و داستان خسرو شکیبایی هم تمام شد و نسل سوخته هم به باد رفت و آتش زیر خاکستر نمی ماند...امشب بدجوری دلم هوای آن شب های دهه ی شصت را کرده و شب های انجمن سینمای جوان و دروازه ی شهر جرد و پله های طولانی انجمن و درس های مرحوم پرویز اشتری و روزگاری که استاد کریم خوش الحان با کمانچه اش عصرها به دفتر انجمن می آمد و مرحوم اشتری گوش به صدای ساز می داد...
...یاد باد آن شب هایی که با جعفر و رامین و عباس ، همکلاسی های انجمن در بازار اراک راه می رفتیم و با شدت و حدت از سینما حرف می زدیم و از مارکز و رئالیسم جادوئی و از فیلم عروج لاریسا شپیتکو و از کازابلانکا و از مجله ی فیلم و از حمید هامون مهرجویی حرف می زدیم...
...دهه ی شصت روزگاری بود که جذابیت های زندگی برای ما سینما بود و عکاسی و تئاتر ...حجت الله سبزی کارگردان تئاتر بود که با او گاه در یک فرش فروشی تمرین تئاتر می کردیم و گاه در نمازخانه ی دانشگاه آزاد و گاه در حسینیه ی کنار خانه اشان و اصلا برای او مهم نبود که چه کسانی به او حسادت می کردند و نمی گذاشتند کار کند. یادم می آید نمایش دقیانوس را قرار بود اجرا کند و چند جلسه هم در سالن هلال احمر اراک تمرین کردیم...ناگهان مسوولین گفتند نمایش باید تعطیل شود و علتش را هم نگفتند و بچه ها عصبانی شدند و داد و هوار می کشیدند ولی حجت الله سبزی همه را دعوت به مدارا کرد و آرام بود و انگار او بهتر می دانست که صبر و حوصله ی فراوان می خواهد که در این عرصه بمانی و کار کنی.
... دهه ی شصت روزگاری بود که بسیاری از هم نسلان ما عشق شان مجله ی فیلم بود و دیدن جشنواره ی فیلم فجر...آن سالها ده روز جشنواره به تهران می آمدیم و صبح زود گاه از شش صبح جلوی سینما آزادی صف می کشیدیم تا فیلم های تارکوفسکی را ببینیم و ناگهان در سالن سینما از فرط خستگی می خوابیدیم و آن روزها موبایل نبود و در خیال آن که می بایست به یادمان باشد انگار بود ...
...دهه ی شصت دهه ی فرار از مدرسه و رفتن به سینما دنیا و کاپری و قصرطلایی بود و ناگهان جایی در شهر بمباران می شد و زنی و یا کودکی ناگهان از دنیا می رفت و ما در پناه سینما و در تاریکی آن تخمه می شکستیم و دلمان می خواست بغض بازیگر را ببینیم تا همراه با گریه هایش ما هم گریه کنیم ودل به خنده هایش بسپریم و هامون را چندین و چند بار ببینیم...و راستی آن پیرمردی که جلوی سینما کاپری می ایستاد و موهایش بلند بود و گاه تخمه می فروخت و گاه تفنگی و تخته ای با خود می آورد و روی تخته را پوستر فیلمی می چسباند و رهگذران با یک 5 ریالی می توانستند چشم هنرپیشه را هدف بگیرند و جایزه بگیرند الان کجاست ؟و آه و آه و آه باغ ملی چه شد و کجا رفت ؟ همان باغ ملی که صندلی های فلزی داشت و تمام دهه ی شصت ما انگار در آنجا مدفون شد و می نشستیم با محمد و علی حسنی و علیرضا تبرته روزنامه می خواندیم و تمام خوشی مان این بود کی جمعه می رسد و فیلم سینمائی می بینیم .و ناگهان می شنیدیم فلان سریال پخش نمی شود و یا ناگهان موقع دیدن یک فیلم برق می رفت و ما حسرت به دل می ماندیم...
...دهه ی شصت ، دهه ی خواندن رمان های ممنوعه بود و رمان را لابلای کتاب های درسی می گذاشتیم و پدر تشویق مان می کرد که چقدر درس می خوانیم ! و گاه می شد که پدر از ما می پرسید مگر خواندن کتاب ریاضی خنده هم دارد ! و نمی دانست که در آن لحظه در واقع داشتیم عزیز نسین می خواندیم و می خندیدیم ...
...دهه ی شصت ، عشق مان شنیدن صدای داریوش بود و یادش بخیر ضبط صوت خانه مان که نامش آیوا بود و رفیق مان بود.آن موقع ها بوی قورمه سبزی از خانه ها حس می شد و دهه ی شصت دهه ی فوتبال هم بود و فوتبال در زمین بایر اطراف خیابان آل احمد و کنار مدرسه کوروش و آن نانوائی سنگکی که هر موقع تشنه می شدیم می رفتیم از آنجا آب می خوردیم و گاه نان تازه می خریدیم و می خوردیم و گاه می شد ناگهان می دیدیم که عمه ها از هزاوه به خانه مان آمده اند و ذوق می کردیم و یادش بخیر آن روزها که به هزاوه می رفتیم و امان از آن روزی که می بایست به اراک برگردیم و من و علی - برادرم - بغض می کردیم و ناگهان علی می گفت " عیب نداره فردا می ریم سینما" و این کلمه ی سینما جادو ی مان می کرد و یکباره انگار تمام غم ها تبدیل به شادی می شد و فردا به سینما می رفتیم و باز هم دل به تاریکی می سپردیم که انگار در سیاهی بهتر می توانستیم گریه کنیم و بخندیم و خجالت نکشیم ...
...دهه ی شصت ممنوعیت ویدئو بود و یادش بخیر یکی از دوستانم که روزی با یک بسته ی پارچه ای به در خانه ی ما آمد و گفت هیس ! به کسی چیزی نگویی ! این ( بسته ) ویدئو ست ! و به خانه ی شان رفتیم و شش یا هفت فیلم دیدیم و چقدر احساس عجیبی داشتیم. مثل احساس کسی که انگار جلوی مامور راهنمائی و رانندگی از چراغ قرمز عبور کند همان احساس گناه ...دهه ی شصت دهه ی احساس گناه بود ...
آن روزها هر روز کارمان این بود که باغ ملی برویم و تا سه راه ارامنه پیاده برویم و با حجت الله سبزی و عباس سلطانی و مرحوم عندلیبی و کاظم عسگری و حجت طاهری و مهدی معصومی و عباس محمدی وجلیل و جلال ابوالمعصومی و مهدی شالی بیگ و محسن عسگری و حاتم آبادی و مرحوم عصاریان و مرحوم مجتبی محمدی و علی ایزدی و فتاحی و ....هم قدم بشویم و گاه بخندیم و گاه بنالیم و گاه شعری زیر لب زمزمه کنیم و آنقدر راه برویم تا غروب شود و بعد به خانه هامان برویم و شادمان از اینکه قرار است فردا و یا پس فردا و یا روزهای دیگر تمرین تئاتری شروع شود و به همین امید شب ها می خوابیدیم و گاه رمان های مان کنار ضبط آیوا ما را لو می داد و شماتت های از سر دلسوزی پدر و وساطت مادر...یادش بخیر مهدی معصومی که مغازه ای در منطقه ی فوتبال اراک کرایه کرده بود تا مثلا یک شرکت تئاتری تاسیس کند و آرمانش این بود که یک شرکت تئاتری راه بیندازد و مرتب تئاتر کار کنیم. چه بعد از ظهر هایی می رفتیم به دفتر شرکت تا نمایش کار کنیم...اما دریغ و صد دریغ که کارها به سرانجام نمی رسید و مهدی یک ژیان کهنه و درب و داغان داشت که خرج شرکت و خانه اش را از طریق مسافرکشی در می آورد ...دهه ی شصت دهه ی آرمان ها و سرخوردگی ها بود...
...دهه ی شصت دهه ی نبودن های ناگهانی رفیقانت هم بود ...یکروز که رفتیم مدرسه علیرضا حسنی گفت "شنیدی علی تبرته رفت جبهه ؟" و چند وقت بعدش یک روز که شاد و خرم به مدرسه رفتیم سر صف ناگهان از بلندگو گفتند " علیرضا تبرته شهید شد..." و در آن لحظه چه کتاب ها از دست بچه های مانده در صف به زمین افتاد و چه اشک ها که از چشم ها سرازیر نشد و لباس ها سیاه شد و من هی بیاد می آوردم با تبرته شب ها به انتهای خیابان امام می رفتیم و درس می خواندیم و هنوز رنگ لبخند صورتش را به یاد دارم ...نمی دانم چرا به یاد دوست دوران مدرسه راهنمائی ام افتادم ...یک روز در کلاس صحبت آرزوهای بچه ها بود. هر کس آرزویش را می گفت . یکی از بچه ها گفت آرزویش اینست که یک روز برود خانه و ناهار آبگوشت داشته باشند به همراه سبزی و تربچه و نوشابه ی مشکی و نان سنگک ...همان روز عصر بعد از تعطیلی به خانه رفتم و به مادرم گفتم فردا ظهر آبگوشت درست کند و سبزی و نان سنگک و نوشابه ی مشکی هم بخرد و حتما تربچه هم باشد . فردا همشاگردی ام را به ناهار دعوت کردم و او با اصرار من آمد و به اتاق پذیرایی آمد و دید سفره پهن شده است و آبگوشت هست و تربچه و نان سنگک و نوشابه ی مشکی ...مکثی کرد و ناگهان بغض کرد و گفت من گرسنه نیستم ...و چقدر خجالت کشید و من چقدر شرمنده شدم...
...دهه ی شصت ، موبایل نبود. اس ام اس نبود. لباس های عجیب و غریب نبود . ویترین مغازه ها پرزرق و برق نبود. سید علی صالحی بود. خسرو شکیبایی بود. هادی اسلامی بود.شبکه های ماهواره ای نبود. آوازهایی با صداهایی غریب نبود.شجریان بود و نوای طنبور و سه تار و جواد معروفی و پرویز یاحقی بود.. اینترنت نبود. مردانی بودند که به جنگ می رفتند و زنانی بودند که پنج شنبه شب ها به مسجد ارک میدان ارک می رفتند تا دعای کمیل بخوانند و برای شوهران شان که در جنگ بودند دعا کنند و کودکانی که هر روز چشم به در می دوختند تا کی پدرانشان از جنگ بر می گردند و دهه ی شصت دهه ی" ناگهان " ها بود...و انگار خسرو شکیبایی تبلور آن دوران بود. در چهره اش و چشمانش همان غرور نسل پیش و مهربانی و تواضع دیده می شد... او تجلی آرزوها بود.
...و حالا دهه ی هشتاد است . موبایل و اس ام اس هست. شبکه های ماهواره ای هست وجشنواره هست و اینترنت هست ، ولی رفیق نیست و خورشید انگار بی هدف می تابد و لباس ها زیبا ست و مسجد ها خالیست و صدای امریکا مثل ناهار و شام برای آدم ها دیدنش واجب شده است و به جای دل سپردن به تاریکی سینما و خواندن رمان و جان اشتین بک و خواندن چند باره ی فصل مرگ شاهزاده آندره در جنگ و صلح و مگی رمان پرنده ی خارزار و تپلی و موشها و آدمها و قصه های چخوف و دکتر ژیواگو ، همه ی کار و روزمان شده است بدانیم کاندولیزا رایس امروز چه گفت و فردا جلوی کاخ سفید چه کسی قرار است شعار بدهد و در فلان کشور نام فلان خیابان ، چندم تیر می شود و یا نمی شود...این روزگار محل خلوت برای تعمق و گاه گریستن کم دارد. همه جا شلوغ است. تا می خواهی با خودت باشی زنگ موبایلت شنیده می شود. باید یک اس ام اس خنده دار بخوانی ...
اگر شکیبایی بزرگ بود برای این نبود که موبایل داشت و لابد خانه ای داشت و یا سیاست را تا ته خوانده بود...برای این بود که سیاست را به اهلش واگذار کرده بود. بدون موبایل با آدم ها حرف زدن هنر هنرمندان بزرگ است.. انگار او نماینده ی قشر عظیمی از مردم بود. که آرزوهایی داشتند و با خیال مقدس و "ناگهان "های متوالی زندگی می کردند ...
...یادش بخیر محمد ملکی، همکلاسی ام در اول دبیرستان. هر دو رشته ی حسابداری می خواندیم. یک شب تصمیم گرفتم تغییر رشته بدهم. از حساب و کتاب و عدد بدم می آمد. چند روز با دیگران مشورت کردم. و در نهایت تصمیم گرفتم در رشته ی دیگری درس بخوانم . صبح یک روز در راه مدرسه به محمد ماجرا را گفتم. و او بلافاصله گفت من هم همین کار را می کنم. گفتم آخه نمی خوای با خانواده ات مشورت کنی ؟!
گفت نه !
گفتم چرا ؟
گفت برای من رفاقت و در کنار تو بودن مهم تر از حتی درس خواندن است...
آن روزگاران - جدا از مسائل سیاسی - روزگار عشق ها و در گوشی حرف زدن ها و ناکامی ها و بغض ها و دوستی ها بود...
و داستان شکیبایی هم تمام شد...انگار همین دیروز بود آن روزهای آفتابی و حسرت های بزرگ و اعلامیه های مکرر شهادت همکلاسی های مان ...
آرزوی برگشت به آن دوران ندارم ، آرزوی ماندن در این روزگار هم ندارم...سرم درد می کند. کمتر می نویسم. سینما دیگر کمتر جادویم می کند. سینما آزادی بازسازی شده را دوست ندارم.می ترسم کازابلانکا را دوباره ببینم و تکانم ندهد. از خواندن دوباره ی فصل آخر خوشه های خشم می ترسم...که نکند گریه نکنم که این گریه نکردن لابد نشانه ی بدی خواهد بود...دلم رفتن به سر قبر تبرته می خواهد. دلم دیدن دوباره ی محمد ملکی می خواهد. می خواهم امتحانش کنم. به او بگویم اگر امشب دلم بخواهد پرواز کنم می آیی رفیق ؟ امشب دلم می خواهد به اراک بروم و دست حجت الله سبزی را ببوسم و امشب می خواهم بروم سر صف یک سینما بایستم و دل به تاریکی سینما بسپرم. دلم می خواهد سوار ژیان مهدی شوم و به مهدی بگویم یادت می آید یک سال که لحظه ی تحویل سال نیمه های شب بود همان موقع تو داشتی مسافرکشی می کردی تا خرج شرکت تئاتری ات در بیاید . یادت می آید ؟ امشب دلم می خواهد برای بچه هایم توضیح بدهم که روزی روزگاری ویدئو پیچیده در پارچه بود و روزی روزگاری نوای دعای کمیل در میدان ارک می پیچید و بچه های جنگ مهربان بودند وعشق تنها یکی بود...هی روزگار...هی روزگار...
و خیلی دور است شمال به من و خیلی نزدیک است گناه به من و امامزاده طاهر کرج تاب و سرسره دارد و نماز گاه کودک می شود و گاه پدربزرگ می شود و گاه اسکیت دارد و گاه دوچرخه و گاهی هم می میرد و امشب هوس دارم برگردم به عهد داستان سه تار جلال آل احمد و شب های نه چندان سفید باغ ملی اراک و قدم زدن روی سیم های سنتور سه راه ارامنه و دنگ و دنگ و دنگ و دنگ ...و امشب دلم می خواهد تمام خوابیده های بهشت زهرای اراک را بیدار کنم و آنها را از این پهلو به آن پهلو کنم ...چای انقدر زیباست که به گمانم خدا هم نیمه شب ها می نوشد...
در کشتی نوح سینما بود و قد من و شما به دیدن پرده نمی رسید.
تمام دریچه ها بسته بود. آفتاب با چه پنجره ای تبانی کرد و مرا به خیال خود روشن کرد و نزد دیگران روسیاه ؟
کاج تخمه می شکست و قدم می زد و به نواب قدیم فکر می کرد. کاج تخمه می شکست و قدم می زد...
مجله ی فیلم پر بود از امیر نادری و دونده خسته است و جلد مجله های فیلم قدیمی ام پوسیده است و چه کاجی بود امیر نادری ...
پیانو چاقو نیست، پرتقال بم است.
پشت بام ، برف است و زیر زمین ، کالسکه ی همشهری کین ، در حیاط محمد علی جمالزاده نشسته است و اتاق پر از مهمان و دف است. نیازی به آقای چای نیست...
...پایان جهان ، آغاز شمردن گناهان است. آغاز شمردن گناه ، پایان آدم است.
------------------------------------------------------------------------------
۱- تیتر وام گرفته از آثار نادر ابراهیمی است. ( کتاب یک عاشقانه ی آرام )
چرا این همه آجیل در خیابان های تهران ریخته شده است ؟ چرا در کفش های من یک فرهنگ سرا لانه کرده است ؟ آن چیز که روی اجاق است شمال است و نه سماور و نه هر صدایی رعد و برق است و هر خیس شدنی معنایش زیر باران عاشق شدن نیست و گاه یک صندلی تنها برای نشستن نیست و برای سوزاندن است و همیشه هر کتاب درونش لغات نیست و گاه می شود درون کتابی اسلحه ای باشد و فروغ در یک شب اردیبهشتی به خواب طویل زمستانی می رود و پوتین از روسیه برای ما اتم کادو می آورد... و پدرم یادم می آید وقتی بچه بودیم بزرگ بود...و خرماهای جنگ ندیده موز زرد هستند و زیتون های رودبار به جای اینکه صلح بیاورند گرانند و بزرگترین سوره ی قرآن بقره است و کوچکترین ادم اسپانیایی گاوباز است و جهان شعر است و شعر تمام جهان نیست و روز قیامت هر وبلاگ به شکل حیوانی ظاهر می شود و دف ها آنقدر در خیابان پیروزی می نوازند که نیروی هوایی به شهدا بپیوندد و امان از فراموشی... و من به دنبال یک نوروز در بندرعباس هستم و نیست و گاه نوروز یک زن اثیری است و گاه یک طوطی اسیر داش آکل است و گاه چشم یک بهرام رادان است و گاه سنتوری شکسته است و گاه دلی اندوهگین است و می شود تو به من بگویی راه سیگار برگ کشیدن از کدام طرف است ؟ یعنی همان راه برگ انگورهای هزاوه و راه پیراهن کودکی ام که شاید راه راه بود و شاید جنید بغدادی نگاهش به آن پیرهن افتاده باشد و شاید هواپیمای ایرباس روزی مرا یکجا ببلعد و خسته نباش کبوتر لانه کرده در کفش هایم که روزی روزگاری کسی که الان این نوشته را می خواند متولد می شود و مثل نیزارها بلند می شود و تنها با کبریتی که نامش خوزستان است آتش می گیرد......خاصیت جمشید مشایخی چیست ؟ خاصیت داوود رشیدی چیست ؟ خاصیت مجید مجیدی چیست ؟ که به شهرها بروند و سخنرانی کنند و آجیل بخورند و بگویند تئاتر خوب است ؟! خاصیت فکر کردن چیست ؟ خاصیت روشنفکران سرزمین من چیست ؟
بگذار کفش هایم را تکان بدهم ...از هر کفش چند فرهنگ سرا به خیابان می ریزد ...کفش هایمان را پر از فرهنگ سرا کرده اند و مغز سرمان را پر آجیل کرده اند و قلب مان را سوراخ و مشبک کرده اند و نوروزمان را با روغن هفده کیلویی تاخت زده اند و اسب ها پیر شده اند و سوارها صورتشان چروکیده شده است و شعر شده است کافی شاپ هایی به رنگ موز برزیل و خیابان هایمان شده است بوق قرمز و آبی و خاصیت روشنفکران چیست ؟ که گداپروری آیا خوب است ؟ و آیا هاله ی تقدس ما را مقدس می کند ؟ آیا "نمایش " دین مهمتر از خود دین نشده است ؟
کاش الان سال 1348 بود و می دانستم که تا ۱۳۵۹ جنگ نیست و کودکان حلبچه زنده می مانند و این همه آجیل بر روی خیابان ها پاشیده نمی شود...و از 1348 تا 135۹ فقط بازی می کردم و تاب سوار می شدم و مطمئن بودم وقتی سوار الا کلنگ هستم موشک قلب دخترک همسایه را پاره پاره نمی کند...
امروز روز دیگریست و پشت بام خانه پر از برف نیست و سعدی شیرین سخن در کنارم نیست و مرا آشفته نبین رفیق که "دوستت دارم" سالهاست واژه ی غم انگیزی شده است و صدای موسیقی هی مدام قطع می شود و کافه ها هی رنگ قهوه شان کم رنگ و کم رنگ می شود و جوانی هی به سفر می رود و بیهوده است صادق هدایت باشی و بیهوده است بزرگ علوی باشی و بیهوده است کافکا باشی و ادگار آلن پو سالهاست که مرده است و فروغ سالهاست مرده است و حافظ قرن هاست مرده است و امروز چهارراه ولیعصر را من خوردم و مجید انصاری را خوردم و اسحاق جهانگیری گیر کرده است در گلویم و الهه راستگو به من آیا راستش را می گوید که امامزاده طاهر کجاست ؟ و من امروز یک بنر تبلیغاتی را خوردم و دیگر هوس ندارم به امیر بخارا که نصر سامانی بود و رودکی غبطه بخورم و "ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی" و من امروز یک اس ام اس خیالی به آسمان فرستادم و خدا به من جواب داد و من برای خدا نوشتم که دلتنگم و صدایی نیست و گلیمی که رنگهای بنفش و آبی و قرمز داشت در بساط فردین و ناصر ملک مطیعی نیست و علی حاتمی که کلاه مشهدی داشت و داوود رشیدی فیلمفارسی دیگر نیست و دزفول کهنه خوشتر است از دزفول نو ...و من امروز میدان ونک را خوردم و مثل ساندویچ دو نانه گازش زدم و هنوز سیر نشده ام و چقدر خوب می شد میدان آزادی را هم می خوردم و نگران نباش ... مردمان این سرزمین آلزایمر دارند و من مفهوم یک بیمارستان که پوشیده باشد از مهربانی سراغ ندارم و من آدرس یک سینما پارادیزو را گم کرده ام و مهر نماز تنها در بازار امام رضا نیست و جای مهر ریخته شده است در کوچه پس کوچه های سعادت آباد و گیشا و امیریه و منیریه و هزار جای دیگر و کوچه ها هم پیشانی شده اند و مهر کربلای بابا بزرگ الان به خاک های هزاوه بدل شده است و اتوبوس ها هی به وزارت خانه ها آدم های منجی می برد و باز هم دست ها خالی از نان است و به جای هندوانه و سیب سیگار است لابلای انگشتان نازک و در میان لب ها به جای بیان کلمه ی دوستت دارم شلنگ قلیان است و آیدا ها هی باید دیشب و امشب و شب های دیگر بابا ی شان را... ببینند و در خانه ها چای احمد هند باشد ، هند که دور است و طوطی بازرگان مجاز است به آنجا برود و آدم ایرانی تنها بسنده کند به نان 150 تومانی و دلش خوش باشد که مولانا دارد و زلف دارد و دلبر دارد و نگار دارد و خسرو و شیرین و لیلی و مجنون دارد و نظامی گنجوی برایش هفت پیکر سروده است و مهم نیست آدم ایرانی خود پیکرش از جنس استخوان است و اسب ندارد و الاغ ها خورجین ندارند و طویله های محمد علی شاهی دیگر علوفه هم ندارند و مسعود بهنود همچنان آواره است و من دلم می خواهد امروز میدان هفت حوض را هم بخورم و زندانها را بخورم و آسایشگاههای مجروحین جنگی را هم بخورم تا سرداری و یا سربازی دیگر زجر نکشد و من چقدر دلم می خواهد نهنگ شوم و سربازان جنگ، حضرت یونس شوند و من یحیی باشم و طشتی داشته باشم و آه کودکان ! آه کودکان سرطانی سرزمین من ! شما هم بیایید حضرت یونس شوید و من در دلم برای شما قصه بگویم و باور کنید تعداد مرد گان عالم از زندگان بیشتر است و باور کنید در میان مردگان کسانی هستند که تنها به فکر جیب های گشادشان نباشند و مرد گان راستکی و راستکی اشک می ریزند و جنس دستمال هایشان یزدی نیست و رنگ چشمانشان آبی روشن از نوع بی خیالی نیست و قلبشان مثل کلاه علی حاتمی ، مشهدی اعلا ی امام رضایی است و در درون من فروغ هست که برایتان شعر بخواند و فردین است که جوانمرد محله شود و سعدی هست که خاطره ی سفر هایش را بگوید و حافظ رند هست که "زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست" به سراغ شما خوبان بیاید و دیگر ماژیک های آبی رنگ بر سر و صورتتان شما و مادرانتان را آزار نمی دهد و بیمارستان ها خالی می شود و پزشکان باید به سراغ کار دیگری بروند و مبادا پزشک احمدی شوند و به جای دیدن سریال شهریار و دکتر قریب شهریار"غریب" را خواهید دید. هزاردستان علی حاتمی هم هر شب خواهید دید ای تمام مردگان و در آنجا تنها جای مهر نیست بر پیشانی که خود خود خود مهر است و من امروز علیرضا محجوب را دیدم که از او ۱۱ اردیبهشت را ۱۱ بار پرسیدم و او ۱۱ بار وردی خواند و ممنوع بودن مثل یک لحاف دوز که همیشه خوابیده است دراز و طولانیست...من چقدر خوشبختم که امیر نصر سامانی دارم و رودکی دارم و منوچهری دامغانی دارم و مشروطه دارم و میرزاده ی عشقی دارم و نیما یوشیج دارم و شعر کلاغ خانلری دارم و همه ی اینها مال من است و من نامم خلیج فارس است و نامم بیهقی است و نامم خواجه نظام الملک است و این نهنگ انگار همه را بلعیده است و سهیلا جلودارزاده یک زن است و انگار مجله ی زنان نیست ! و الیاس حضرتی مدیر روزنامه ی اعتماد است و اعتمادی انگار بین برادر با برادر نیست و نام الیاس چقدر شبیه یونس است و نام اعتماد چقدر بی شبیه است و من چقدر چای احمدم که هی مرا دم می کنند با آب جوشیده و پر از گچ...و این سرزمین شده است سرزمین سی دی های جنسی و فیلم های رضا عطاران و کد انتخاباتی اشتباهی و آدم های اشتباهی و خانه نشینی و نان داغ و کباب داغ برای آدم هایی که دلشان یخ زده است و خانه هایی که زمستانش سیبری می شود و بهارش نیاز به نماز باران دارد و تابستان هایش پر از صدای قارقار کولر است و زمستان هایش خفه شدن از گازهای تصفیه نشده است و پاییزهایش که برگریزان است و خزان است و خزان است و دیگر شاملویی نیست که با دیدن برگهای زرد جنگل های نیما یوشیج طبع شعرش گل کند ...من چقدر خوب به یاد می آورم وقتی بچه بودم و به مدرسه می رفتیم روی پره های پنکه ی سقفی کلاس ، گچ سفید می ریختیم و وقتی خانم معلم به کلاس می آمد گرما را بهانه می کردیم و امان از وقتی دست معلم به سمت کلید پنکه می رفت و پره ها می چرخید و گچ ها همه جا را سفید می کرد و مانتوی قبلا قهوه ای خانم معلم به رنگ سفید در می آمد و ما تصور می کردیم به روشنایی موعود رسیدیم و ذوق می کردیم که همه ی کلاس انگار بارانی شده است و غافل بودیم که فرجام همه ی ما پیچیده شدن در کفنی است به رنگ همان گچ ...آن روز می خندیدیم و روزی دیگر دیگران می گریند همانگونه که الان بسیاری می خندند و من مانده ام حقیقت در کجاست واگر مرگ بازی خداوند است با ما ، ما زودتر از خدا بازی را شروع کرده بودیم.....
...فرش مشهد و کبابی خوشمزه ی گلپایگانی و گل فروشی گلایل و داروخانه ی دکتر سعادت و لوله کشی حاج منصوری و بانک صادرات و صرافی زیبا و سوپری کاج و تعمیر تلفن و موبایل ارتباط و مرغ فروشی محمدی و قصابی مرتضی و میوه فروشی حاجی ارزونی و رایانه ی جهانی و ایستگاه شکم و پیتزا خوشمزه و پوشاک وحدت و کفش ملی و بانک سپه و بستنی آیس پک و لنت محکم و آپاراتی میرزا و دل و جگر و قلوه ی مولانا و آژانس توریستی جهانگرد و عینک قدس و کتاب فروشی شهر هشتم و آجیل شب چره و مبل پرستو و موکت ظریف مصور و شیرینی جشن و مطب دکتر جمشیدی و مطب دکتر ارسطویی و سینما انقلاب و ساندویج بخور بخور و تاکسی سرویس دردشت و عتیقه جات کلهر و لوستر آفتاب و کاشی سمنان و لوازم ورزشی 90 و آب میوه ی هفت حوض و قهوه خانه ی شوش و ساعت فروشی بهار و تابلو سازی رنگینک و شومینه ی شعله و مسجد حضرت علی و خیاطی خلیلی و کابینت شکیل و خشکشویی هجرت و لوازم تحریر دانش آموز و فتوکپی آقایی و کافی نت پارس آنلاین و تزیینات حاج مکرمی و خواربار سید و عمده فروشی برنج طارم و چای بهرامیان و رستوران نایب و لوازم برق فشارکی و فرفورژه قلندریان و کافی شاپ صفا و هتل هما و تعمیر لوازم صوتی صداقت و مشاور املاک کریمی و بانک تجارت و درمانگاه شهرداری و طلای جاودانه و تریا امیری و پرنده فروشی کبوتر و تعویض روغن رسالت و تعمیر انواع ماشین های فرانسوی و حسینیه ی اراکی های مقیم نظام آباد و حلیم گلپا و کله پاچه ی فردین و لوله باز کنی قدرت و پسته ی رفسنجان و پلاستیک فروشی غلام و کفاشی مرام و ختنه ی حکامی و نقره ی آرش و پیراهن افشین و تلویزیون سامسونگ و کادو فروشی ارمغان و نانوایی تفرشی و مصالح فروشی هدایت و دبستان هدایت و تک لقمه ی گلبرگ و فلافل آبادان و جارو فروشی مشهدی عباس و عکاسی ثریا و سمساری راستگو و سمبوسه ی فلفلی و نان باگت فرانسه و جواهرات گاندی و نجاری چوبکده و آهنگری علی و روسری آبی و اداره ی مخابرات منطقه ی شرق و پارک ملت و فروشگاه شهروند و فروشگاه رفاه میدان امام حسین و آینه و شمعدان فاریابی و شیشه فروشی چنارانی و سوغات یزد و عروسک ولنتاین و لوازم کولر اخوان و ماهی شمال و انواع کارت های عروسی بهارستان و کفپوش مبارکی و و و و و ..
و این من هستم میان این تابلوهای ریز و درشت تهران که روزها و شب ها لابلای آنها هی راه می روم و در میان بهارستان که میدان است صداهای درود صبحگاهی و مرگ شامگاهی میشنوم و میان کوی دانشگاه صدای نعره می شنوم و میان سید خندان صدای ملتمسانی می شنوم که خرج کراک کشیدنشان را از من و عابران دیگر می خواهند و آدم های بیمار که گمان می کنند بوعلی سینا هستند و بچه هایی که پستان مادر نمی شناسند و در خیابانهای تنهایی شان زنان را مادران بالقوه ی خود می پندارند و مردان را باباهای خود...و هر شب میان کارتن های خود به صدها بابا و صدها مادر که آن روز دیده اند فکر می کنند که کدام خوشگل تر بوده اند...
و من رضا مهدوی هزاوه میان این همه تابلو ی ریز و درشت به آن کوچه باغی فکر می کنم که دیگر نیست و کبریت توکلی در آستانه ی 90 سالگی است و موبایل سامسونگ منشی دار خودم که چند پیام ناشنیده در خود پنهان کرده است و مهم نیست چه کسی باشد و شبکه ی صدای امریکا در اینجا چه می کند ؟ و حسین پناهی نازنین ...آه چقدر خوب شد به یاد او افتادم ...آه حسین پناهی چقدر تو دور بودی از این تابلوها و چقدر نزدیک بودی به کودکی و مرگ و الان شاید تهران زلزله بیاید و تمام تابلوها ویران شود و کله پاچه ی فردین بیفتد روی کافی نت پارس آنلاین و بانک تجارت بیفتد روی حلیم گلپا و شاهرخ در شبکه ی تپش برای زلزله زدگان تهران مرثیه بخواند و بم فراموش شود و آه کجایی ایرج بسطامی عزیز !.......شمس لنگرودی تازگی ها چه شعری سروده است و درخت گلابی اش در لابلای کدام بندر انزلی جا مانده است و من در میان کوی دانشگاه و سعید عسگر و ده نمکی و فقر و فحشا و سنتوری و باغ طوطی شهرری که ستارخان و باقرخان در آنجا مدفون اند گیر کرده ام و من میان ماشاالله آجودانی و فریدون آدمیت و سید حسن نصر و عبدالکریم سروش و مرتضی مطهری و صدای امریکا و مقتدا صدر و کلیپ آینه و فیلم فتنه سرگردانم وچرخ ویلچر حجاریان و صنوبرهای یک روستا به نام حسین پناهی مال من است و درهای بسته مال من است و اس ام اس های خالی و تو خالی سهم من است و دیدن دروازه شمیران در سال 1386 برای من است و دوستی های نیم بند و دیدن آدم های اشتباهی و شیر کاکائو خوردن سرد ته مانده ی جیب های من است و من برج ایفل نمیخواهم و صدای مرضیه نمی خواهم و کویر نوردی کاشان نمی خواهم و سینمای فردین نمی خواهم و لپ تاب قاچاق نمی خواهم و قلیان با طعم پرتقال نمی خواهم و عطا الله مهاجرانی نمی خواهم و حزب مشارکت نمی خواهم و کیهان نمی خواهم و سعیدی سیرجانی نمی خواهم و گردنه ی حیران به من چه مربوط است و چفیه های چرک به من چه مربوط است و مین های خنثی نشده سهم من نیست و کامی فروغ آیا شیر کاکائوی سرد می خورد یا گرم وقتی مادرش ایتالیا بود؟ و ما آیا شیر کاکائوی سرد می خوریم یا گرم وقتی وطن مان پر شده است از تابلوهای ریز و درشت ؟
به بهانه ی توقیف مجله ی " هفت "
روح مرحوم هفت دیروز به آسمانها رفت. یک روح خشن لم داده بود روی تکه ای از قالی کرمانی. کتاب " نبرد من " در دستانش بود. هفت ، غریبه بود. تازه از راه رسیده بود. هفت ، روح را شناخت. او هیتلر بود. هیتلر به او خوشامد گفت. هفت با او هم کلام شد.دم دمای غروب بود. شب که شد هفت به خانه ی هیتلر رفت. در خانه ی هیتلر عکس هایی از جنگ جهانی دوم بود. شب که شد هفت بیخود بیخود دلش گرفت. دوست داشت قدم بزند و موسیقی بابک بیات گوش کند. یواشکی در خانه را باز کرد و پا به آسمان ها گذاشت. زیر پایش حجم آبی رنگی دید که وقتی پایش را به درون آن فرو می برد خوشش می آمد. در روی گوشواره هایش شعری از سید علی صالحی درج شده بود:" قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود / پس بی جهت بهانه میاور / که راه دور و / خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست ! " هفت در جیب هایش به دنبال چیزی ، کوچه ای ، حیاط امامزاده ای ، لواسانی... می گشت. یکباره همه چیز را گم کرده بود. حالا در آسمان بین این همه ارواح چه کند؟ روی تن اش پر از نوشته بود. بر تن خود نگاه می کرد. کسی می گفت از" رو نوشته حرف نزن "...روی دستانش بوف کور نوشته شده بود. روی سرش فروغ نشسته بود. روی انگشتانش روبر برسون بود. سهراب سپهری شال گردنش بود. بابک بیات گوش هایش بود. کافکا عینکش بود. و او مسخ شده بود. تا دیروز به لواسان می رفت و در کوچه های آنجا شاهد جشن تولد مرتضی و احمد و عنایت و شمس بود. آتش بود و سیب زمینی خام. پاییز بود و خنده ی رود بود. ساز بود و رودکی خوانی بود.عشق بود و آسمان بالای سر بود. و حالا هفت ، مرده بود و زمین را می دید که حاجی فیروز ها در بزرگراهها ی تهران دایره و تمبک می زنند.نوید می دهند که عیدی در راهست ." نبرد من" پاره پاره نیست که همیشگی است، هیتلر خواب نیست که منتظر دائمی است... هفت ، ژان پل سارتر را می بیند.رمان" کار از کار گذشت " را در دستانش می بیند. هفت خانه ای نداشت. هفت به خودش نگاه می کرد. ولی کسی ترانه می خواند :" از رو نوشته حرف نزن " روی سینه اش نوشته شده بود در زندگی زخم هایی هست که نمی شود به کسی گفت و روی پیشانی اش طرح گرگور سامسارا حک شده بود ، همان گرگوری که روز بعدش قرار بود به سوسک مبدل شود. و حالا آسمان سیاه از سوسک بود و روح هفت از آن بالا به زمین خیس از باران نگاه می کرد و اخرین برگ سفرنامه ی باران را می خواند که" زمین چرکین است."
رنگ سرخ حاجی فیروز ها و رنگ آبی خزر و رنگ سبز جنگل های گیلان را از آن بالا می دید . پسرک شعر باز باران با ترانه ی گلچین گیلانی را می دید که حالا پیر شده بود و سی ساله بود. سی سال ! همان مدتی که فردوسی کاخ بلندش را از جنس شعر ساخت. همان مدتی که دیگران هم کاخ بلند خود را منتها از جنس زر و زور و تزویر ساختند. هفت ، شب را به کجا برود ؟هر کس سرش به کار خود گرم بود. تنها دری که باز بود در خانه ی هیتلر بود. نصف شب بود. گرسنه بود. نانوایی نبود. میدان هفت حوض آنجا نبود. به آسمان های دیگر سرک کشید .در میان آسمان ها امواج ماهواره ها را دید. به یکی از امواج آویزان شد. روی موج" حمید شب خیز" و "حجی جون "بود." حجی جون "داشت فال حافظ می گرفت. از" حجی جون" خواهش کرد برای هفت فالی بگیرد . شعر حافظ باز شد. آسمان کنار رفت :" چگونه شاد شود اندرون غمگینم / به اختیار که از اختیار بیرونست"
باد می وزید.در خانه ی هیتلر هی باز و بسته می شد. هفت ، روسری اش را محکم تر بست و به کوبه ی در نگاه کرد...برای آخرین بار به زمین خیس از اشک مادران پسر از دست داده به خاطر جنگ نگاه کرد. ماشین ها را دید که برای زنان خیابانی دم تکان می دهند. زنانی را دید که به جای در آغوش گرفتن کودکان شان بمب به خود می بندند و دفتر مجله ی هفت را دید با استکان های نشسته و اجاقی تاریک و دلهایی پر از اشوب و زنان قلم به دستی را دید که هی از این روزنامه به آن روزنامه کوچ می کنند و هر لحظه و هر روز درگیر نبرد هستند و انگار این جدال که از اهورا و اهریمن شروع شده همیشگی است و نازی آباد را دید که کوچه هایش مثل کوچه های فیلم تنگنا ی امیر نادری شده است و بهار را دید که انگار از آن دورترها دارد دامن کشان خودش را به سرزمین آریایی ها می رساند. همان سرزمین قالی و مینیاتور و کاخ های سی ساله و شراب ناب حافظ و دل اندوهگین فرهیختگانش و صبر ایوب وار مردمانش و حمام هایش که همه " فین " است و سریال هایش که همه حکایت از " زیر تیغ " است و زخم هایش که مثل خوره روح را می خورد و شعرهایش که همه اش خون دل است و بار امانتی که آسمان نتوانست کشید و بر هم زدن چرخ است و نیز شعر هایش که" از دیاری می گویند که طوطی کم از زغن باشد "و" مزد گورکن از آزادی آدمی بیشتر"...و سرزمینی که افتخارش نخبه کشی است و حلاج را بر بالای دار می برد و بر سر عین القضات چه و چه می آورد و گردنه ی حیران را حیرت زده می کند و موسیقی اش" نینوا "ست و بنزین ماشین هایش پر از هواست و "پزشک احمدی" دارد ."محرمعلی خان "دارد .قاجاریه دارد . سرهای آویزان بر مناره ها دارد. چشمان کور مردمان کرمان دارد. زمستان هایش طولانی است .آمار طلاق هایش با ازدواج هایش رقابت می کند و خانه نشینی های غریبانه دارد . "حجاریان" اش روی چرخ است" .مصدق "اش در احمد آباد است .کامنت وبلاگ هایش" عزیزم بیا سر بزن است" و "شاملو"یش بی پاست و دوستی هایش مثل باد هی از این سو به آن سو می رود...
و هفت ، دید چگونه مردمان ، حکایت بغض های خود را در درون بطری پنهان می کنند و بطری را در جوی آبی می اندازند و دید زانتیا ها جلوی زنان می ایستند و" قیمت " را می گویند و" سعید حنایی " نمی تواند تحمل کند و این زنان را سوار موتور خود می کند و در مزرعه ی گوجه فرنگی خفه می کند و هفت، دید ، مردان شاعر ، رابینسون کروزوئه شده اند و حسین رضا زاده برای آینده ی خود مبلغ املاک رابینسون شده است و هفت ، کارمند دون پایه ای را دید که پول پاداش آدم فروشی اش را هی می شمارد و هی می شمارد و به امید جایزه ای که بانک ها قرار است به ارتفاع برج میلاد اسکناس دو هزار تومانی بدهند هر روز با چشمانش برج میلاد را اندازه می گیرد و شب در خیال خریدن یخچالی نو به بسترش هی چنگ می زند و نیمه های شب از خواب بیدار می شود و به یاد می آورد دیروز چه کسی را برای چه چیزی فروخت و گریه می کند روی ایوان خانه اش و این فروغ است که می گوید: دلم گرفته است / دلم گرفته است / به ایوان می روم و انگشتانم را / بر پوست کشیده شب می کشم / چراغ های رابطه تاریکند / چراغ های رابطه تاریکند...
و من هم - که اینها را دارم می نویسم - منتظر عید هستم. در این یکی دوروزه رفتگرهای شهرداری در خانه ام را خواهند زد و طلب عیدی خواهند کرد . به پایین می روم. در را باز می کنم .به آنها عیدی خواهم داد و شاید با لبخندی به آنها بگویم عیدتان مبارک ! شاید با بغضی در گلو بگویم ...شاید هم هیچ نگویم...
در خانه ی هیتلر باز است...و به قول سید علی صالحی " ...و اشتباه از ما بود / اشتباه از ما بود / که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم "
چند روز پیش بهارستان بودم و در قهوه خانه ای چای می نوشیدم و به صحبت پیرمردی گوش می دادم ...از شعبان بی مخ حرف می زد و از طیب و قبرش که هنوز زیارتگاه شیرمردان است...هما سرشار از شعبون می گوید.. پیرمرد می گوید" قدم زدن در خیابان های امریکا پاداش ظلم های شعبان بود" ...رادیوی کوچک قهوه خانه روشن است ...بزرگراه همت ترافیک سنگین است...پیرمرد می گوید خانه اش در سرچشمه بوده...میوه فروش بوده و از بس داد می زده صدایش گرفته است...در بهارستان مجلسی هم هست...بزرگراه صدر هنوز شلوغ است و شعبون بی مخ هم با جیپ به خانه ی مصدق می رود و قهوه چی زمین را تمیز می کند...کنار بهارستان جمهوری است و کنار جمهوری حافظ است و حافظ سالها پیش مرده است و کتاب های در دست بررسی هم در وزارت ارشاد بهارستان است و جان اشتین بک و تولستوی و هوشنگ گلشیری و شهریار مندنی پور شب های طولانی زمستان در کنار هم می نشینند و منتظرند تا کدام یک زودتر از بهارستان بیرون بروند...مندنی پور الان چند جای دیگر هم هست...امریکا و شیراز و تهران.الان امریکاست و کودکی اش شیراز و وقتی همنشین گلشیری بود به تهران می آمد و در بهارستان هم البته هست... و الان مندنی پور واقعی کجاست ؟ جسم او مهم است و یا ذهنش ؟ کدام حقیقت است ؟ بزرگراه رسالت همچنان شلوغ است و در بهارستان دستفروشان داد می زنند : روسری و پیرهن و کمربند و هویج و شمع و سفره ی هفت سین ! و من چقدر دلم می خواهد تمام روسری ها را بخرم و بر موهای لخت ساختمان مجلس بیندازم ...مجلس چقدر شبیه زن است !...جیپ شعبون بی مخ با خود چه دارد ؟ مصدق و یا یک زن خیابانی ؟جیپ ، رادیو پیام دارد که بفهمد بزرگراه نوری روشن است یا تاریک ؟ قهوه چی چای دارد و املت و نان و پنیر و دیزی و چند صندلی و یک رادیو ...زن در بهارستان روسری دارد و به وزارت ارشاد می رود...و حالا من و تو هر کدام جسم مان در جایی است و ذهن مان جایی دیگر...طیب از پولدارها می گرفته و به فقرا بذل و بخشش می کرده...زمستان هم نیست که بشود هویج را دماغ آدم برفی کرد!
چند روز پیش بهارستان بودم هر چند بهار نبود...کمربندی در آسمان پیچ و تاب می خورد...چیزی شکسته می شد و تو فکر کن شیشه است و خود می دانم چیزی دیگر است...جسم من حالا اینجاست و ذهنم پیش آن پیرمرد است که زنش سالها پیش مرده و بچه ای هم ندارد و دلش که شکسته بود و صدایش که گرفته بود و طیب طیب می گفت و صبح نوجوانی اش را می دید در سرچشمه که صدایی داشت و به دختر همسایه چشمکی می زد...دختری که بعدها زنش شد و حالا همه چیز دود هوا شده و مانده است میان روسری ها و کمربندها و خاطرات طیب...
چند روز پیش بهارستان بودم ولی چیزی شکسته بود و هست...تو تصور کن شیشه بود...
یک لحظه به استکان چای خود نگاه کردم...نکند این چای که من و تو هر روز می نوشیم پاداش یک ظلم باشد ؟

" این عکس بسیار مشهور در سال 1994 هنگام قحطی در سودان توسط " کوین کارتر " گرفته شده و برنده ی جایزه ی پولیتزر هم شده است. عکس دختر بچه ای را نشان می دهد که افتان و خیزان به طرف کمپ سازمان ملل در فاصله ی حدود یک کیلومتری در حرکته.لاشخور منتظر مرگ کودک است تا او را بخورد. کارتر به گفته ی خودش حدود بیست دقیقه منتظر بود تا بهترین کادر را انتخاب کند. کارتر بعد از گرفتن این عکس صحنه را ترک کرد و هیچ کس نمی داند چه بر سر کودک آمد...
کوین کارتر چند ماه بعد از گرفتن این عکس از فرط ناراحتی خودکشی کرد..."
دلم نمی آید چای روبرویم را بنوشم . چگونه می توانم به خیابان بروم و بنرهای اصولگرایی و اصلاحگری را ببینم ؟ و مردمانی ببینم که تنگ ماهی عید در دستانشان است و چگونه به فرحزاد بروم و در قهوه خانه ای آدمیانی ببینم که گونی گونی چای می نوشند و دود قلیان شان جهانی را در برمی گیرد ؟
به خودم در آینه نگاه می کنم . روزی گرد پیری بر چهره ام خواهد نشست...در آینه ، دختر بچه ی سودانی را می بینم که هنوز گرسنه است و آب می خواهد و استخوانهایش را همگان می بینند و چند روز دیگر ساعت نه و هجده دقیقه عید می شود و آدمیان صورت هم را می بوسند بی آنکه استخوانی ببینند... و پراید ها و پیکان ها و پژو ها و بنزها به سمت بندر انزلی می روند ...
سرعت لاکپشت از سرعت کودک سودانی بیشتر است و سرعت آدمی برای نشستن بر روی صندلی های سبز رنگ مجلس از سرعت خرگوش بیشتر است...
اگر پای صحبت پیرمردان روستای هزاوه - 17 کیلومتری اراک و زادگاه امیرکبیر - بنشینی و از آنان بخواهی در مورد سفر ناصرالدین شاه قاجار به هزاوه حرفی بزنند احتمالا اشاره ی آنان به این نکته ی تاریخی خواهد بود که ناصر الدین شاه حدود 12 سال پس از مرگ امیر با خدم و حشم به هزاوه می آید و از ریش سفیدان ده سراغ اقوام امیر را می گیرد. دو نفر را به ایشان معرفی می کنند: اکبر بیگ و جعفر بیگ...سواران به تاخت به سوی آن دو می روند که شاه عجله دارد آنها را ببیند...
روزهای قبل در جشنواره ی تئاتر فجر نمایشی از کشور لهستان به نام " چه مرد ظالمی " بر اساس مکبث شکسپیر در پارکینگ تالار وحدت اجرا می شد...نمایشی در مورد فرجام ظلم و اینکه در نهایت ظالم در آتش ظلمی که کرده خواهد سوخت...
در پارک امیرکبیر اراک پیرمردی چرخ و فلک دستی اش را تابستانها هر شب به پارک می آورد و بچه ها سوار بر فلک می شوند . تکیه کلام مرد را همگان می دانند. او مدام به بچه ها می گوید " خوشحالید ؟! لابد خوشحالید؟ ! که انقدر می خندید ! "و وای به حال بچه ای که بخواهد زودتر از حد معمول پیاده شود. انگار پیرمرد می خواهد خوشحالی را به هر قیمتی به بچه ها تزریق کند. دائما برای بچه ها شعر می خواند و همه را وادار به دست زدن می کند و همه باید بگویند خوشحالند حتی اگر لبخند زدن یادشان رفته باشد.
تهران دماوند دارد. تهران سرمای سیبری دارد. تهران مترو دارد. تهران مسجد دارد.تهران تئاتر شهر دارد که گرد است. تهران پل سید خندان دارد که قرار بوده است چهره ی آدمیان در حال گذرش خندان باشد. تهران پل کریمخان دارد که " کریم " بپروراند...
سواران به سراغ اکبر بیگ و جعفر بیگ رفته اند. همه نگرانند. شاه با آنان چکار دارد ؟ نکند می خواهد سزای اعمالشان را بدهد ؟ آخر آن دو قداره بند هستند، آدم کش و دزد و چپاولگر هزاوه هستند.آن دو را به نزد شاه می آورند...اما مراد شاه قاجار این است که از بازماندگان امیر دلجویی کند ! همه تعجب می کنند. ولی در برابر " سایه ی خداوند " مگر چه می توان کرد ؟ که حکم ازلی این است و دگر نخواهد شد . شاه به اکبر بیگ و جعفر بیگ لقب " یاوری " می دهد و سکه ها و بذل و بخشش فراوان نثار آنان می کند و حضرت شاهنشاه با خدم و حشم زادگاه امیر را ترک می کند و لابد دلش خوش است به اینکه روح امیر شاد شده است که به دو قداره بند خلعتی داده است...شاه از تهران به هزاوه آمده است که ظلم خود را نسبت به امیر پاک کند که همان خلعتی باعث می شود اکبر و جعفر با مجوز رئیس مملکت آدم بکشند و غارت ها را لابد چند برابر کنند...
و اینگونه است که نمایش " چه مرد ظالمی "در حد یک " نمایش " باقی می ماند. و واقعیت همان خلعتی ناصرالدین شاه است و مانده ام که آن پیرمرد با چرخ و فلک اش در این زمستان طولانی که شبیه فضای رمانهای روسی شده است چه می کند و اکنون که بچه ها را نمی تواند خوشحال کند چه کار می کند...و هنرمندان به دور تئاتر شهر می چرخند و تئاتر شهر گرد است مثل جهان و مثل چرخ و فلک آن پیرمرد...اکبر بیگ و جعفر بیگ در ازای ظلم جایزه می گیرند و "پاول ژیکوت" کارگردان " چه مرد ظالمی " هم از جشنواره جایزه می گیرد...
چرخ و فلک در ذهن پیرمرد می چرخد و می چرخد او خواب می بیند که در نهایت زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند و شاید روزی روزگاری خنده بر لبان پدران و مادران آن بچه ها هم بنشیند و هنرمندان هم خواب ببینند که روزی در پارکینگ تالار وحدت مکبث ایرانی هم اجرا شود که فرجام ظلم فقط از آن مرد ظالم لهستان نیست و هنرمندان به دور تئاتر شهر هی می چرخند و رسانه ها به آنها می گویند : خوشحالید ؟! آنها مدام به کافی شاپ ها می روند و سیگاری دود می کنند و در برابر دوربین ها فال تلخ قهوه شان را پنهان می کنند.
این روزها در تهران زمستان است. باد است. کاج بی چراغ است. خورشید لاغر است و اکبر بیگ ها و جعفر بیگ ها زنده اند و خلعتی می گیرند و خلعتی ها به اندازه ی دماوند ارتفاع دارند و به اندازه ی سیبری گشادند و اینگونه است که دم به دم خزر آب می رود و نام خلیج فارس عربی می شود و ابوالفضل بیهقی همچنان تاریخ ما را در آسمانها می نویسد و سواران شاه به دنبال قداره بندان می گردند نه برای مجازات که برای پاداش و اینگونه است که در این ملک ، ظالم در آتش می سوزد ، اما انگاری تنها در پارکینگ تالار وحدت !
تابستان خواهد رسید و پیرمرد همه را سوار چرخ و فلک خود خواهد کرد و وای به حال کسی که بخواهد بی لبخند از چرخ و فلک پیاده شود و نگوید" خوشحالم "
تهران مترو هم دارد و روی دیواره های ایستگاهها تبلیغ نسکافه دیده می شود با این شعار : " یک ترکیب عالی "!
و آفتاب در برم نیست و کوه درد بلند است و با زخم زبانها رفیقم و درد تنها در بیمارستانها نیست و اتوبوس مشکی رنگ قشنگ نیست و گریه های شبانه در آغوش نیست و آب و هوای شمال نیمایی است ...عزیزم بیا جنوب را که در کاغذ ساندویچ جا گذاشتیم برداریم و ببلعیم اش که خانه ی هنرمندان سرد است و میدان هفت تیر ، هفت تیرآتشین دارد و تیر اول به سوی چه کسی شلیک شده است ...عزیزم بیا برویم به کره ی ماه و در آنجا تو بخوانی و من شازده کوچولویت بشوم و کارها به سامان شود و فلب آدمیزادی همین الان گرفت که خانه اش از جنس فروغ فرخزاد نرم و نازک است و امان از پای شاملو و چشم سهراب و گریه های شبانه با اندکی سس اضافه که مترو ما را به آسمان نمی برد که به قعر زمین فرو می برد وچای را بپاش به لباست تا خداوند تو را به خشکشویی ببرد و شبانه به میدان شوش برو و قدم بزن تا ابو سعید شوی و نکند شیخ صنعان شوی و نکند اعدام کننده ی حسنک وزیر شوی و نیمکت های چوبی دبستانت را بخور تا نجار شوی و شاید حضرت نوح شوی و نکند سازنده ی چوبه ی دار شوی و کشتی ات را ببر و پنهان کن لای متکایت و می دانم لای متکایت به جز کشتی یک زخم عمیق هست و خرده ای طعم گس خرمشهر و سه تار و فیلم سنتوری و اندکی ماه مانده در آسمان ویخچالی سپید رنگ و یک ده ونک خالی از برفهای مانده بر روی نان تازه ی سنگک و مجنون از کافی شاپ ها بیزار است و دیزی دوست دارد و دیوانه می شوم وقتی در دشتی هستم و اسبی نیست و صدای سرفه ای می شنوم و بیمارستانی نیست و تو باید نمیری و نباید بروی و صدای ساز جایش در زیر سیگاری نیست و این دود که به هوا می رود چرا آسمان تیره را روشن نمی کند و خیلی دلم گرفته امشب که رنگ فرش زیر پایم قرمز است و همین الان در ناصر خسرو مرتضی جایی ندارد بخوابد و لابد در این شب ستاره ندارد و بخت و اقبالش در خیابان امیر کبیر گم شده است و جبه ی امیر هم در موزه است و حالا نیست که گرمش کند و حمام فین هم نیست که یک طشت آب سرد به موهایش بپاشد و خیابان امیر کبیر انگاری پر شده است از بن بست میرزا آقاخان نوری و بافنده ی فرش زیر پای من انگاری مهد علیاست و مرتضی در ناصر خسرو سفر می رود اما در خواب و قصیده ها گفته می شود برای او و تکه نانها در میان آشغالها شام اوست و صبحانه در بساط نیست و دبستان لای موهای مرتضی کلانتری ست و عشق در خیابان نیست و شاید مرتضی امشب زیر آوار روزنامه های اطلاعات و کیهان و اعتماد ملی خوابیده باشد تا هق هق هایش زیر کلمات سربی شنیده نشود و قهوه خانه ای هم نباشد و فردین مرده باشد و روی چشمان مرتضی،عبارت مجلس هشتم و روی شلوار جین پاره اش ،" خبر ویژه" و روی جورابهای مشکی اش کلمه ی اصلاحات باشد و می دانم قطرات اشکش روی اسم های عباس عبدی و حسین شزیعتمداری وشیخ کروبی می چکد و فراوانند پرتقال های آبدار شهسوار ...و می توان هر شب از فرش قرمز حرف زد و" افرا "ها را ندید و جهان را خلاصه در شهسوار دید و لبخند زد ...به همین سادگی می توان عمری زنده ماند...وقتی بارانی است هوا انگار جهان حمام فین است...
خیابان حاجباشی اراک خوب یادش هست چه می گویم ...آن هنگام که تابستان بود وخورشید به آجرهای خانه ی اجاره ای مان گرما و شادی صبح روز جمعه می پاشید و من صبح زود با صدای بابا بیدار می شدم و به کوچه می رفتم وکنار دیوار خانه می نشستم و به بچه هایی نگاه می کردم که روبروی خود جعبه ای گذاشته بودند و شکلات و شانسی و فرفره می فروختند و من هی به خودم نگاه می کردم و به آن بچه ها ...که چه ؟ !" که فروختن شکلات خیلی مبتذل است و از این حرفها و ..."
و همچنان تابستان دستی بر سر و روی ما می کشید و بابا هر روز به سر کار می رفت و ساعت 2 به خانه برمی گشت و ناهار خورده می شد و بعد نوبت خواب اجباری بود که تا ساعت 4 طول می کشید و من که اصلا خوابم نمی آمد هی زیر چشمی به ساعت دیواری سفید رنگ نصب شده بر دیوار خانه نگاه می کردم ...ساعت 4 می شد و بعد نوبت روشن کردن سماور بود و چقدر با ذوق و شوق این کار را انجام می دادم و بعد از خوردن چای ، بابا بیرون می رفت و من و برادرم به کوچه می رفتیم . بچه های کوچه شانسی می فروختند و من انگار شانس نداشتم که از فروختن و خریدن آدامس و شکلات خوشم نمی آمد و یکباره جرقه ای به ذهنم رسید ...شب که شد از بابا پول گرفتم وفردا در باغ ملی چند مجله خریدم ...مجله هایی مثل سپید و سیاه و ...یادم هست که قیمتشان 5 تومان بود و من هم از همان روز شدم مجله فروش محله ! و البته با 5 ریال سود ...یادم می آید دختر جوانی در کوچه ی مان زندگی می کرد که هی می آمد از من مجله می گرفت و می گفت بروم خانه ببینم آیا این همان مجله ایست که من می خواهم ! اگر همان مجله ای بود که من می خواهم فردا پولش را خواهم داد ! و بله درست حدس زده اید . آن مجله بدردش نمی خورد و فردا پس می آورد و دوباره یکی دیگر می برد و من مدام به خودم می گفتم پس این دختره از چه مجله ای خوشش می آید !
و خوب یادم هست که حتی یک نسخه هم نفروختم و چقدر بچه های شکلات فروش مرا مورد تمسخر قرار می دادند ...و آن تابستان گذشت و هر روز بابا با لباس ارتشی می رفت و می آمد و مادر وقتش در آشپزخانه می گذشت و هزاوه _ روستایی که در آنجا متولد شدم _ سر جایش بود و خواهرم کوچک بود وگاهی پرستارش می شدم و برادر بزرگم که مدام بیرون می رفت و فوتبال بازی می کرد ...
مدتها گذشت و ما به خانه ای دیگر در خیابان جهانگیری نقل مکان کردیم و آن روزگار روزگاری بود غریب و عجیب ... سال 57 بود و من بچه ای هشت ساله بودم و خوب یادم هست که کسانی مدام به خانه ی مان زنگ می زدند که" امشب خانه ی شما را به آتش می کشیم برو به بابای ارتشی ات بگو" ! و من که خیلی جدی می گرفتم می دویدم به طرف مادر که داشت نماز می خواند و می گفتم نمازت را قطع کن ! که امشب بی خانه ایم و مادرم مرا زیر چادر سفید نمازش پنهان می کرد می گفت نترس عزیزم ، نترس ...و من چه شبها که خوابم نمی برد که نکند خانه ی مان در آتش بسوزد و بابا می گفت نگران نباشید ...ولی معلوم بود که نگران ما بود ...
و من آن روزها کارم شده بود که صبح ها بروم به دارو دسته ی کامیون سوارانی بپیوندم که جاوید شاه می گفتند و بعد از ظهرها به خیابان می رفتم و مرگ بر شاه می گفتم ! دو تا عکس شاه و امام خمینی هم از مغازه ای سر خیابان قائم مقام خریده بودم ...صبح ها عکس شاه و عصر نوبت عکس امام می شد که از جیب بیرون بیاید ...انقلاب شد و ما بزرگ می شدیم تا اینکه جنگ شد و خوب یادم هست اعلام شد که منقضی های سال ؟ باید به سربازی اعزام شوند و یکی از این سربازان ، آقا مجتبی پسر عمه ام بود و توضیح اینکه این سربازان معاف از خدمت شده بودند و همه ی شان زن و بچه داشتند و حالا به خاطر کسری نیرو می بایست به خدمت بروند و همه ی ما وقتی آقا مجتبی می خواست به جنگ برود برای بدرقه اش به محل اعزامشان رفتیم ...یادم می آید محل اعزامشان مدرسه ای روبروی مسجد سیدها بود و خوب یادم می آید روز اعزام ، غروب بود و زنها و بچه های سربازان آمده بودند به آن مدرسه و گریه ها بود و اشک بچه ها ، که بابایشان را در لباسی می دیدند که تا به حال ندیده بودند و به گمانم آن روز جمعه بود از بس روز دلتنگ و غریبی بود. مجتبی هم دختر کوچکی داشت که بی تابی می کرد و همسرش چشمانش را زیر چادرش پنهان می کرد تا کسی گریه هایش را نبیند ولی با صدای گریه اش چه کند که آتش می زد بر قلب همه ی ما و یادم هست که آقا مجتبی می گفت اگر برنگشتم حلالم کنید و لحظه ای که سوار اتوبوس شد انگار هنوز امید داشت که نرود و وقتی نا امید شد به بابا گفت دایی ! زن و بچه ام را سپردم دست تو ...و بابا که تا آن روز گریه هایش را ندیده بودم و غرور ارتشی اش اجازه نمی داد گریه کند زار زار مثل ابر بهار اشک می ریخت و چه غوغایی شد لحظه ی حرکت اتوبوس ها...و من احساس می کردم دارم بزرگ می شوم و روزی روزگاری من هم باید به جنگ بروم و دیگر انگار چیزها سر جایشان نبود و هزاوه که می رفتیم ، عمه ام - مادر آقا مجتبی - گوشش به اخبار ساعت 2 رادیو بود که" رزمندگان اسلام " تا کجا رفتند و پسرش آیا زنده است ... و دختر عمه ها یادم می آید قبل از اعزام مجتبی ، موقع قالی بافتن شعر می خواندند بعد از اعزام برادر بزرگشان در سکوت و گاهی با هق هقی پنهان از چشم مادر گره بر گره می افزودند و عمه بتول - خدا رحمتش کند - می آمد کنار پادری می نشست و حکایت "تک و تعریف" می کرد و مثلا می خواست برای لحظاتی خانه را شاد کند و عمه ها هی پیر می شدند و مجتبی پس از دو سال آمد و دختر آقا مجتبی حالا می توانست کلمه ی بابا را تلفظ کند و دوباره شعرخوانی ها شروع شد و روزگار می گذشت و بابا بزرگ زنده بود وتابستانها من کمتر و برادرم بیشتر در هزاوه بودیم و یادم می آید بابا بزرگم از دار دنیا یک باغ داشت و یک خانه و هیچ گاه ناله ای نمی کرد و هیچ گاه غصه ی چیزی نمی خورد و پرده پوشی می کرد و چشمانش پر از آرامش بود...صبح ها سرشیر برقرار بود و چای داغ ودیدن آسمان آبی و عروسی دختر عمه ها یکی پس از دیگری......هر تابستان هم پسر عموها با بنز قهوه ای رنگشان از تهران به هزاوه می آمدند و شور و غوغایی به پا می شد و گاهی هم جای خواب کم بود و ما می بایست در روی ایوان بخوابیم. ولی مگر می شد خوابید ! همه تا صبح حرف می زدند و هندوانه ای می خوردند و تخمه ای شکسته می شد و همه آنقدر بیدار می ماندند که صدای قوقولی قوی خروس ها را بشنوند مشهدی ولی الله اذان بگوید و جاده ی سفید و خاکی هزاوه آرام آرام از لابلای درختان دیده شود و نسیمی خنک ما را وادار کند به زیر لحاف برویم و مدام بابا بگوید بخوابید !...صبح شد! ... و من هم که عاشق خواهران یکی از پسرعموها شده بودم و هر روز برایشان گل های کوهی می چیدم و از سر چشمه آب تازه برایشان می آوردم و این عشق هم البته خرده ای اشکال داشت چون من دوازده سالم بود و خواهران عمو 24 سال ! و همیشه روز آخری که آنها از هزاوه می رفتند با مهدی - برادر مجتبی - گریه می کردیم. آخر او هم عاشق آنها بود !
سالها گذشت و روزگار آنطور باقی نماند که ما می خواستیم ...مهدی هم به سربازی رفت و در اردوگاه اسرای جنگی در سمنان مامور حفاظت از اسرا شده بود و خوب یادم هست هر موقع مرخصی می آمد به مادرش می گفت دعا کن من هیچ وقت اسیر نشوم...دردی بدتر از اسیری نیست و تعریفها می کرد از آه و ناله ی اسرای عراقی و دلتنگی هایشان ...و از قضای روزگار چند ماه بعد مهدی به خط مقدم اعزام شد و خود اسیر عراقی ها شد و دوباره هزاوه ماتم سرا شد . و باز هم این رادیو بود که موقع پخش اخبار به گوش ها چسبانده می شد که اسیران کی برمی گردند و جنگ کی تمام می شود و انگار قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند...
و الان نیمه ی شب است و در تهران برف می بارد ...دلم چای می خواهد و دیداری از هزاوه و خیابان حاجباشی و تابستان های کشدار ، همان فصلی که پر بود از فرفره های قرمز و آبی و خالی بود از درد اسیری وخسته نبود کسی و سرما اگر بود گرمای سماور خانه هم بود و عروسی ها بود و سیب پرت کردن ها بود به سوی داماد که رسمی خوب بود وجنگی در کار نبود و هنوز نام کوچه پس کوچه ها نیلوفر و یاس بود و روزگاری گذشت که نام کوچه ای شد شهید تبرته - همان دوست همکلاسی ام - و نام کوچه ای دیگر شهید علیرضا محمدی - همدوره ام در انجمن سینمای جوانان - و اسم شهیدان جنگ از تعداد کوچه ها و خیابانها و میدان ها و بزرگراهها بیشتر شد ...
و حالا ما هم گوشمان به رادیو چسبیده است که اخبار بشنویم و از جنگ و بدبختی بشنویم و شب ها سریال امیرکبیر ببینیم که چگونه به قتل رسید و روزها فال فروشانی ببینیم با پرنده ای دست آموز که دختران و پسران ، خوشبختی شان را در آن تکه کاغذها جستجو کنند...و حالا انگار کسی مدام به وطنم - ایران - دارد تلفن می زند که هر لحظه ممکن است خانه ی تان را به آتش بکشیم و ما می ترسیم و نمی دانیم به کجا باید پناه ببریم...
الان در تهران برف می بارد و دلم می خواهد بدانم جعبه ای که مجله های سپید و سیاه می فروختم کجاست و بوی نان تازه که مادر بزرگ در خانه می پخت به کدام قسمت از آسمان فرار کرد و آن تصنیف خوانی ها و شعر خوانی های دختر عمه ها چه شد و از رادیوی قدیمی بابا بزرگ آیا هنوز صدای مارش نظامی پخش می شود ؟
و ما بزرگ شدیم . مدرسه ای که محل اعزام سربازان بود حالا خراب شده است و من به بچه ام دارم نگاه می کنم که به صحنه هایی از خشونت های عراق و فلسطین و افغانستان در تلویزیون دارد نگاه می کند...جهان انگار یک دایره است ...برف می بارد و ما سردمان است برف می بارد و چند روز دیگر آدم برفی ها به همراه خیابان حاجباشی و سپید و سیاه و آن دختر جوان و خواهران پسر عمو و ایوان رو به کوهستان وگل های کوهی و دار قالی و سیب پرت شده به سوی داماد و آن جعبه... آب خواهد شد...
دوستان عزیز به اطلاع می رسانم که مسيح علينژاد مسابقه ای به یاد مرحوم مهران قاسمی راه انداخته که چنانچه مایل بودید جزییات را دروبلاگ http://masih.malakut.org/wednesday|2008,jan,16|06;22;52.html ملاحظه بفرمایید.و این هم وبلاگ مسابقه:
علی اکرامی یزدی، دانشجوی نمایش دانشگاه اراک ، بچه ی مشهد ،کسی که مدام می خندید، به آسمان رفت...اینجا تهران است پر از مترو و جوانانی که هدفون بر گوش دارند و نقاب بر صورت و خوشحالند که در مصرف گاز صرفه جویی می کنند و شب نوحه سرایی می کنند و دختران و پسران زیر بارش برف ، آدم برفی از جنس رویاهایشان می سازند و تو ! علی ! با تو هستم ! تو هم در " آنجا " هستی ... آنجا که پر از دشت است و حافظ هست و رودکی و تمام خوبان عالم...
این روزها و این شب ها جهان خالی از علی اکرامی یزدی است
علی این گونه بود :
و جهان البته جور دیگریست...
در قطب جنوب پنگوئن ها بازار ناصر خسرو دارند و" نجات دهنده در گور خفته است "که زمستان است و لابد فرشی در اتاق پهن نیست و علیزاده ای هم نیست که تاری بزند و غمی هم نیست که با هق هقی اندکی خود را تسکین دهیم و این جهان چیست ؟ مولانا شاد بود و حافظ رند بود و مملکت حسن پایدار نیست و محمد علی شاه مجلس را به توپ بست و من می خواهم دلم را به قطب جنوب ببرم تا در هتلی ، دور باشم از برف های سرزمینم و می دانم برف های قطب مرا می سوزانند و می دانم مولانا به مرز خدا رسیده بود و می دانم حافظ در محافل شعرا شعر نمی خواند و می دانم شیخ خرقانی دلش باز بود و در این جهان بی حلاج می دانم منصور بر بالای دار حتی کلوخ اندازان را بخشید و می دانم حسنک وزیر به هنگام اعدام چه ها بر زیر لب گفت و می دانم فرجام سلطان محمود غزنوی را و می دانم در نهایت شمع، عمر دارد و عمر به ته می رسد و فقط آن چه می ماند بلخ است و بخارا و رودکی و بوی جوی مولیان ...وای که چه بی بلخ شده ام در این روزگار تلخ و چه بی باغ شده ام و چقدر لباسهایم بوی ییلاق های تالش می دهد و می دانم و می دانم تالش الان زیر برف است و مه و مهتاب خاموش است و خورشید در مرخصی بسر می برد خداوند مرا مستور کرده است و سلطان را محمود کرده است وعشق را بی قاف و شین کرده است و چقدر خانه ی کاهگلی باران خورده ی هزاوه که پر بود از مشهدی علی محمد خالی از الله شده است و می دانم و می دانم که آتش روزی سرد می شود و انسان غذای انسان می شود وچقدر لباسهایم بوی شمال می دهد و لباسهایم بوی شالیزار می دهد تا بدود و بخندد و از مترسک ها نترسد و گمان کند جهان هر چه را به او داده از ابتدا تا ابد، همیشگی خواهد بود و زلزله ای در کار نخواهد بود و ناظم پیر دبستان نخواهد مرد و رنگ چادر مادر به هنگام نماز همیشه سپید خواهد بود و عموها هر عصر دلتنگ جمعه تو را به سینما خواهند برد و در جشن تولد تو از دور آوای گرگ ها شنیده نخواهد شد..........دلم می خواهد به جای نوشتن نقطه چین بگذارم .....دلم کویر می خواهد تا با شیخ شبلی دوست شوم و با رشید الدین میبدی ، کشف الاسرار بنویسم وکشف المحجوب را مثل فرش قرمز بر میدان بهارستان پهن کنم و می دانم که جهان ، آدمی را دوست دارد و آدمی هم جهان را ...و می دانم رازی پنهان وجود دارد.. و.هر راز آشکار خواهد شد...
کجاست یک فنجان چای که پر باشد از فراموشی ...
دور چشمه ی خنک هزاوه پر از سنگ بود و در زمستان ، سنگ ها پر از برف بود و روی برف جای دستان کودکی به نام رضا بود که آمده بود برای مادر بزرگش دبه ای آب بیاورد...سی سال، زمستان ،برف روی سنگ های دور چشمه ریخت و جای دستان من آن زیر ها مانده است...
سی سال پیش هوای سفید هزاوه پر بود از چای داغ و بوی آبگوشت و اتوبوس آقا هاشم و دبه های ماست و شیر و خنده های عمه ها و قالی بافتن دختر عمه ها و آن پله ها ی طولانی خانه ی بابا بزرگ و شب های عروسی هزاوه ایها و دیوارهای کاهگلی خیس و عصای چوبی بابا مشهدی و پنجره های چوبی مشبک و دار قالی و سفره ی غذا با طرح چلوکباب و ایوان خانه ی عمه بتول همان ایوانی که رو به باغ ها و کوهستان و صنوبرها بود و ریواس های سر کوه و حمام خزینه ای و کوچه های خاکی و فامیل های اهوازی آم کاظم و سنگریزه های ته استخر شاه پسند و شنا در همان استخر و سرما خوردن و عطسه کردن و باغ مشهدی خلیل همان باغی که درخت گردوی بزرگی داشت و چقدر دستانمان سیاه می شد از بس گردو می خوردیم و دکان کوچک مشهدی ولی الله که چقدر قیافه اش شبیه شهریار بود و وسط زمستون می ایستاد جلوی دکانش و مدام به دوردستها خیره می شد و خنده های مشهدی مرتضی شوهر عمه ام وقتی زیر کرسی سر به سر زنش می گذاشت و مهدی پسر عمه ام که با حبیب دوستی عمیق داشت و به باغها هر روز می رفتند و درخت سرو بزرگ خانه ی خاله در تره زار و سروهای مانده در تنگ آب که خاله پیشکشی می آورد برای نزدیکانش و جاده ی سفید و پیچ در پیچ هزاوه که وسط باغ ها مثل مار به خود می پیچید و اشنوهای دکان مشهدی ولی الله و پالتوی بلند مشهدی ولی الله و تنها زندگی کردن مشهدی ولی الله و سیب زمینی سرخ کردن در روی آتش ، وسط باغها و پنجره ی خانه ی عمه ، ازهمان پنجره ای که میشد هر روز فهمید چه کسی با اتوبوس هاشم از شهر می آید و بوی نان گرده وتنور خانه ی مشهدی مرتضی که موقع زمستان ها تکه تکه هیزم به داخل تنور می انداختیم و گرم می شدیم و خوش بودیم که ناهار آبگوشت داریم و بعد از ناهار می شود بی ترس از تنبیه شدن به سر چشمه رفت و برف بازی کرد و وقتی حسابی سردمان می شد بدویم به خانه ی عمه ها و از سماور همیشه روشن ، چای داغ بنوشیم و باغ مشهدی رحیم که کنارش می نشستیم و من برای حبیب و حمید رضا قصه ی فیلم هایی که دیده بودم و یا ندیده بودم تعریف می کردم و حمید رضا مدام می پرسید راست می گی ؟ راست می گی ؟ راست .. و.صبح زود وقتی عمه بتول قبراق و سرحال بلند می شد به سر چشمه می رفت و آب تازه می آورد بعدش نوبت سرشیر بود و چای و نان گرده ی داغ و به قول عمه " تک و تعریف " کردن های عمه و از روی پشت بامها به خانه ی آن یکی عمه رفتن و صدای داد و قال مهدی و مرضیه و معصوم واعظم و آقا مجتبی که فرزندان عمه بودند که گاهی می شد یکبار دیگر تو در آن جا هم صبحانه بخوری و از پنجره ی بزرگ خانه ی عمه به کوهستان روبرو خیره شوی و بعدش به سراغ ننه معصومه مادر پدرم برویم و ببینیم در گنجه اش چه چیزی دارد تا بخوریم و او نصیحتمان کند که بچه ی خوبی باشیم و شیطونی نکنیم و بعدش می بایست برویم خانه ی بابا مشهدی ، پدر مادرم ، و او که نماز اول وقتش قضا نمی شد و از چشمانش آرامش می بارید و ننه ربابه، زنش که همیشه به ما می گفت "شما ها بابا را بیشتر از من دوست دارید" و ما با خنده می گفتیم" نه ! هر دوتاتونو دوس داریم "و غروب ها که وقت آدم بزرگها بود که بیایند جلوی دکان مشهدی ولی الله و " تک و تعریف " کنند و سیگاری بکشند و به داد هم برسند و گاهی از خانه چای آورده شود و استکان استکان چای بنوشند...
دور چشمه ی خنک هزاوه الان پر از برف است و الان عمه بتول حالش خوب نیست آلزایمر گرفته و دیگر " تک و تعریف " نمی کند و مدام سرش رو به پایین است و به گل های قالی نگاه می کند و ساکت و ساکت و ساکت است و دختر عمه ها هر کدام شوهر کردند و به خانه ی بخت رفتند و در اراک ساکن شدند و سالهاست که من عروسی های هزاوه ایها را ندیده ام و نمی دانم بعد از مرگ بابا بزرگم آن عصای چوبی اش به کجا رفت و مشهدی ولی الله مرد و دکان تعطیل شد و مشهدی مرتضی دیگر زیر کرسی نمی نشیند وجایش در بهشت زهرای اراک است و حمید رضا یواش یواش دارد موهای سرش سفید می شود و حبیب در جنگ بخشی از پایش از دست داد. آقا هاشم مرد و به جای اتوبوس سواری های مسافر کش آمدند و مدتهاست که سرشیر نخورده ام و سالهاست نان گرده ندیده ام و ننه معصومه سکته کرد و چهار سال در بستر بیماری بود و بعدش در یک سحر روشن به آسمان رفت و ننه ربابه هم مرد بی آنکه یکبار از ته دل به او بگویم دوستت دارم وآن سیزده بدرها و آن شب های عید و آن دست ها که مانده است بر تن سنگ های دور چشمه...جهان یکسره انگار همین است...
"...اعدامي بعدي زن 27 ساله يي به نام راحله بود که شوهرش محمد را روز 26 فروردين ماه سال 84 به قتل رسانده بود. اين زن قرار بود دو هفته پيش از اين اعدام شود، اما به دستور دادستان تهران اجراي حکم اعدام وي متوقف شد و پس از آنکه اين زن نتوانست در اين مدت از خانواده شوهرش رضايت بگيرد به دار آويخته شد. راحله در دفاعياتش گفته بود در 17 سالگي بدون اينکه راضي باشم به عقد شوهرم محمد درآمدم و صاحب دو فرزند شدم، اما چند ماه قبل از حادثه متوجه شدم که شوهرم با زنان ديگر رابطه دارد. روز حادثه وقتي به خانه رفتم ديدم زني در منزل ما است و شوهرم در قبال 10 هزار تومان او را به خانه آورده. محمد وقتي مرا ديد از خانه بيرونم کرد. همان شب به منزل بازگشتم و محمد به من گفت تو دو فرزند به دنيا آورده يي و ديگر به درد من نمي خوري. يک لحظه از خود بي خود شدم، او را با ميله آهني کشتم و جسدش را مثله کردم.
راحله که تا لحظه آخر نتوانست فرزندانش را ببيند صبح ديروز اعدام شد...."
این مطلب را در روزنامه ی اعتماد پنج شنبه ۱۳ دیماه صفحه ی حوادث خواندم...
امروز بچه های محله ی نیاوران و نارمک و طرشت و سعادت آباد و نازی آباد، آدم برفی درست کردند و هویج ها دماغ شد و تکمه ها چشم و شال ها و بادها و سوز سرما و شعر افسانه ی نیما و هزار راز ناگفته ی جهان و رقص راحله بر روی چوبه ی دار دیده خواهد شد...
و فردا هویج ها و تکمه ها و شال ها و راحله...خود فسانه می شوند مثل باد، مثل باد و مثل باد که گم خواهیم شد... و مثل برف که آب خواهیم شد....
همیشه تهران دماوند ندارد و همیشه من جان ندارم و همیشه کودکان در سر چهارراهها گل نرگس نمی فروشند و همیشه بر روی تخت بیمارستانها مادری لبخند نمی زند و من اگر تنها باشم و نسکافه بنوشم و در چهارراه ولیعصر شیر و کیک بخورم و در مترو به مولاناها و شمس نگاه کنم و به کلاههای جا مانده بر روی نیمکت کلاسها خیره شوم و به نارنگی های ساری سلام کنم و میز آبی رنگ کامپیوتر من پر از ماهی شود هیچ اتفاقی برای جهان نمی افتد و عزت الله انتظامی و مرتضی احمدی و جمشید مشایخی و داوود رشیدی عقربه ی ساعت من شده اند که هی به جلو می روند و مولاناهای مترو دوست دارند قطار تا ابد و مکزیک ایستگاه داشته باشد . ایستگاه هزارم نامش عطار است و عطرش بی بو و بخار است و من در کوله پشتی ام لیلی دارم و سبلان و زلزله و یک پل سید خندان و اندکی پراید دوگانه سوز و خرده ای کاشان و قاشقی حمام فین و اما در چهارراه جهان کودک یک بابا می بینم بی انار هی می دود و هی می دود... ایستگاه هزارو یکم قصه ی هزار و یک شب نبود که پادشاه در خواب است و غم امشب من ،بیدار است و حوصله در نوک پرنده دیگر نیست و صدای اذان از کوههای اردبیل به گوش نمی رسد و موذن در بستر به دستان همسرش نگاه می کند که چگونه این دستان قالی بافت و چگونه دیگر این دستان جایش زیر خاک است و چرا امشب میدان انقلاب کارگر ندارد ؟ و مرگ چیست ؟ و جام جم چیست ؟ و امیر کبیر که بود و چرا حجم مترو مثل یک لیوان است و چرا سهم من یک استکان چای سرد است و چرا در این تهران برف نمی بارد تا من آدم برفی بشوم و لحظه به لحظه آب بشوم تا نبینم زمستان کی آمد و کی رفت و شعر حافظ بستنی خامه ایست و مثنوی در مترو ، طوطی بازرگان است و کوروش کبیر از سفره خانه خوشش نمی آید و شیندلر ، فهرستش را بسته است و من در اردوگاه نازی ها چه می کنم و مترو با خودش برف می آورد و مادر می آورد و کارگر شمالی می آورد و مترو مهربان می شود و در یک واگن گابریل گارسیا مارکز از ایستگاه بهارستان کتابهای توقیفی اش را به امریکای لاتین می برد ودر یک واگن دیگر کاریکاتورهای توکا نیستانی و واگن دیگر صدای محسن نامجو و واگن دیگر فیلمفارسی و فردین و دیزی و صبح روز جمعه ی میدان شوش و یک واگن پر از کودکان آتش گرفته ی یک مدرسه که هر کدام صورتشان گم شده است ...نه ! نه ! به من عطر نفروشید ! کاغذهای عطری تان را به کودکان صورت گم کرده بدهید ! نه ! به آنها هم ندهید ! بدهید ! ندهید !بدهید ! رستم ! کجایی ؟ هنوز دنبال اسب هستی ؟ شیندلر ! گریه نکن ! کاش سنجاق سینه ات را هم به آلمانیها می دادی ! اتاق گاز برای بچه های مدرسه آتش گرفته خوب است ؟ بیابانهای عراق ! همانجا که به نام دین سرها بریده می شود و حجاز ! با شما هستم ! چرا امشب زنی در راهروی یک مترو از گرسنگی طلب مرگ می کرد ؟ چرا رنگ سینماها اینقدر خوزستانی و گرم است ؟ و نفت آبادان چرا به کودکان فارس زخمش را هدیه داد و نه پولش ...و نفت آبادان چرا به ما توپ و گل درون دروازه ای هدیه می دهد و نه ...همیشه تهران دماوند ندارد و امشب همه می خوابند حتی آن کودکان آتش گرفته و در رویا می بینند که دو قدم به صبح مانده است ...نکند در صبح هم همان خبری باشد که در شب بود...
نسکافه با یک ترکیب عالی !
ایرانسل با دقایق رایگان !
دیدن یک فیلم با صدای مسعود رایگان !
سفر همراه با قالیچه ی حضرت سلیمان !
صورت دخترکان و پسرکان از قاب عکس ها فرار کرده اند و هزار افسر پلیس را می بینم که دستور دارند آن صورت های پر از جشن تولد را بازداشت کنند ....
و هر شب محمد صالح علا می گوید دو قدم مانده به صبح ...
داستان کوتاه " دپ شاهانه " نوشته ی محمد آصف سلطان زاده جلوی رویم است . فکر کنم برای بار چندم است که می خوانمش . داستان درباره ی خانواده ای افغانی است که پدر خانواده دو بچه اش را علیرغم میل باطنی از فرط نداری و فقر به خیابانی می برد و می خواهد آنها را بفروشد . مردم برای آنها گریه می کنند . به پدر پول می دهند و پدر با آن پول غذایی می خرد و با بچه ها و زنش به اصطلاح افغانی ها دپی شاهانه ( عیش شاهانه )برگزار می کنند . مرد حالش زیاد خوب نیست ولی وانمود می کند که شاد است.
بچه ها بعد از شام - که برایشان بسیار گوارا و لذت بخش است - با پدرشان بازی می کنند و چراغ موشی در حال خاموش شدن است...
***
در یکی از روزهای نوروز در کنار زاینده رود به غروب اصفهان نگاه می کردم . مردم سوار بر ماشین های شخصی به تفریح و عیش مشغول بودند . مردم بی اعتنا به آنچه در دور و برشان می گذشت مشغول دپ شاهانه بودند در آن غروب غم انگیز و انگار غروب از دید آدمها پنهان شده بود .
فاجعه وقتی است که دیدن هرباره ی غروب اتفاق جدیدی نباشد .
فاجعه وقتی است که غروب فقط یک غم شیک و کارت پستالی در ذهنت تداعی کند . غمی عاری از یک مفهوم " والا "...
***
" چراغ موشی در حال خاموشی بود .
زن گفت :
- چراغ تیل ( نفت ) نداره . برویم بخوابیم .
مرد گفت :
- بگذار تا هر وقت که تیل داره بازی کنیم .
-برای شب های دیگر تیل نداره .
مرد گفت :
یک امشب را در یاب امشب می خواهیم ...
دخترک گفت :
- شاهانه دپ کنیم .
چراغ موشی پت پت می کرد .
زن گفت :
تیلش تمام شده .
پسرک گفت :
- کاشکی خاموش نشه .
دخترک گفت :
- آره من می خواهم باز هم بازی کنم .
تا شعله چراغ نمرده جای بچه ها را درست کنم که بخوابن .
پسرک گفت :
- نه من نمی خواهم بخوابم می خواهم بازی کنم .
دخترک گفت :
- پدر چرا چراغ خاموش می شه ؟
- به خاطری که تیلش تمام میشه . این تیل مثل مواد غذایی می با شه .
- اگر به ما غذا نرسه ما هم مثل چراغ خاموش می شیم ؟
کسی جوابش را نداد . "
***
غروب به انتهای رود رسیده بود . تمام شد . شب در تلویزیون تصویر کودکان زخمی عراقی دیده می شد . شاید آنها هم در حال بر گزاری دپی شاهانه بودند که موشک بر سر و رویشان ریخته شد .
تلویزیون مردم دنیا را نشان می داد که در حال برگزاری تظاهرات و راهپیمایی علیه جنگ آمریکا بودند . کسی از دوستان می گفت : این آدمها وقتی که عراق به ایران حمله کرد کجا بودند ؟
به گمانم انسان معاصر از فرط گریه نکردن و شاد بودن محض نیاز به دیدن تصاویر واقعی از زخم کودکانی دارد که تکانشان دهد . دیدن خون ، دیدن دست بریده از بدن ، دیدن چشم های پراز اشک برای بشری که اینها را فقط در سینما دیده است او را وادار به گریستن می کند .
"اتفاق "در حال افتادن است . و حالا می توان امید داشت شاید در آینده هر غروب یک اتفاق و یک حادثه باشد ...
***
چراغ موشی خاموش شد از بی نفتی . وبچه ها خوابیدند به امید اینکه صبحی باشد و گلی و نرگسی و عیشی دیگر و شادمانه ای دیگر و غذایی دیگر و دپی دیگر و عروس بشوند و داماد بشوند و راه بروند و بازی کنند و ...
و زن از مرد می خواهد دپ کامل شود و مرد نمی گذارد .
و آنجاست که بغض مرد می ترکد و برای زن از ماجرای صبح حرف می زند . که هیچ کس بچه ها را نخرید ...
مرد می خواهد پاک بمیرد.
زن خوابید از خستگی .
و مرد خوابید از خستگی .
و مرد با خودش فکر کرد " پاکی در عشق است " و شب کفن سیاهش را روی شهر کشید .
آنها صبح که از خواب بیدار شوند با چه چیزی مواجه خواهند شد ؟
مرگ ؟
و یا اصلا بیدار میشوند ؟
در میانه ی داستان می خوانیم :
" دخترک گفت :
- روشن بمان . تو را به خدا روشن بمان (اشاره به جراغ موشی که می خواهند زیر نور آن بازی کنند. )
شعله ی چراغ لحظه ای طولانی پر نور و دراز بدون لرزش سوخت و سپس آرام کوتاه شد و خاموش شد .
-آی شعله مرد .
-آره شعله مرد .
- مرگ چیست پدر ؟ "
***
روزنامه ی ایران جمعه 29 فروردین 82 جلوی رویم است . عکسی توجهم را جلب می کند . مادری عراقی کنار دخترش - که مرده است - گریه می کند . در حالی که دستان دختر مرده اش را می بوسد . توضیح عکس را می خوانم :
"ساحره ابراهیم در کنار جنازه ی دختر 9 ساله اش زینه جاسم که در اثر کمبود امکانات پزشکی جان سپرده ..."
به زینه جاسم خیره می شوم . به دهانش که باز است . به چشمانش که بسته است . به دستانش که دیگر هیچ حسی ندارد . به موهایش که لابد دیگر شانه ای را لمس نخواهد کرد . و رنگ
