نسیم شمال می اندیشم. همان پایانی که استبداد برایش رقم زد. او را عنوان اینکه دیوانه شده است در تیمارستانی حبسش کردند و از کوه شعر و شاعرانگی اش تکه سنگی هم باقی نگذاشتند.
به ستارخان و باقرخان فکر می کنم. همان کسانی که وقتی از تبریز به تهران آمدند مردم آنها را بر دوش خود گرفتند و چه چه و به به کردند و چه خوش آمدی گفتند و چه گوسفند ها که قربانی نشد و باز هم به پایان آن دو می اندیشم. پایانی در باغ طوطی شهر ری. وقتی جنازه ی آنها را برای دفن در باغ طوطی تشییع می کردند این ملت فراموش کار، انگار به یاد نداشتند اینان که بودند و اینان چه بودند. پشت سر جنازه شان چند نفری بیشتر مویه نمی کردند.
صمد بهرنگی را به یاد می آورم. همان صمدی که ماهی سیاه کوچولو را نوشت. همان صمدی که البته" صمد آقای فیلمفارسی " نبود . همان کسی که معلم بچه های روستاهای آذربایجان بود. و درباره ی مسائل تربیتی کودکان می نوشت. همان کسی که یکی از علت های دوام حکومت استبدادی محمد رضا شاه را حمایت تلویحی و آشکار روشنفکران خواند. صمد ، ماهی سیاه کوچولویی نوشت که نمی خواست در یک جا بند شود. ماهی می خواست رها باشد. می خواست آزادی را تجربه کند. می خواست از گردش های کسل کننده و توقف های طولانی فرار کند. می خواست آخر جویبار را ببیند. می خواست پایان را ببیند. نمی خواست پند محافظه کاران را گوش کند.تاریخ ما پر شده است از ترسیدن عاقبت وطن پرستی.تاریخ ما پر شده است از حرف و حدیث طویله های ناصرالدین شاهی. تاریخ ما پر است از ریش های سفید عاقلانه و سبیل های چرب عاشقانه.تاریخ ما پر است از مدارا با تاج و تخت شاهی . مادر ماهی سیاه کوچولو به او می گوید دنیا همینه دیگه. زندگی همینه که ما داریم. اما ماهی کوچک سیاه می خواهد از بیهودگی فرار کند. می خواهد دنیا را ببیند و لذت ببرد. می رود، حتی به قیمت از دست دادن جان. و پایان صمد هم غرق شدن در ارس بود. ارس ارس ارس که غرق شد در آن الگوی آزادگی ، صمد ...
و این روزها که به بهار نزدیک می شویم مدام به پایان می اندیشم. پایان عارف تبعیدی. پایان جنازه ی تیر خورده میرزاده ی عشقی. پایان سکوت نسیم شمال. پایان سلطان العلمای خراسانی، همان روزنامه نگاری که در ملا عام سر از بدنش جدا شد. پایان کلنل محمد تقی پسیان. پایان میرزا کوچک خان جنگلی. پایان دکتر محمد مصدق.پایان صمد بهرنگی. پایان دکتر شریعتی. پایان آیت الله طالقانی.پایان یعقوب بروایه...
و انگاری همواره کسی در این مملکت "پایان نامه" می سازد و
کسی "پایان" می سازد...
چند روز پیش در کلاس مبانی هنر نمایش دانشگاه سپهر اصفهان، داستان دپ شاهانهی محمد آصف سلطانزاده را برای دانشجویان میخواندم. داستان دربارهی مردیاست افغانی که بچههایش را برای فروش به پیادهرویی در کابل میبرد. کسی بچهها را نمیخرد و مردم به مرد فقیر پول میدهند. مرد، سم میخرد و به خانه میروند.
دپ، به لهجهی افغانیان یعنی شادی و عیش. مرد تصمیم گرفتهاست با پولی که بهدست آورده آن شب، بهترین غذا را به بچههایش بدهد. دیگ و قابلمه از خانهی همسایه مهیا میشود و بچهها زیر نور چراغ موشی در حالی که به آتش زیر دیگ خیره شدهاند بازی میکنند و خوشند به داشتن غذا و اینکه حداقل آن شب نان خشک نخواهند خورد و میخواهند دپی شاهانه کنند. دپی که هیچ شاهی نکرده باشد.
غذا خورده میشود و بچهها میخوابند و خود خبر ندارند که دپشان آمیخته با سم بودهاست. مرد به زن از ماجرای فروش بچهها _ و نه سم _ میگوید. اینکه کسی آنها را نخرید و مردم کمک کردند. زن میگوید خدا بزرگاست.
در خانه هیچ چیز نیست. همه چیز فروخته شدهاست تا شکم بچهها سیر شود. و مرد میخوابد و زن میخوابد و بچهها میخوابند تا ابد تا روز رستاخیز.
در حین خواندن داستان دستانم میلرزید. آن دختر و پسر انگاری واقعیاند. میبینمشان.
خانم میانسالی که افغانیست هفتهای یکبار برای تمیز کردن راهروی آپارتمانمان میآید. یکبار که برای تمیز کردن راهرو آمدهاست یک سری از خرت و پرتهای دور ریختنی را در خانهمان میبیند. میگوید اگر اینها را نمیخواهید من ببرم؟
فردای آنروز خرت و پرتها را در صندوق عقب ماشین میگذارم و به طرف آدرسی که زن افغانی دادهبود میروم. محلهی مارچین اصفهان. به سختی خانه را پیدا میکنم. دختر نوجوانی در را باز میکند. من را که میبیند شرم و حیا میکند. بعضی وقتها او هم با مادرش به آپارتمان ما میآید و در تمیز کردن راهرو به مادرش کمک میکند. وسایل را به او میدهم. مادرش هم میآید. وسایل را به حیاط میبرم. از سر کنجکاوی نگاهی به حیاط میاندازم. پر است از دبههای خالی و پلاستیک. دو تا اتاق میبینم. پسر بچهای کنار اتاق نشسته و به آنتن تلویزیون خانهی همسایه نگاه می کند. بچه گریه میکند. مادرش به او اشاره میکند که هیچ نگوید ولی بچه بیتوجه به همه چیز میگوید "تا کی به خانهی همسایه برود و تلویزیون ببیند؟ چرا ما تلویزیون نداریم؟"
دختر نوجوان، برادرش را دعوا میکند. مادرش به او پرخاش میکند. مادر لابد نمیخواهد پسرک پیش من ناله و ندبه کند. غرور دارد. غروری مقدس. پسر بچه اشکهایش را روی زمین میریزد. زمینی که چند کیلومتر آن ورترش عالی قاپوست، آن هم در میدانی به نام نقش جهان. اشکها بر سرزمینی میریزد که نصف جهانش میدانند و زایندهرود دارد و قایق و پل خواجو و آپارتمان دارد.
در همان کلاس، از خسرو حکیمرابط، استاد تئاتر ایران، میگویم. کتاب خاطراتش را همراه خودم داشتم. یکی از خاطراتش را برای بچهها خواندم:
"کلاس پنجم ابتدایی - مدرسه باقری شاید. دیروز پدرم مرد. سال ۱۳۲۱. رفته بود ذغال تقسیم کند بین مردم. و بعد مرد از تیفوس. زمان جنگ است.
به قبرستانش میبریم. در راه قبرستان همشاگردیهایم را میبینم. با شادیِ احمقانه و افتخار آمیزی میگویم بابامهها! و آنها سر تکان میدهند و شانه بالا می اندازند و میروند. مثل این که بابای خودشان است..."
استاد حکیمرابط در ادامه شرح میدهد که فردای آن روز که به مدرسه میرود مدیر مدرسه آقای " ش" - دوست صمیمی پدرش - او را دعوا میکند که چرا به مدرسه نیامده است. بچه میگوید بابام مرده بود. مدیر عصایش را به گردن بچه، بند میکند و بر سرش داد میزند که مگه تو مرده شوری؟
استاد در ادامهی خاطراتش نوشته است که چند روز قبل از عید، بچههای فقیر و بی پدر را به صف میکنند و به دکان خیاطی میبرند تا برای آنها کت و شلوار بدوزند.
"اسمهایی را میخوانند... خسرو حکیمرابط را نیز. بیرون میآیم. یک دست کتو شلوار به دستم میدهند. دستهایم میرود به زمستان. یخ میزنم. یخ میکنم... به خانه میآیم. دیگر به آن مدرسه نمیروم. یکسال عقب میمانم."
و مادر خسرو هر روز قابلمهی خالی از گوشت و پر از آب را روی منقل آتش میگذارد و بچه هر وقت گرسنهاش میشده میپرسیده که ناهار چه داریم؟ و مادر میگفته آبگوشت.
هدیهی آقای "ش"، همان کت و شلوار کذایی هم آتش زده میشود. زیر همان آتش منقل.
روزی هم گربهی همسایه به سر وقت قابلمهی پر از آب و بیگوشت آمده است و مازاد وجودش را در قابلمه خالی کرده است. مادر میخواهد گربه را تنبیه کند. یک شب کشیک میکشد و یک حبهی آتش بر دمب گربه میگذارد. گربه فرار میکند.
مادر به فرزندش میگوید: از فردای آن روز گربه میآمد روی هره مینشست، اما غرورش اجازه نمیداد که پایین بیاید. غرور چیز کمی نیست.
و حالا به آن پرخاش کردن مادر فکر میکنم. همان پرخاش به پسر بچهاش که میگفت چرا تلویزیون نداریم و به آن شرم دختر نوجوان افغانی و به آن دختر و پسر افغانی که سم خوردند و به خیال اینکه دپی شاهانه میکنند، مرگی جاودانه را تجربه کردند.
به نانهای خشک فکر میکنم. به عالی قاپو فکر میکنم. همان عالی قاپوی بلند قامت. به محلهی مارچین فکر میکنم. به دپ شاهانهی مردمان. به تاکسیهای پر از مسافر اندوهگین. به سر چهارراههایی پر از کودکان کار. آنان که گل میفروشند. آنان که بادکنک میفروشند.
الان شب است و لابد خیلیها خوابند. و لابد خیلیها با شکم گرسنه خوابیدهاند. و لابد آن پسر بچهی محلهی مارچین خواب تلویزیون میبیند و لابد روشنفکران خواب تیتر روزنامههای فردا را میبینند و لابد در این زمستان به فکر بهارند. و لابد فیسبوک بازان به فکر رد و بدل کردن عکسها و اخبار هستند. "آیا تو مرا با با یک بنز عوض میکنی؟" و الان چهارراهها خلوت است. و بچههایی که باید فردا به محل کارشان بیایند خستگی در میکنند. دختر بچههای چهارراه جهانکودک مدیر کل آن چهارراهند.
اینجا اصفهان است و تلویزیون مدام خبر پخش میکند. سیاست و نفت خبرهای مهماند. و به این فکر میکنم عمرمان با خبر سیاست و نفت آتش گرفت و دود شد. اینجا اصفهان است و میدان نقش جهان دارد. خیابان جلفا دارد. کلیسا دارد. کافه دارد. پردههای حریر در دکانها زیباست. عمرمان با دود سیگارهای کوبایی و بخار قهوههای ترک و فرانسه به آسمان رفت و دود شد و ناپیدا شد. اینجا تهران است. "خشکسالی و دروغ"دارد. ابرهای عقیم دارد. موسیقی بیساز دارد. وزارت خانه دارد. روزنامه دارد. پل کالج دارد. بازی مار و پله دارد. چهار راه دارد. کودکان کار دارد. گربههایی دارد با دمب آتش گرفته. غرورهایی دارد با عقبهای زخم خورده. کودکان امروز طور دیگری پرورش مییابند. یاد نمیگیرند که " غرور چیز کمی نیست". اینجا غرور دارد اما ترک برداشته ...
انگاری ما، همگی را، به صف کردهاند. میبرندمان به دکان خیاطی. استاد خیاط، اندازهی بدنمان را میگیرد. دور کمرمان. همه لاغریم. همه غذایمان آبگوشت بی گوشت است. بابایمان مرده است. مدیر مدرسهمان آقای "ش" دوست بابا بوده است. دعوایمان میکند که چرا دیروز به مدرسه نیامدهایم. میگوییم بابایمان مرده است. میگوید مگر ما مرده شوریم؟ و عصا به گردنمان میافتد. شب عید است. دوباره ما را به صف کردهاند. بیبضاعتها را در سرزمین عالی قاپو صدا میزنند. خسرو، مرتضی، علی، رضا، حمید و هزار اسم دیگر. و همگی کتوشلوار را بر تن میکنیم، برای بهار. و ما در بهار از غرور له شده گریه میکنیم و روشنفکران هم گریه میکنند، نه برای ما که برای بهار رویاهایشان.
بچههای دنیا فارغ از ماجرای نفت و توپ و تانک به دپ شاهانهی خود میاندیشند. و ای کاش ما آدم بزرگها که خود روزی کودک بودیم به این فکر میکردیم که صلح و دپ شاهانه با جنگیدن مهیا نمیشود. ای کاش نمیگذاشتیم اسب غرور از ما فرار کند.
در همان داستان دپ شاهانه میخوانیم که بچهها مشغول بازی کردن هستند. هنوز غذا آماده نشده است. زیر نور چراغ موشی بچهها بازی میکنند. نفت چراغ موشی در حال تمام شدن است. چراغ در حال خاموش شدن است. دختر بچه میگوید تا چراغ نفت دارد. بازی کنیم. و بعد یکدفعه از بابا میپرسد چرا چراغ خاموش میشود؟ پدر میگوید چون نفتش تمام میشود و بعد چراغ میمیرد... و بعدش هم بچه سوال مهمی میپرسد: "مرگ چیست پدر؟"
و ما همگی در حال بازی کردن هستیم. بازی پول در آوردن. بازی خرید کردن. بازی زیر نور چراغهای موشی و نئون و مهتابی. امیدمان به نفت است. و ما آدم بزرگها هیچوقت به طور جدی نپرسیدهایم از کسی که مرگ چیست. نپرسیدهایم چون امیدمان به نفت است... هیچ روشنفکری به کودکان یاد نداد که کتوشلوار دوخته شده با نخ تحقیر را آتش بزند...
***
امیدوارم این وبسایت (۱) ، قدمی در این راه بردارد...
در این راه که ما آدم بزرگها به غرور دوران کودکی برگردیم...
به فهم آتش زدن هدیهای که از سر تحقیر باشد...
به آتش زدن کتوشلواری که خود مالک فرسنگ فرسنگ پارچهاش هستیم...
به مهیا کردن دپی شاهانه... دپی البته بدون سم...
***
توضیح :
(۱) این مطلب را برای پایگاه اطلاع رسانی کودکان و نوجوانان ، الفبا ، نوشتم.
یکی از شب های پاییز است ، اوایل آبان ماه .در سالن سینما قدس اصفهان به پرده ی عریض سینما خیره شده ام .تماشاگران می خندند ، چیپس می خورند ، در های بطری آب معدنی باز و بسته می شوند و بازیگر فیلم طنازی می کند. می خواهد هر طور شده تماشاگر خسته از کار را بخنداند. به این همه ساده انگاری و بی حوصلگی نویسنده و کارگردان و دست کم گرفتن شعور بیننده فکر می کنم. احساس می کنم پول بلیط را انگاری ریخته ام وسط زاینده رود و البته زاینده رود خشک.
تلفن همراهم زنگ می خورد. استاد زاون قوکاسیان است. پیامک می دهم "سینما هستم و بعد از تمام شدن فیلم تماس می گیرم."
فیلم تمام شده است و پیاده روی چهار باغ را طی می کنم. به استاد زاون زنگ می زنم. می گوید برای بزرگداشت محمد علی کشاورز در جشنواره ی فیلم کودک اصفهان مطلبی بنویسم...قرار است کتابی در خصوص ایشان در ایام جشنواره چاپ شود.
به مردم نگاه می کنم. شب های اصفهان بی باران است و نئون ها روشن است و در ذهنم به کشاورز فکر می کنم. به دوران کودکی ام که تلویزیون تنها سرگرمی مان بود و سلطان و شبان را با بازی درخشان کشاورز و سایر هنرپیشگان می دیدیم. هنوز قصه ی فیلمی که در سینما دیدم اذیتم می کند. به مردم نگاه می کنم. نئون ها روشن است و مانتو فروشی ها ، دیگر مانتوی مدل "شعبون استخونی" ندارند.
شب است. میهمان اینترنت هستم. نام محمد علی کشاورز را در گوگل وارد می کنم. اولین خبرها مربوط به شایعه ی مرگ کشاورز است. همان شایعه ای که چند وقت پیش یکی از شبکه های ماهواره ای مطرح کرد و باعث نگرانی های زیادی شد. به این فکر می کنم که ما ملت فرهنگ دوست بیشترین کلیک کردن های اینترنتی مان مربوط به خبر مرگ است و نه زندگی !
در دی ماه ۱۳۸۶ علی دهباشی بزرگداشتی برای کشاورز می گیرد و در آن بزرگداشت کسانی مثل دکتر محمد صنعتی و اسماعیل شنگله صحبت می کنند. دکتر صنعتی در همان برنامه - شب های بخارا - می گوید :
"... یادم میآید سالهای اولی که به ایران برگشته بودم، به درخواست گلشیری در مجلة مفید سه مقاله نوشتم. در بیمارستان روزبه جلساتی گذاشتیم، برای شناساندن رابطة هنر و ادبیات در حیطة روانشناسی و روانپزشکی. در آنجا گفتم که هنرمندان، اندیشمندان و نخبگان هر جامعه اقلیت نابهنجار آن جامعهاند. نادر ابراهیمی ناگهان برآشفت که شما روانپزشکان به هنرمندان بزرگ برچسب بیماری روانی میزنید و آنها را زندانی میکنید و... من در جواب گفتم البته بودهاند هنرمندان و نویسندگان بزرگی مانند نیچه، ویرجینیا وولف، مارکی دوساد، ژان ژنه، ون گوگ، و بسیاری دیگر که بیمار بودند ولی ایشان فرهنگآفرینان بزرگی نیز بودهاند. منظور من بیماری نبود. بسیار روشن است که این گروه هنرمند و اندیشمند مانند اکثریت جامعه نیستند؛ نه مانند آنان فکر میکنند و نه مانند آنان زندگی میکنند، نمیتوانند شیوهها و باورها و وضع موجود را بپذیرند و با آن سازگار باشند. هنجارهای جامعه عامة مردم هستند. بنابراین گروه اقلیت خلاق و فرهنگساز اقلیتی نابهنجارند، اصولاً به همین دلیل هم هست که میتوانند فرهنگآفرین باشند، میتوانند تابوشکن و اسطورهشکن و نوآفرین باشند..."
و همچنان شب است. تلویزیون روشن است. بچه ها "سریال ستایش "را می بینند. در روزنامه ای خواندم که بسیاری از خانواده های ایرانی اسم نوزادانشان را تحت تأثیر این سریال، "ستایش" گذاشته اند و این اتفاق البته برای تمام سریال ها می افتد. چقدر سالهای قبل ، کافه های بین راهی اسم شان شد "شب های برره" و چقدر اسم مغازه ها همنام یکی از شبکه های تلویزیونی شد ...و انگار از خود بیگانگی و تحت تاثیر یک موج قرار گرفتن اپیدمی شده است. به این فکر می کنم که آدم های مستقل در این فضا چقدر در اقلیت هستند و چه رنجی باید بکشند.
داریوش ارجمند می گوید " افتاد ؟" و من با دیدن عکس های کشاورز در گوگل ، از بام ذهنم به انتهای حس تنهایی ام می افتم. به این فکر می کنم که این همه بازیگر آمده اند و رفته اند. این همه شاعر آمده اند و رفته اند. این همه معمار آمده اند و رفته اند. این همه سریال پخش شده و مدتی بعد از یاد رفته است. چگونه است که حافظ می ماند. مسجد شیخ لطف الله می ماند.عزت الله انتظامی می ماند. محمد علی کشاورز می ماند و این ها جزو خاطرات جمعی و حافظه ی مشترک مان می شوند و بقیه " می افتند "؟ چرا اقلیتی به ظاهر نا بهنجار فرهنگ آفرین می شوند و همین اقلیت به توسط اکثریت به هنجار ، خانه نشین می شوند؟
استاد کشاورز در مصاحبه ای می گوید: " بازیگر باید مدام خود را محاکمه کند که به چه علت در فلان فیلم حاضر شده فلان نقش را بازی کند. این تفکر همان تفکر اقلیت به ظاهر نا بهنجار است. "چرا باید این فیلم را بازی کرد ؟ چرا باید آن کتاب را خواند ؟ چرا باید به حرف فلان شخص گوش سپرد؟ و هزاران چرای دیگر و مگر نیستند کسانی که فیلمنامه را نخوانده، تنها به بنرها و بیلبورد ها فکر می کنند؟ و نمی دانند راز شهرت واقعی بالا رفتن عکس و نام در بیلبورد ها نیست. ابتدا مرامت باید به بالا برود. مرام که رفت نام هم می رود و این ویژگی را مگر نه اینست که قدیمی های تئاتر و سینما داشتند و دارند؟
شبی دیگر از شب های پاییز است. پاییزی بدون باران و بدون زاینده رود پر آب ... سینما قدس همچنان پذیرای مردمان نیازمند به خندیدن است. ساندویچ های سینما فروخته می شود و لابد بازیگران آن فیلم مثلا کمدی ، تراول های شان را می شمارند.
و باز هم استاد کشاورز ، در مصاحبه ای نقل به مضمون می گوید: " دلم می خواهد برای آخرین بار در یک نمایش بازی کنم و انگیزه ام هم پول نیست ، بلکه عشق به صحنه است...."
و همواره جدل است بین تراول و ایجاد حس خاطره ی جمعی . ما همگی در بطن یک درام واقع شده ایم. بین انتخاب " به هر قیمتی شهرت کسب کردن" و" ماندن بر سر آرمان و هدف " سر در گم هستیم.
همچنان گوگل را جستجو می کنم . تیتر یکی از سایت ها با توجه به بیماری ایشان و بستری شدن شان اینست:" محمد علی کشاورز ملاقات ممنوع شد."
درست است. ما محرومیم از ملاقات با مردی که از همان دوران کودکی با دیدن گنبد مسجد شیخ لطف الله و بناهای با شکوه اصفهان از خود سوال می کرده: " معماران این بناها با چه عشق و انگیزه ای کار می کرده اند؟"
ما محرومیم از ملاقات با مردی که می گوید، بازیگر، مدام باید خود را "محاکمه" کند و از خود بپرسد چرا باید در فلان فیلم بازی کرد؟
ما محرومیم از ملاقات با مردی که با شب قوزی شروع به کار کرد و در هزار دستان و دایی جان ناپلئون و ناصرالدین شاه اکتور سینما و روز واقعه و مادر...خوش درخشید.
و حالا به این می اندیشم که اگر کشاورز در لابلای مصاحبه هایش مدام از علی حاتمی می گوید حق دارد. حق دارد. حق دارد. وقتی بازیگری مان می شود مزه پراندن و جوک گفتن وفیلمسازی مان می شود افتخار به اینکه فیلم مان زیر شانه ی تخم مرغ ، فروش می رود، آنوقت محمد علی کشاورز این پیر دیر هنر باید از فراق آدم هایی چون علی حاتمی خون گریه کند...کشاورز، جهان را مسابقه دو و میدانی نمی بیند. قرار نیست همه، مدام از دیگری جلو بزنند. کافی ست که تو از خودت جلو بزنی و اینکه هر روز خود را محاکمه کنی. و این از خود جلو زدن ، البته رنج بی شمار دارد و در توان هر کسی هم نیست.کافی ست به درک خود برسی.
محمد علی کشاورز ، تنها یک نام نیست. بیلبورد نیست. آگهی های رنگی مطبوعاتی نیست. دیدنش همان عشق کازابلانکاست .خواندنش همان روح نوشته های پرویز دوایی است. حسش همان موهای پریشان و مبهم مسعود کیمیایی ست. خنده هایش مثل صمیمیت یک پدر بزرگ نشسته روی صندلی های چهارباغ است ... محمد علی کشاورز به اندازه ی سینما بزرگ است ...هر چند نام این سینما ، سینما پارادیزو باشد.
"مارشال برمن" در کتاب تجربه ی مدرنیته می گوید "هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود."
نیمه های شب با خانواده به کنار زاینده رود می رویم. بچه ها با دیدن آب ذوق می کنند و بسیاری از مردم اصفهان در پل خواجو قدم می زنند. زیر پل، چند مرد میان سال آواز می خوانند. آوازهای شان در خصوص بی وفایی دنیا ست...
به زاینده رود خیره شده ام. آب در حال گذر است. عشق در حال گذر است. تنها سی و پنج روز زاینده رود زنده است. بعد از آن دوباره سد را می بندند.
به دور دست ها نگاه می کنم. قرن اول و دوم و سوم هجری را در دورترین نقطه ی تاریخ می بینم. انگاری آب زاینده رود، تاریخ را برایم پیشکش می آورد.
در میان آب ،سری می بینم. سر رودکی را می بینم. با من سخن می گوید. می گوید به جرم اعتقادات مذهبی شکنجه اش کرده اند.
در میان آب سری می بینم. سر از آن فردوسی ست. می گوید سلطان محمود همچنان در تعقیب من است. من که "عجم زنده کردم بدین پارسی"، مرگم را می خواهد. می گوید جنازه ی من را هی از گور بیرون می آورند و سرگشته ام.
در میان آب های روان زیر پل خواجو ، سری می بینم. سر از آن سلطان محمد خوارزمشاه است. همان که بی درایتی اش باعث شد مغول به ایران حمله کند. همان مغرور تاریخ. همان کسی که امام فخر رازی استادش بود و همان کسی که شاگرد خوبی نبود و همان کسی که بها الدین ولد پدر مولانا را آواره کرد .نخبگان را بر نتابید تا مغول چنگ بیندازد بر سر و صورت ما ایرانیان.
آینه در کنار خواجو نیست وگرنه این مردمان می دیدند که صورت های شان زخمی ست. قلب شان تیره و تار شده است و نگران تمام شدن این شادی سی و پنج روزه اند.
آینه کنار خواجو نیست و گرنه این مردمان، صورت های پر از چروک خود را می دیدند و از دیدن خود خجالت می کشیدند. لذت دیدن آب چنان است که چروک های افتاده بر صورت دیده نمی شود و نیز شمشیرمحمود افغان و پای لنگ امیر تیمور و مشعل های اسکندر مقدونی و ستون های بزرگ افتاده بر تن مرودشت وآوارگی عارف قزوینی و قبر مهجور میرزاده ی عشقی در شهر ری و مرگ سلطان العلمای خراسانی و سرهای بریده بر بالای دارهای آسمان کرمان ، هیچ کدام دیده نمی شوند....آب زاینده رود همه ی تلخی ها را محو کرده است.
در میان آب، مظفر الدین شاه را می بینم که با عصای چوبینش به آب شلاق می زند و فرمان مشروطیت را نشان مان می دهد. فرمان کاغذی مشروطیت در میان آب ها در حال تکه تکه شدن است.تاج شاه در میان آب نمی درخشد. خیس شده است. سرما خورده است. تاریک است.شنا بلد نیست شاه شاهان .
آینه نیست .قایق نیست. سرماست. نه از جنس ننه سرمای قصه ها و نه از جنس سرمای زمستان اخوان .هنوز زمستان واقعی نیامده است.
مردمان اصفهان می خندند ، به تقاص تمام گریه های از زمان رودکی تا به الان. مردمان اصفهان آواز می خوانند به تقاص تمام ترانه های نخوانده. مردمان اصفهان در کناره های چراغانی شده ی زاینده رود مواظب هستند آدمی به آب های زاینده رود پرت نشود. مواظبند عروسک کودکی به آب های زنده رود نیفتد و نمیرد، به تقاص تمام ایرانیانی که در سال های ۵۰۰ و ۴۰۰ و۶۰۰ و ۷۰۰ و دیگر عدد های مبارک و نا مبارک یا از سر کوه به انتهای دره ها پرت شدند و یا به عمق دریاچه های نمک، شور شدند و یا در قعر دریاها ، ماهی شدند و یا پشت میله ها آهن شدند ...
به آب زاینده رود نگاه می کنم. آب، سر میرزا کوچک خان می آورد.آب برف های شمال می آورد .آب دکتر حشمت می آورد. آب سید جمال الدین اسد آبادی می آورد. آب ناصرالدین شاه قاجار می آورد. آب سید محمد علی جمالزاده می آورد. آب ستارخان و باقرخان می آورد.آب گورستان ستارخان می آورد، همان باغ طوطی ،همان باغ .و نه باغ ماهان کرمان .آب ، شاه می آورد.و نه شاه نعمت الله ولی که شاه بی تاج و بی اسب و بی خیمه .همان شاهانی که نعمت ها را دریغ کردند از مردمان و همان شاهانی که هر گاه قرار می شد ارمغانی بدهند به مردمان هزار ولی و هزار اما و اگر می گفتند و تردید می کردند.
شادی دیدار آب چنان است که مردمان اصفهان، خون های ریخته بر سر و صورت ایرانیان در بند مغول را نمی بینند. آب، نسیان شیرینی دارد. آب از یادمان می برد که فردوسی فراری ست. و میدانش به دلار شهره تر است تا به سهرابش.
شادی رویت آب چنان عمیق است که تمام زخم ها و تمام رنج ها و تمام ناکامی ها و تمام فرمان های تکه تکه شده و تمام مجلس های به توپ بسته شده و تمام چاه های منتسب به حضرت علی و تمام قانون های زیر پا گذاشته شده و تمام لبخند های مکارانه و تمام عشق های دزدیده شده و کانادادرا های به یغما رفته و تمام گردنه های از نوع حیران و تمام روزنامه های پاره شده و میزهای بلند تئوریزه شده از جنس مثلا عدالت... فراموش می شود.
و اینگونه است که سرازیر شدن تنها یک رود شادی می آورد و غم ها را موقتا - هر چند سی و پنج روز - نابود می کند.
این روزها خبرهای تلخی از در و دیوار شنیده می شود. خبر ها از جنس مرگ و خون است. خبر از بمب و ترکیدن سر ها ست. ضحاک نیاز به مغز دارد.ضحاک گرسنه است.
کنار خواجو ایستاده ام. به آسمان نگاه می کنم. ابر ها را می بینم. ماه از لابلای ابر ها به این همه شادی مردمان اصفهان حسادت نمی کند. ماه انگاری در حال گریستن است. ماه لابد خبر هایی از آن سوی دنیا دارد. ماه لیبی را دیده است. ماه مصر را دیده است. ماه چاله های صدام و سرهنگ قزافی را دیده است.ماه صبحانه خوردن مردمان سوییس را در کنار آلپ دیده است. همان مردمانی که هر روز صبح برف می بینند و خنده بر لبان شان است و خاورمیانه را جایگاه وحشیان و نفت می پندارند.ماه به من می گوید به مردمان بگو مغول آمد و کشت و غارت کرد و لت و پار کرد ولی ایران ماند.نفت تمام می شود ، ایران ، تمام نمی شود.
بگو به مردمان اگر سلطان هست، تختش از چوب است. باران میانه ای با چوب ندارد.هوا سرد است. حتم دارم اگر کسی دلاورانه آتشی روشن کند، از درونش پر سیاووشان متولد می شود.ماه حرف می زند. ماه نگران است. آب می خندد.خواجو نزدیک فلکه ی فیض است. فلکه مدور است. رود استکان چای شده است. زاینده رود استامینوفن نیست، بیمارستان است.درمان می کند. آب همه ی خبرهای تلخ را با خود می برد.آب ،فیاض است.در میان آب سری می بینم. سر از آن سرهنگ معمر قذافی است. سر قرار است تا ته باتلاق گاوخونی برود.آب همه را با خود می برد.آب پلیدی ها را با خود می برد.
ماه می گوید وقتی رودی توان بردن خبرهای بد را دارد خالق این رود چه ها که نمی تواند بکند. شادی در انتظار دیدار ماست. پشت هر خبر بد، خبر خوب است. عمق ظلمت ، روشنایی ست. به این فکر نکن عمر زاینده رود سی و پنج روز است ، عراق تنها در یک هفته رییس جمهورش را از فراز کاخش به ته یک چاله دید.
آب به ما می گوید" هر چیز که سخت و استوار و غیر قابل تغییر می نمایاند ، دود می شود و به هوا می رود."
